تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

 گناه به معني خلاف است  و در اسلام  هر كاري كه بر خلاف فرمان خداوند باشد، گناه محسوب مي‌شود.  گناه هر چند كوچك باشد چون نافرماني خداست، بزرگ است. رسول‌اكرم(ص)  در سخني به ابوذر فرمودند:‌

 «‌لا تنظر الي صغر الخطئية و لكن انظر الي من عصيته» « كوچكي گناه را ننگر،  بلكه بنگر چه كسي را نافرماني مي‌كني.»

 واژه‌هاي گناه در قرآن

در زبان قرآن و پيامبر(صلي‌الله عليه و آله و سلم) و امامان (عليهما‌السلام) با واژه‌هاي مختلف، از گناه ياد شده است، كه  هر كدام گويي از بخشي از آثار شوم گناه پرده بر مي‌دارد و بيانگر گوناگون بودن گناه است. واژه‌هايي كه در قرآن  در مورد گناه آمده، عبارتند از:

1-      ذنب 2- معصيت 3- اثم 4- سيئه 5- جرم 6- حرام 7- خطيئه 8- فسق 9- فساد 10- فجور 11- منكر 12- فاحشه 13- خبث 14- شر 15- لمم 16- وزر و ثقل 17- حنث

1-      ذنب، به معني دنباله است، چون هر عمل خلافي يك نوع پي‌آمد و دنباله به عنوان مجازات اخروي يا دنيوي دارد؛ اين واژه،  در قرآن 35 بار آمده است.

2-       معصيت، به معني سرپيچي و خروج از فرمان خدا و بيانگر آن است كه انسان از مرز بندگي خدا بيرون رفته است؛ اين واژه در قرآن 33 بار آمده است.

3-      اثم،  به معناي سستي و كندي و واماندن و محروم شدن از پاداش‌ها است زيرا در حقيقت گنهكار يك فرد وامانده است و مبادا خود را زرنگ پندارد؛ اين واژه در قرآن 48 بار آمده است.

4-      سيئه،  به معني كار قبيح و زشت  است كه موجب اندوه و نكبت گردد،  در برابر «حسنه»‌ كه به معني سعادت و خوشبختي است؛ اين واژه 165 بار در قرآن آمده است.

كلمه «سوء» از همين واژه گرفته شده كه 44 بار در قرآن آمده است.

5-      جُرم، در اصل به معني جدا شدن ميوه از درخت و يا به معني پست است، جريمه و جرايم از همين ماده مي‌باشد، جرم عملي است كه انسان را از حقيقت،  سعادت، تكامل و هدف جدا مي‌سازد؛ اين واژه 61 بار در قرآن آمده است.

6-      حرام، به معني ممنوع است، چنانكه لباس احرام لباسي است كه انسان در حج و عمره مي‌پوشد و از يكسري كارها ممنوع مي‌شود و ماه حرام ماهي است كه جنگ در آن ممنوع مي‌باشد و مسجدالحرام يعني مسجدي است كه داراي حرمت و احترام خاصي بوده،  و ورود مشركين به آن  ممنوع است؛ اين واژه حدود 75 بار در قرآن آمده است.

7-       خطيئه، غالباً به معني گناه غير عمدي است و گاهي در معني گناه بزرگ نيز استعمال شده است، چنانكه آيه 81 سوره بقره و 37 سوره الحاقه  بر اين مطلب گواه مي‌باشد.

اين واژه د راصل حالتي است كه براي انسان بر اثر گناه پديد مي‌آيد و او را از طريق نجات،  قطع مي‌كند، و راه نفوذ انوار هدايت به قلب انسان را مي‌بندد. اين واژه 22 بار در قرآن آمده است.

8-      فسق، در اصل به معني خروج هسته خرما از پوست خود مي‌باشد، و بيانگر خروج گنهكار از مدار اطاعت و بندگي خدا است كه او با گناه خود حريم و حصار فرمان الهي را شكسته و درنتيجه بدون قلعه و حفاظ مانده است؛ اين واژه 53 بار رد قرآن آمده است.

9-      فساد، به معني خروج از حدّ اعتدال است كه نتيجه‌اش تباهي و به هدر رفتن استعدادها است؛ اين واژه 50 بار در قرآن آمده است.

10-  فجور، به معني دريدگي و پاره شدن پرده‌ي حيا و آبرو و دين است كه باعث رسوايي مي‌گردد؛ و 6 بار در قرآن آمده است.

11-  منكر، در اصل از انكار به معني ناآشنا است؛ چرا كه گناه با فطرت و عقل سالم،  هماهنگ و مأنوس نيست،  و عقل و فطرت سالم،  آن را زشت و بيگانه مي‌شمرد، اين كلمه 16 بار در قرآن آمده و بيشتر در عنوان نهي از منكر، طرح شده است.

12-   فاحشه، به سخن و كاري كه در زشتي آن ترديدي نيست، فاحشه گويند. اين مواردي به معني كار بسيار زشت و ننگين و نفرت‌آور به كار مي‌رود؛ اين واژه 24 بار در قرآن آمده است.

13-   خبث،  به هر امر زشت و ناپسند، خبيث گويند در مقابل « طيّب» به معناي پاك و دل‌پسند. اين واژه در 16 مورد از قآن به كار رفته است.

