تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

























پله پله تا ملاقات خدا

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

عبدالله بن مسعود از صحابه بزرگ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود، وقتى مريض شد كه در همان مريضى رحلت كرد عثمان بن عفان بر او وارد شد كه از او عيادت كند.
عثمان از او پرسيد: شكايت تو چيست ؟
گفت : گناهان من .
گفت : چه مى خواهى ؟
گفت : رحمت رب خودم را.
گفت : آيا طبيب را دعوت نمى كنى ؟
گفت : طبيب مريضم كرد.
گفت : آيا امر ندهيم كه تو را عطايى كنند؟
گفت : آن وقت كه بدان محتاج بودم مرا از آن بازداشتى و الان به من عطا مى كنى كه از آن مستغنى ام ؟
گفت : عطا براى دخترانت باشد.
گفت : آنان را حاجت به عطا نيست چه اين كه من آنان را امر كرده ام كه سوره واقعه را بخوانند فانى سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول : من قراء سورة الواقعه كل ليلة لم تصبه فاقة اءبدا. رسول الله فرمود: هر كس ‍ سوره واقعه را هر شب بخواند هيچگاه تنگدستى به او روى نمى آورد.

منبع : هزار و یک نکته ص۷۵۰

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط مسافر کوی دوست|

محمد بن سيرين، مشهور به (( ابن سيرين )) فقيه، محدث و خوابگزار (معبر) بزرگ قرن اول و دوم هجرى است . در بصره به دنيا آمد و در همان شهر به سال 110 ه.ق درگذشت. در تعبير خواب، شهرت جهانى دارد و مادرش (صفيه ) كنيز ابوبكر بود .وى با بعضى آداب صوفيان، مثل پشمينه پوشى مخالف بود.
ابن سيرين، كسى را گفت: ((چگونه‏اى؟ )) گفت: (( چگونه است حال كسى كه 500 درهم بدهكار است، عيالوار است و هيچ چيز ندارد؟ ))
ابن سيرين به خانه خود رفت و 1000 درهم با خود آورد و به وى داد و گفت: (( پانصد درهم به طلبكار ده و باقى را خرج خانه كن، و لعنت بر من اگر پس از اين حال كسى را بپرسم!)) گفتند: (( مجبور نبودى كه قرض و خرج او را دهى . )) گفت: ((وقتى حال كسى را بپرسى و او حال خود بگويد و تو چاره‏اى براى او نينديشى، در احوالپرسى منافق باشى . ))

 - برگرفته از: غزالى، كيمياى سعادت، ج 1، ص 440 و ...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط مسافر کوی دوست|

شيخ ابوسعيد، يكبار به طوس رسيد، مردمان از شيخ خواستند كه بر منبر رود و وعظ گويد . شيخ پذيرفت . مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند. از هر سو مردم مى‏آمدند و در جايى مى‏نشستند .چون شيخ بر منبر شد، كسى قرآن خواند. جمعيت، همچنان ازدحام مى‏كردند تا آن كه ديگر جايى براى نشستن نبود. شيخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن. كسى برخاست و فرياد برآورد: خدايش بيامرزد هر كسى را كه از جاى خود برخيزد و يك گام فراتر آيد . شيخ چون اين بشنيد، گفت: (( و صلى الله على محمد و آله اجمعين.)) و از منبر فرود آمد . گفتند: يا شيخ!جمعيت از دور و نزديك آمده‏اند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترك منبر مى‏گويى؟ گفت: (( هر چه ما مى‏خواستيم كه بگوييم و آنچه پيامبران گفتند، همه را آن مرد به صداى بلند گفت . مگر جز اين است كه همه كتب آسمانى و رسالت پيامبران و سخن واعظان، براى اين است كه مردم، يك گام پيش نهند؟ )) آن روز، بيش از اين نگفت.

 -برگرفته از: اسرار التوحيد، ص 216، با كمى تغيير در الفاظ.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط مسافر کوی دوست|

سليمان (ع) روزى نشسته بود و نديمى با وى . ملك الموت (عزرائيل ) در آمد و تيز در روى آن نديم مى‏نگريست . پس چون عزرائيل بيرون شد ، آن نديم از سليمان پرسيد كه اين چه كسى بود كه چنين تيز در من مى‏نگريست؟ سليمان گفت: ((ملك الموت بود .)) نديم ترسيد . از سليمان خواست كه باد را فرمان دهد تا وى را به سرزمين هندوستان برد تا شايد از اجل گريخته باشد .
سليمان باد را فرمان داد تا نديم را به هندوستان برد . پس در همان ساعت ملك الموت باز آمد. سليمان از وى پرسيد كه آن تيز نگريستن تو در آن نديم ما، براى چه بود . گفت: ((عجب آمد مرا كه فرموده بودند تا جان وى همين ساعت در زمين هندوستان قبض كنم؛ حال آن كه مسافتى بسيار ديدم ميان اين مرد و ميان آن سرزمين . پس تعجب مى‏كردم تا خود خواست بدان سرعت، به آن جا رود . ))

 - رشيد الدين ميبدى، كشف الاسرار و عدة الابرار، به سعى و اهتمام على اصغر حكمت، انتشارات اميركبير، ج 1، ص 651، با اندكى تغيير در برخى كلمات.

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط مسافر کوی دوست|


آخرين مطالب
» فضیلت سوره واقعه
» دردسر احوالپرسی
» گامی به پیش
» تعجب عزرائیل
» امر به معروف عارفانه
» آب دادن اسب، در حال نماز
» فخر فرزند بر پدر، روى دامان پيامبر عليهم السّلام
» جدا شدن دست مرد از زن در كنار كعبه الهى
» آخرين نماز آقا ابا عبدالله عليه السّلام و يارانش
» زيارتگاه عشق

Design By : Pichak