تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

قالب پرشین بلاگ


پله پله تا ملاقات خدا
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
بعضي وقتا مي شينم و به خودم ميگم ما اگه از بهشت رونده نمي شديم چقدر خوب بود ولي بعدش ميگم نه اين طوري بهتر شد ببينيم آيا استحقاق بهشت رو داريم يا بعد از اين همه خطا و گناه خدا چقدر بزرگيش رو ميخواد نشون بده و به ما لطف كنه تا وارد بهشت بشيم كه اون به سر ما منت گذاشته باشه نه ما به اون نظر شما چيه دوستان؟

روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.
فرشته گفت: این سه امتیاز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم.
فرشته گفت: این هم یک امتیاز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: این هم دو امتیاز.
مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 4:35 بعد از ظهر ] [ ژوپیتر ]

پسر بچه‌اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه‌اي ميخ به او داد  و گفت هر بار كه عصباني مي‌شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي،روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد، طي چند هفته بعد، همانطور كه ياد مي‌گرفت عصبانيتش را كنترل كند تعداد ميخ‌هاي كوبيده شده به ديوار كمترمي‌شد او فهميد كنترل عصبانيتش آسانتر از كوبيدن ميخ به ديوار است...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد او اين مسئله را به پدرش گفت  و پدر نيز پيشنهاد كرد هر بار كه عصبانيتش را كنترل كند، يك ميخ از ديوار درآورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست  به پدرش بگويد كه تمام ميخ‌ها را از ديوار بيرون آورده است.پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار آورد و گفت: پسرم،‌تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي اما به سوراخ‌هاي ديوار نگاه كن ديوار ديگر مثل گذشته‌اش نمي شود  وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهايي مي زني آن حرفها هم چنين آثاري به جا مي گذارند تومي تواني چاقويي در دل انسان فرو كني و آن را بيرون بياوري اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد آن زخم سرجايش است زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 5:31 بعد از ظهر ] [ ژوپیتر ]

دو راهب در باران می‌رفتند. گل و لای زیر پایشان به اطراف پاشیده شد. همان‌طور که آرام آرام از خیابان می‌گذشتند، دختر زیبایی را دیدند ‏که لباس فوق‌العاده زیبایی بر تن کرده بود و به علت وجود گل و لای نمی‌توانست از آنجا عبور کند. راهب مسن‌تر بدون این‌که کلامی بر زبان بیاورد آن زن را بلند کرد و از این طرف خیابان به آ‏ن طرف خیابان برد.
بقیه راه، راهب جوان‌تر ناراحت و عصبی بود و نتوانست تا پایان راه خودش را کنترل کند و به محض این‌که به مقصد رسیدند، سر راهب مسن‌تر فریاد کشید و گفت:
- چطور توانستی، حتی تصورش هم دشوار است، که یک زن را روی بازوهای خود حمل کنی؟ آن هم زنی به آن زیبایی و جوانی را؟ این عمل تو خلاف آموزش‌های ماست. بازتاب بسیار بدی دارد.
من او را آ‏ن طرف خیابان بردم اما شما هنوز او را در ذهنت داری
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:55 بعد از ظهر ] [ ژوپیتر ]

در یکی از روزهای خدا کنار یک باغچه پر از گل و بوته ی زیبا گلدانی خالی از گیاه غمگین و بندشکسته با دلی پر ازحسرت قرار گرفته بود.
صبح شده بود و خورشید با نور های پر مهر و طنین اندازش بر تک تک سبزه ها و گلهای باغچه سلام می کرد.اهالی باغچه با سلام خورشید جان تازه گرفتندو با تمام طراوت و شادابی پاسخ خورشید خانم می دادند.
گلدان که نظاره گر این همه زیبایی بود، دیگر طاقت نیاورد و راز دل پر حسرتش رو به زبان آورد.
بله، گلدان با بندهای شکسته اشک می ریخت و می گفت ای کاش می شد من هم جزئی از خاک باغچه بشوم و لااقل گل و لایم مورد استفاده قرار بگیرد و در این همه زیبایی سهیم شوم.
در این فاصله که گلدان درد ودل آغاز کرد، زیباترین گل باغچه با نام گل عشق داوطلبانه تصمیم گرفت که به درون این گلدان خالی زندگی کند و دلش را از مهر وعشق وعاطفه سرشار سازد.بعد ازاون گل های ایمان و امید هم با تمام فروتنی خود را به کنار گلدان خالی کشیدن و خیال گلدان رو از اینکه گل عشق هیچ گاه ترکش نکند مطمئن کردند. و سبزه و بوته های باغچه هم به نوبه خود ، تمام اطراف گلدان را از سبزی خود پوشاندن به طوریکه دیگه اثری از بندهای شکسته گلدان نبود.
و گلدان خالی که  از زیباترین و لطیفترین گلها یعنی عشق و ایمان و امید سرشار شده بود تکانی خورد و خیال جمع شد که خواب نیست و به این ترتیب بود که گلدان خالی زیباترین گلدان خالی کنار باغچه شد.

[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:21 بعد از ظهر ] [ مسافر کوی دوست ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد
ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که هر جمعه بیادت
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
دوستای خوبمون ما منتظر پیشنهادات و انتقاداتتون هستیم . .
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

در پناه حق باشید
به امید روزی که یوسف زهرا بیاید تا فردا های فرداها منتظرمون باشین. یا هو.

امکانات وب