14-   شرّ، به معني هر زشتي است كه نوع مردم از آن نفرت دارند، و بر عكس، واژه‌ي «‌خير»‌به معني كاري است كه نوع مردم آن را دوست دارند، اين واژه غالباً در مورد بلاها و گرفتاري‌ها استعمال مي‌شود، ولي گاهي نيز در مورد گناه به كار مي‌رود، چنانكه در آيه 8 سوره زلزال به معني گناه به كار رفته است.

15-   لمم، ( بر وزن قلم)به معني نزديك شدن به گناه و به معني اشياي اندك است و در گناهان صغيره به كار مي‌رود. و در قرآن يكبار آمده است.

16-  وزر، به معني سنگيني است، و بيشتر در مورد حمل گناه ديگران به كار مي‌رود، «وزير» كسي است كه كار سنگيني از حكومت را به دوش خواهد كشيد، اين واژه در قرآن 26 بار آمده است.

گاهي در قرآن واژه «‌ثقل»‌ نيز كه به معني سنگيني است در مورد گناه به كار رفته است،  چنانچه آيه 13 سوره عنكبوت به اين مطلب دلالت دارد. 

17-  حنث، ( بر وزن جنس) در اصل به معني تمايل به باطل و بازخواست آمده است و بيشتر در مورد گناه پيمان‌شكني و تخلف، بعد از تعهد، آمدها ست. اين واژه دو بار در قرآن آمده است.

اين واژه‌هاي هفده‌گانه هر كدام بيانگر بخشي از آثار شوم گناه و حاكي از گوناگوني گناه مي‌باشند، و هر يك با پيام مخصوص و هشدار ويژه‌اي، انسان‌ها را از ارتكاب گناه بر حذر مي‌دارند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

الف- غريزه

در انسان غرايزي وجود دارد كه گاهي دچار افراط يا تفريط مي‌شود، پس بايد راههاي تعديل آنها را شناخت.

امام علي(عليه‌السلام)‌در گفتاري مي‌فرمايد:‌

«‌خداوند فرشتگان را به عقل اختصاص داد ( و آنها تكويناً محكوم به اطاعت عقل هستند) و حيوانات را به شهوت و غضب،  اختصاص داد. ( و آنها به طور تكويني محكوم به ارضاي غرائز حيواني هستند)‌اما انسان را با اعطاء همه (عقل و خشم و شهوت) شرافت بخشيد. پس هر گاه پيروي از عقل كند،  مقامش برتر از فرشتگاه خواهد شد، زيرا با بودن خشم و شهوت،‌اطاعت از عقل نموده است، و اگر اطاعت از شهوت وغضب كند، از حيوانات، پست‌تر است، زيرا با داشتن عقل پيروي از خشم و شهوت نموده است.

قرآن در مورد كساني كه از غرائز حيواني پيروي مي‌كنند مي‌فرمايد:‌« اولئك كالاَنعامِ بل هم أضلّ سَبيلا»‌«‌آنها همچون چارپايان بلكه گمراهترند.»

قواي غريزي

علماي اخلاق مي‌گويند: منشأ و انگيزه‌ي گناهان، سه قوه است:

1-      قوه شهويّه

2-      قوه غضبيّه

3-      قوه وهميّه

قوه شهويّه، انسان را به افراط در لذت‌خواهي نفساني مي‌كشاند كه سرانجامش، غرق شدن در فحشا و زشتي‌ها است.

قوه غضبيّه،  انسان را به ظلم و طغيان آزار‌رساني و تجاوز، وادار مي‌كند.

قوه وهميّه، برتري طلبي و انحصار جويي و تكبر و روح خودخواهي را در انسان زنده مي‌كند و او را به گناهان بزرگي در اين كانال، وا مي‌دارد. اگر با دقت بررسي كنيم در مي‌يابيم كه اكثر گناهان( اگر نگوييم همه‌ي گناهان)‌به اين سه قوه باز مي‌گردند. اين سه قوه در وجود انسان لازم است، ولي اگر كنتر و تعديل نشود و به افراط و تفريط كشانده شود، سرچشمه‌ي  گناهان بسيار خواهد شد.  براي توضيح بيشتر به اين مثال توجه كنيد:‌

آب،  كه مايه‌ي حيات انسان و گياه و حيوان‌ها مي‌باشد، اگر در جلو آن سدي بسته شود، تا سيلاب پشت سر آن جمع شود، نه تنها سيلاب به ما ضرر نمي‌زند، بلكه هر وقت نياز به آب شد، دريچه‌ي  سد را باز كرده و گياهان و دام‌ها از آب آن سد، بهره‌مند مي‌شوند.  حال اگر سيلاب مهار نشود، هنگام طغيان ديوانه وار به باغ‌ها و كشتزارها و خانه‌ها سرازير شده و همه را ويران مي‌كند.در مورد انسان نيز،  نيروي غضب براي دفاع و شهوت براي بقاي نسل لازم است، ولي اگر اين دو غريزه بر اثر افسار گسيختگي طغيان كنند، موجب بروز جنايات ويرانگر و انحرافات جنسي و بي‌عفتي خواهند شد. نتيجه اينكه:‌ اگر بخواهيم جامعه را از لوث گناه پاك سازيم، و يا وجود خويش را از آلودگي گناه، حفظ كنيم، بايد غرايز و تمايلات نفساني را كنترل و تعديل كنيم.

البته كنترل و تعديل غرايز شهواني، نياز به برنامه‌هايي دارد كه به آن شاره مي‌كنيم.

ب- قلب

در قرآن 132 بار سخن از قلب به ميان آمده است كه، و در آيات متعدد، از قلب كافران و منافقان و مجرمان، به قلب مهر زده، قلب بيمار، قلب سخت، قلب منحرف و قلب قفل زده ياد شده است.

بحث و بررسي پيرامون قلب، نياز به شرح بسيار دارد كه از حوصله اين كتاب، خارج است. اما منظور از قلب يعني مركز فرماندهي و تصميم‌گيري انسان است،  قلب سليم و پاك،  منشأ كارهاي نيك است، و به عكس قلب ناسالم و تاريك،  كانون فساد مي‌ّاشد، و ما در راستاي اطاعت خدا و دوري از گناه، بايد توجه عميق به پاك نگهداشتن قلب، داشته باشيم. در اينجا به اين روايت جالب از امام صادق(عليه‌السلام) توجه كنيد:‌

« ما من مؤمن الا و لقلبه أُذنان في جوفه،  أ ُذُن ينفث فيها الوسواس الخناس و أ ُذُن ينفث فيها الملك فيؤديد الله المؤمن بالملك فذلك قوله تعالي و (ايّدهم بروحٍ منه) سوره مجادله آيه 22 و كافي، ج2 ص 267

« قلب هر شخص با ايماني در درون داراي دو گوش است: گوشي كه وسواس خناس در آن مي‌دمد و گوشي كه فرشته در آن مي‌دمد، و خداوند، مؤمن را بوسيله آن فرشته، كمك مي‌كند و همين است گفتار خداوند كه مؤمنان را بوسيله روح خود،  تقويت كرده است.

قلب كانون انگيزه‌ها

نيت‌هاي پاك و آلوده هر دو از قلب سرچشمه مي‌گيرد و انگيزه‌هاي انحراف و گناه،  بر اثر ناصافي دل پديد مي‌ايد، اگر بخواهيم به گناه آلوده نشويم، بايد به سراغ سرچشمه برويم و آن را صاف كنيم و گرنه.

رسول‌اكرم(صلي‌الله عليه و آله و سلم) فرمود:‌

« نيت مؤمن بهتر از عمل اوست و نيت كافر بدتر از عملش مي‌باشد و هر كس طبق نيتش عمل مي‌كند.

در شرح اين حديث مطالب بسيار گفته شده اما به نظر مي‌رسد بهترين قول اين باشد كه چون نيت، كانون و مركز تصميم‌گيري و چگونه به جا آوردن اعمال در كم و كيف است، لذا نيت مؤمن كه پاك است كانوني براي كارهاي نيك با كيفيت عالي مي‌گردد.  حتي اگر عملي انجام ندهد ولي زمينه براي اعمال نيك دارد. ولي نيت كافر چون ناپاك است كانون فساد خواهد شد،  گر چه كاري ندهد ولي آماده‌ي  كارهاي زشت است.  آنچنان فكرش آلوده است كه هر لحظه احتمال آن دارد كه بزرگترين گناه را انجام دهد.

 امام صادق(عليه‌السلام) فرمود:‌

 « دوزخيان از اين رو جاودانه در دوزخ مي‌مانند كه نيت داشتند اگر هميشه در دنيا مي‌ماندند همواره خدا را نافرماني كنند و بهشتيان از اين رو جاودانه در بهشت مي‌مانند كه نيت داشتند اگر هميشه در دنيا مي‌ماندند همواره از خدا اطاعت نمايند. بنابراين هر دو دسته به خطار نيتشان جاوداني شدند.

سپس امام صادق(ع)  اين آيه را تلاوت فرمود:‌

(قُل كل‌ّ يَعمَل علي شاكِلَته»)

بگو هر كس بر اساس ساختار و شيوه‌هاي خود عمل مي‌كند يعني طبق نيت خود.

 بعداً خواهيم گفت كه عواملي مانند غذا، رفيق، محيط و ... در شكل‌گيري نيت نقش اساسي دارد، اگر غذا، حلال و رفيق و محيط خوب باشد موجب شكل‌گيري نيت نيك خواهد شد، و اگر غذا،  حرام و رفيق و محيط بد باشد نيت ناپاك شكل خواهد گرفت. اصولاً در اسلام عملي ارزش دارد كه از روي نيت پاك و خالص انجام شود، و گر نه در پيشگاه خداوند پذيرفته نمي‌شود.

رسول اكرم(صلي‌الله عليه و آله و سلم) فرمود:‌

«ان ّ الله لا يقبل عَملاً فيه مِثقال ذرّه من ريا»

(خدا عملي را كه در آن به مقدار ذره‌اي ريا باشد نمي‌پذيرد.)

 امام صادق(عليه‌السلام) فرمود:‌

اگر مؤمن قصد كار نيك كند و انجام ندهد براي او پاداشي نوشته شود و اگر انجام دهد ده پاداش براي او نوشته مي‌شود ولي اگر مؤمن قصد كار بد كند و انجام ندهد، كيفري بر او نوشته نشود.

حبّ و بغض

قلب كانون حب و بغض در وجود انسان است و بايد آن را بر اساس اسلام تنظيم كرد، زيرا حب و علاقه به چيزي موجب انجام آن مي‌شود،  و بغض و نفرت از چيزي موجب ترك آن مي‌گردد.

 و اين مسأله بقدري مهم است كه امام صادق(عليه‌السلام) در سخني فرمود:‌ »هل الايمان الا الحب و البغض» (مگر ايمان جز حب و بغض است.)

يك مثال:‌ شخصي در خانه‌اش نشسته، ناگهان مي‌فهمد كه گربه‌اي آمد و نيم كيلو گوشتي كه خريده و در آشپزخانه بود، ربود و رفت. او بر مي‌خيزد و به دنبال گربه مي‌رود تا گوشت را از او بگيرد ولي وقتي كه گربه از خانه بيرون پريد و در كوچه فرار كرد ديگر او را دنبال نمي‌كند زيرا حب او به گوشت تا اين اندازه بود. ولي اگر روباهي آمد و مرغ خانه را ربود و با خود برد آن شخص روباه را در خانه و كوچه دنبال مي‌كند ولي وقتي كه روباه به بيابان فرار مي‌كند او از دنبال كردن روباه صرف نظر مي‌نمايد؛ زيرا حب او به مرغ و بغض او نسبت به روباه تا اين اندازه بيشتر نبود.

اما اگر گرگي آمد و گوسفند او را ربود و با خود برد آن شخص گرگ را در خانه و كوچه و بيابان دنبال مي‌كند بلكه گوسفندش را از او بگيرد وقتي كه گرگ به بيابان دور شد و از كوه بالا رفت آن شخص از گرگ صرف نظر  كرده و باز مي گردد چرا كه حب و بغضش او را بيش از اين اندازه نتوانست حركت دهد.

 حال اگر درنده‌ي ديگري آمد و كودك خردسال او را گرفت و با خود برد آن شخص آن درنده را در بيابان و كوه دنبال مي‌كند، و همچنان به دنبال او شب و روز مي‌رود تا آن را بگيرد و با خود مي‌گويد هر چند براي بدست آوردن جنازه‌ي كودكم باشد بايد به دنبال آن درنده بروم .

با اين مثال روشن مي‌شود كه «حب و بغض» و درجات آن چه نقش بالايي در اراده و حركت انسان دارند و هر چه حب انسان به چيزي زيادتر شد، آن را بيشتر دنبال مي‌كند و هر چه بغض انسان به چيزي زيادتر گرديد تنفر و دشمني خود را نسبت به آن بيشتر مي‌سازد.

اسلام حب و بغض انسان را بر اساس صحيح و در راستاي اطاعت خدا قرار مي‌دهد تا كانون تصميم‌گيري انسان را سالم و پاك سازد.

ج- فكر و انديشه

كانون ديگري كه در وجود انسان سرچشمه كارها است تفكر و انديشه است. فكر سالم محصول و بازده سالم و پاك دارد و فكر آلوده بازده ناسالم و آلوده خواهد داشت.

امير‌مؤمنان علي(عليه‌السلام) مي‌فرمايد:‌

« مَن كَثُر فِكرهُ في المَعاصي دَعَته اِلَيها» «‌كسي كه بسيار درباره گناه فكر كند او را به گناه سوق مي‌دهد.» و حضرت عيسي(ع)‌ ضمن گفتاري به حواريون فرمود:‌ » و من به شما امر مي‌كنم كه روح خود را به زنا خبر ندهيد(فكر زنا نكنيد) تا چه رسد به اينكه زنا كنيد زيرا كسي كه روح و فكرش را به زنا خبر دهد مانند كسي است كه در اطاق رنگيني آتش روشن كند، دود آتش نقشه‌هاي رنگين آن اطاق را كثيف مي‌كند گر چه خانه را نسوزاند.»‌

يعني فكر گناه كانون تصميم‌گيري وجود انسان را آلوده مي‌نمايد و چنين كانوني به تاريكي گناه نزديكتر است تا به سفيدي اطاعت خدا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه نماز براى ميّت در قبر بصورت شخص نورانى خوش سيما ظاهر مى شود، انيس و مونس او در قبر مى شود و آتش جهنم را از او دفع مى كند.
و فرمود: كسى كه نمازهاى پنجگانه را در موقع خود اقامه كند و ركوع و سجود نماز را كامل بجا آورد خداى عزّ و جلّ 15 خصلت به او عطا فرمايد:
الف ) سه خصلت در دنيا:
1 - عمر او را زياد كند.
2 - مال و اموال او را زياد كند.
3 - اولاد صالح او را زياد كند.
ب ) سه خصلت در موقع مرگ :
4 - از ترس او را ايمن دارد .
5 - از هول مرگ ايمن دارد .
6 - او را داخل بهشت گرداند.
ج ) سه خصلت در قبر:
7 - سؤ ال نكير و منكر را بر او آسان كند.
8 - قبر او را وسيع گرداند.
9 - درى از درهاى بهشت به روى او گشوده شود.
د) سه خصلت در محشر:
10 - صورت او مثل ماه ، نور مى دهد.
11 - نامه عملش را به دست راستش دهند.
12 - حساب را بر او آسان مى گرداند.
ه‍) سه خصلت در موقع عبور از صراط:
13 - خداوند از او راضى مى شود.
14 - به او سلام مى دهد.
15 - نظر رحمت به او مى فرمايد.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط مينا   | 

طــهارت، به منــزلة اجــازة ورود به حــضور خداست دربارة هر یک از وضو و غسل و تیّمم که مصداق های طهارت اند مسائل متعدّدی در « توضیح المسائل» است.

آشنایی به مفاهیم جملات قرائت در ذکرها و توجه به معنای عمل ها و حرکات در نماز، زمینه ساز پیدایش آن خشوع قلبی و خضوع بدنی و توجّه باطنی به معبود یکتاست. با این تذکر، وارد نماز می شویم کافــران، با نام بت شــروع می کــردند، مســـیحیان نام عیـــسی را در آغــاز کار و نیایش خود بر زبان می آوردند، طاغوتیان، نام طاغوت بر زبان دارند الله اکبر،  خط بطانی است بــر هــمة قــدرت هـای طاغوتی، وسوسه های ابلیسی، جاذبه های مادّی شروع هر کار با نام خدا، رمز عشق به خدا، و توکّل بر او و نشــانة بنــدگی انســـان در پیشگاه خداست یعنی اینکه: خدایا همواره به یاد توأم، با یاد تو شیطان را فراری می دهم و به کمک تو، نام یادت را در دل زنده نگاه می دارم ربّ آسمان ها، زمین و پروردگار همة موجودات است زبان ها ناتوان از شمارش نعمت های اوست تا چه رسد به ادای حقّ او در سپاس نعمت ها سایة رحم همیشگی و رحمت همــگانی اش بر سـر خــاص وعام سایه افکنده است نه تنها نعمت های مادی اش ما را احاطه کرده که نعمــت هـای معــنوی اش نیز فراگیرهاست صاحب روز جزاست و مالک قیامت است سجده رمز بندگی است، پس باید همراه یا تـذلّل و خشــوع و فروتنی و شکسته دلی و شکسته نفسی باشد، اگر با اشـــک چشـم همراه بود، چه بهتر! بهترین نماز آنست که قنوت طولانی داشته باشد آنانکه به مقام خدا عارف ترند و در نمـــازشان گفـــتگویی عاشـــقانه با خدایشان دارند، دعاهای طولانی را در قنوت نمازشان می خوانند، آنگونه که دربارة برخی علــما نقــل شده است بهترین سلام، آنست که همراه با دعای به رحمت و برکت از سوی خدا باشد و در نماز، چنین سلامی به پیامبر می دهیم السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته سلام بر پیامبر، به خاطر زحماتی که کــشید، رسالتی که به انجام رسانید و ما را به خدا و دین او پیوند داد نماز، فریضه الهی است ولی پیش از  نماز، آمادة آن شدن در مسجد و مصّلا به انتظار آن نشستن، از آن و اقامه گفتن ذکرها و دعاهای مستحب پیش از نماز را خواندن به استقبال نماز رفتن است و تعقیبات هم بدرقة آن محسوب می شود و چون فارغ شدی، به کار دیگری خود را مشغول کن و به سوی پرودگارت رغبت نما. پایان فریضه و نیایش واجب، سپس شروع دعا و نجوای مست

  خدایا به خدائیت سوگند ما را در بندگی استوار و ثابت بدار عشق خود وشوق عبادتت را در دلمان افروخته تر بگردان. الهی آمین یا رب العالمین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

از امام صادق (ع)در تفسیر فرات الکوفی درباره تفسیر سوره قدر روایت شده که لیلةُ القدُر فاطَمِة (س) است. هرکس فاطمه (س) را آنچنان که سزاوار معرفت بشناسد، شب قدر را درک کرده است. و ایشان در ادامه می فرمایند فاطمه، فاطمه نامیده شد به جهت اینکه خلق از معرفتش منقطع شدند.

شب قدر، عظمت و بزرگی و مهم بودن خود را مدیون دختر رسول خدا (ص)است وگرنه اگر فاطمه (س)در غیر قابل ادراک بودن آن نقشی ایفا نمی کرد آن شب هم مانند بقیه لیالی سال قابل گذشت بود. چون زهرا(س)غیر قابل درک است،  این خصوصیت را شب قدر از وجود فاطمه (س) به ارث برده است واگر می توانستیم صدیقه طاهره (س) را بشناسیم سهولت شب قدر هم برای ما آسان بود اما دریغ از شناخت دخت پیامبر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

قرآن، هم مسلمانان به وحدت دعوت كرده:‌ «‌ و اعتصموا بحَبل الله جميعاً  و لا تفرقوا»‌ و هم  از تفرقه نهي فرموده است:‌»‌و لا تنازعوا فتفشلوا»‌ با يكديگر نزاع نكنيد كه سست و ناتوان مي‌شويد.به دو مثال توجه كنيد: قطرات باران تا وقتي از هم جدا هستند قدرتي ندارند،  اما وقتي در كنار هم قرار مي‌گيرند و به شكل جوي و سپس رودخانه جاري مي‌شوند، چنان قدرتي مي يابند كه  اگر مهار نشوند، سيل بنيان‌ كن مي‌شوند و اگر در  پشت سد مهار شوند،  توربين‌هاي عظيمي را به حركت در مي‌آورند كه دهها مگاوات برق توليد كرده و چرخ صنعت را به حركت در مي‌آورند.هر دست ما پنج انگشت دارد،  اما در برابر دشمن مشترك،  همۀ انگشتان با هم جمع شده و به شكل مشت  بر سينه دشمن كوبيده مي‌شود.با انكه هر انگشت از انگشت ديگر متفاوت و متمايز است، يكي بلند است و يكي كوتاه،  يكي نازك است و يكي كلفت  و هر كدام نباشند،  بخشي از كارهاي روزمره انسان زمين مي‌ماند. مثلاً بدون انگشت شصت،  نمي‌توان دگمه را بست و يا قلم را به دست گرفت و چيزي نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

در قرآن مي خوانيم: «‌اُدعوني استجب لكم» مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم. اگر شخصي به ديگري گفت:‌ به هنگام برخورد با مشكل به من تلفن كن تا تو را كمك كنم، اين جمله لوازم و شرايطي دارد از جمله:‌

1- رفاقت را با من حفظ كني.

2- شماره تلفن مرا گم نكني و شماره را  درست بگيري.

3- به هنگام بازگو كردن مشكلات،  حرف‌هاي بي‌ربط نزني و توقّعات بي‌جا نداشته باشي و به وظيفۀ خود عمل كرده باشي.

4- آنچه مي‌گويي واقعاً مشكل باشد،  نه خيالات و توّهمات.

5- براي حل مشكل خود،  انتظار نداشته باشي تمام مقّررات و نظام را به هم بريزم.

6- حل اين مشكل،  سبب پيدايش مشكل ديگري براي شما يا ديگران نشود.

7- در بازگو كردن مشكلات،  صادق باشي و دروغ نگويي. آيا ما در دعا و طرح مشكلات خود با خدا،  اين شرايط را مراعات كرده‌ايم؟

آيا رفاقت و بندگي خود را با خدا حفظ كرده‌ايم؟  قرآن مي‌فرمايد: « و يَستَجيبُ الذين آمنوا و عملوا الصالحالت» پاسخ مثبت به كساني داده مي‌شود كه با ايمان و عمل شايسته رابطۀ خود را با خدا حفظ كرده باشند.

آيا شماره تلفن را درست گرفته‌اي؟ در روايات مي‌خوانيم:

دعا آدابي دارد از جمله:‌

ابتدا « بسم‌الله»‌ بگوييد،  با وضو و حضور قلب و در مكان مقدس مثل مسجد باشيد، قبل از دعا از خداوند با صفات و اسماء الحسني تجليل كنيد،  ده مرتيه « ياالله»‌ « يا رب» بگوييد،  گوشه‌اي از نعمت‌هاي الهي را به زبان آوريد،  از خداوند تشكر كنيد، بر محمد  و آل محمد صلوات بفرستيد،‌ لغزش‌هاي خود را مطرح و استغفار كنيد،  دعا و خواستۀ  خود را ميان دو صلوات مطرح كنيد و اميدوار باشيد.

آيا در  دعاهاي خود توقعات نا به جا نداريم و به وظيفۀ خود عمل كرده‌ايم؟

دانش‌آموز درس نخوانده،  دعا مي‌كند كه قبول شود. مي‌گويند: دانش‌آموزي به خانه آمد و وارد اتاق جلويي شد و مشغول دعا شد. به خدا گفت: پروردگارا: كوه هيمالايا رادر فلان كشور قرار بده و درياچه اروميه رادر نيشابور قرار بده.

مادرش گفت:  اين چه دعايي است كه مي‌كني؟ گفت:‌من در امتحان جغرافيا پاسخ سئوالات را اشتباه نوشته‌ام، حالا به خدا مي‌گويم كوه و دريا را جا به جا كند تا من نمره بياورم!

آيا زمان دعا و شرايط ديگر را در نظر گرفته‌ايم؟‌ در اسلام زمان‌هايي براي دعا سفارش شده است،‌ از جمله:‌ شب‌هاي جمعه،  سحرها،  بعد از نماز،  غروب جمعه،  بعد از خطبه‌هاي نماز جمعه،  هنگام نزول باران و جاري شدن اشك و...

آيا مشكلات ما واقعاً مشكل است  يا خيال مي‌كنيم كه مشكل است؟  بسياري مشكلات لازمۀ نظام طبيعت است و رفع آن،‌ به معناي  به هم زدن نظام عالم . همچون فقيري كه سقف خانه‌اش خراب است و باران كه مي‌آيد، سقفش چكّه مي‌كند. براي رفع  مشكل او،  يا بايد خداوند  باران بفرستد يا بر بام خانه او باران نبارد و يا آب باران در پشت بام خانه‌اش نفوذ نكند و يا ... كه هر كدام از اينها به معناي ناديده گرفتن قوانين حاكم بر طبيعت است.


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

پيامبراكرم(ص)  فرمودند: «‌المؤمن مرآة  المؤمن» مؤمن، آينۀ مؤمن است. اين تشبيه بسيار زيبا،  مي‌تواند نكات بسياري را در برداشته باشد كه به برخي موارد اشاره مي‌كنيم:

1- مثل آينه باشيم، هم زيبايي ديگران را ببينيم و هم نقاط ضعف آنان را. مثل مگسي نباشيم كه فقط روي زخم و جراحت مي‌نشيند.

2- مثل آينه باشيم، نه مثل ذره‌بين. عيب مردم را بزرگتر از آنچه هست نبينيم.

3- مثل آينه باشيم، نه مثل شانه. آينه روبرو معايب را مي‌گويد ولي شانه پشت سر رفته و در ميان موها مي گويد:

دوست دارم كه دوست عيب مرا

                                                همچو آينه پيش رو گويد

نه كه چون شانه با هزار زبان

                                                پشت سر رفته مو به مو گويد

4- آينه، مراعات مقام و شخصيت افراد را نمي‌كند و گرفتار تهديد و تطميع نمي‌شود.

5- آينه زماني مي‌تواند كارايي داشته باشد كه غبار نگرفته و صاف و صيقلي باشد. انسان نيز زماني مي‌تواند انتقاد سازنده داشته باشد كه خودش معيوب نباشد.

6- شكستن آينه به خاطر آن كه عيب ما را نشان ميدهد مؤمن را نيز اگر اذيت كند، باز دست از كارش برنمي‌دارد.

7- اگر آينه را بشكنند، قطعات آن هم عيب ما را نشان مي‌دهد. مؤمن را نيز اگر اذيت كنند،  باز دست از كارش  بر نمي دارد.

8- آينه به خاطر صيقلي بودن عيب ما را مي گويد. مؤمن نيز بر اساس صفا و صداقت بايد عيب برادر ديني خود را بگويد نه بر اساس كينه و انتقام.

9- آينه عيب ما را در خود نگاه مي‌دارد،‌ همين كه از برابر آن كنار برويم، عيب ما از صفحه آن پاك مي شود. مؤمن نيز بايد روبرو عيب را تذكر دهد و چون از او جدا شديم، عيب ما را در خود نگاه ندارد.

10- كسي عيب خود را مي‌فهمد كه بخواهد بفهمد و گر نه ممكن است انسان به آينه نگاه سطحي بكند، ولي به فكر بررسي نواقص خود نباشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

مردم چهار دسته هستند:

1- گروهي  هم  ايمان دارند وهم عمل صالح انجام مي‌دهند كه اين گروه مؤمن هستند.

2- گروهي نه ايمان دارند و نه عملشان صالح است كه اين گروه كافرند.

3- گروهي ايمان دارند، ولي عملشان صالح نيست كه اين گروه فاسقند.

4- گروهي كه ايمان ندارند، ولي اعمالشان به ظاهر صحيح است كه اين گروه منافقند. البته نفاق درجات و مراحلي دارد،  دروغ نوع نفاق است،‌چاپلوسي نوعي نفاق است، حتي دعوت از كسي كه قلباً تمايل به آمدن او نداريد، نوعي نفاق است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

هر حركت،  چند عنصر دارد: مبدأ، مسير، وسيله،  راهنما و مقصد. در ميان اين پنج عنصر، مهم‌ترين نقش با راهنماست. اگر رهبر و راهنما،  عالم و متّقي باشد،  نه هدف گم مي‌شود و نه به انحراف كشيده مي‌شود.اگر رهبر لايق باشد و مردم اطاعت كنند،  مشكلات حل مي‌شود؛ اگر سوزن تيز باشد و نخ هم متّصل به آن،‌هر  پارچه‌اي دوخته مي‌وشد، امّا اگر سوزن كج بود يا نخ جدا شد، نازك‌ترين پارچه هم دوخته نمي‌شود.اگر مردم اطاعت نكنند، رهبر كاري از پيش نمي‌برد همان گونه كه  اگر نخ به دنبال سوزن نرود،  هر قدر هم سوزن كارآمد باشد، كاري از پيش نمي‌برد. حركت و نفوذ  سوزن در پارچه‌هاي مختلف،  به شرط پيروي نخ از اوست.  اگر راننده اهل فن باشد،  حتي ماشين معيوب را راه‌اندازي و با آن رانندگي مي‌كند. همانگونه كه پيامبران در بدترين شرايط اجتماعي،  بهترين امّت‌ها را ساختند.امّا اگر رهبري صلاحيّت نداشته باشد، بهترين شرايط را نيز به هدر مي‌دهد، چنانكه بهترين اتومبيل‌ها را اگر در اختيار رانندۀ ناشي قرار دهيم، آن را به دره سقوط مي‌دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

 در روايات مي‌خوانيم« اِتّقوا المُحقرات من الذّنوب قانّها لاتغفر» ، از گناهان كوچك پرهيز كنيد كه بخشيده نمي‌شود. شايد به اين دليل كه در گناهان كوچك،‌ انسان احساس شرمندگي نمي‌كند و لذا به فكر توبه هم نمي‌افتد؛ بلكه جسارت و جرأت او بر تكرار آن زياد و زمينه‌اي براي بخشش فراهم نمي‌شود.

اگر كسي كه مقدار كمي بدهي دارد، به طلبكار بگويد: تو كه از من طلبي نداري، مقداري كه مي‌خواهي ارزي ندارد، او  طلب خود را نمي‌بخشد، ولي اگر مبلغ بيشتري بدهكار باشد  و نزد طلبكار آيد و عذرخواهي كند،  طلبكار يا به او مهلت مي‌دهد و يا او را  مي‌بخشد. آري،  طلبكار، مقدار كم را با جسارت نمي‌بخشد، ولي مقدار زياد را ممكن است با عذرخواهي ببخشد.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

‌چه كنيم تا روح ما بزرگ و ظرفيت ما زياد شود؟

حضرت علي(ع)‌ به همام مي‌فرمايد: (( عَظُمَ الخالِقُ في أنفسِهم و صَغُر ما دون ذلك)) يعني چون خداوند در روح آنها عظمت دارد، غير خدا هر چه باشد كوچك جلوه مي‌كند. تا وقتي روي زمين هستيم، يك هكتار زمين براي ما بزرگ است،  اما  اگر سوار هواپيما شديم هر چه  هواپيما بالاتر برود،  اين قطعه زمين براي ما كوچك‌تر مي‌شود.اگر توجهي به پولهاي موجود در بانك بكنيم، سرمايۀ خود را ناچيز خواهيم ديد.  اگر به تسبيح گفتن همه موجودات توجه داشته باشيم، گفتن چند «سبحان الله» را چيزي نمي‌دانيم. اگر به كتابخانه‌هاي بزرگ و مهم دنيا نگاه كنيم،  مطالعه چند كتاب ما را مغرور نخواهد كرد.وقتي به امام  سجاد(ع)  گفتند:  چرا اين قدر عبادت مي‌كني؟  فرمود:‌عبادت من كجا و عبادت علي بن ابيطالب كجا!خداوند در قرآن  به پيامبرش مي‌گويد:  يادي از سختي‌هاي انبياي گذشته كن تا سختي‌ها براي تو آسان و سبك شود. آري، اگر به پشت  سر نگاه كنيم و راه رفته را ببينيم مغرور مي‌شويم، بايد به راه نرفته نظر دوخت تا به فكر رفتن بيفتيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

اولاً  تخمۀ  پوك، هيچ گاه سبز نمي‌شود و نماز بدون حضور قلب،  تخمه پوك است. نمازي سبب دوري انسان از مفاسد مي‌شود كه با حضور قلب باشد و گر نه حركت لب و كمر چنين خاصيّتي را ندارد.اگر مدرسه و دانشگاه به انسان رشد علمي مي‌دهد به اين معنا نيست كه  هر كس به مدرسه و دانشگاه  رفت به آن  رشد مي‌رسد،  بلكه به اين معناست  كه مدرسه و دانشگاه  بستر رشد است به شرط آنكه  با جدّيت درس بخوانيد و آنچه را مي‌خوانيد بفهميد. نماز نيز اگر با اصول  و شرايطي  كه دارد اقامه گردد،  مانع فحشا و منكر مي‌شود. (( اِنّ الصّلوةَ تَنهي عن الفحشاء و المُنكر))ثانياً نمازگزاري كه گاهي خلاف مي‌كند، اگر اهل نماز نبود خلافش بيشتر بود، زيرا همين نمازگزار براي صحيح بودن نمازش مجبور است بدن و لباسش پاك باشد، لباس و مكانش از مال مردم نباشد و همين مقدار مراعات احكام و مسائل، سبب دور شدن او از برخي گناهان و منكرات مي‌شود، همان گونه كه پوشيدن لباس سفيد،‌انسان را از نشستن روي  زمين آلوده باز مي‌دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

براي ماشيني كه در مسير يك طرفه بر خلاف همه رانندگي مي‌كند،  دو نوع برخورد لازم است: يكي آنكه تمام رانندگان با بوق و چراغ مخالفت خود را با كار او اعلام كنند، دوم آنكه پليس،  راننده را جريمه كند. قرآن نيز هم تمام مسلمانان را به امر به معروف و نهي از منكر سفارش كرده و فرموده است: (( كنتم خَيرَ اَمَة اُخرِجَت للنّاس تَأمرون بِالمَعروف و تَنهَون عن المنكر)) شما بهترين امتي هستيد كه جلوه كرده‌ايد به شرط آنكه  امر به معروف و نهي از منكر كنيد. و در جاي ديگر مي‌فرمايد:  از ميان شما مسلمين گروهي ويژه بايد مسئول امر به معروف  و  نهي از منكر شوند (( و لتكن منكم اُمّۀ يَدعون الي الخير و يأمرون بالمعروف و يَنهون عن المنكر))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

با نگاهي به منافع حيوانات و عملكرد بعضي انسان‌ها، تشبيه ( اولئك كالانعام بل هم اضلّ)) را حق و منطقي مي‌يابيم؛

گران‌ترين لباس انسان، ابريشم، از حيوانات است.مهم‌ترين غذاي انسان، شير و عسل و گوشت و ماست، از حيوانات است.حيوانات وسيلۀ  باركشي و شخم زدن و منبع درآمد و اشتغال هستند.تمام كارخانه‌هاي پشم‌ريسي،  چرم‌سازي، لبنياتي و مرغداري و دامداري‌ها كارشان به حيوانات وابسته است.حيوانات بعضي معلم بشرند. كلاغ، دفن مرده را به فرزند آدم و نسل او آموخت.بعضي گزارشگر انبيا مي‌شوند؛ هدهد گزارش انحراف مردم سبأ را نزد حضرت سليمان آورد.بعضي محافظ انبياء‌مي‌شوند؛ تار عنكبوت پيامبر اسلام را در غار حفظ كرد.حيوانات قابل تربيت و آموزش هستند و لذا شكار سگي كه آموزش ديده حلال است.حتي حيوانات آزار دهنده مثل مار، تنها كساني را مي‌گزند كه به آنها نزديك شده باشند. با توجه به مطالب فوق‌، آيا انسان‌هايي كه از دور مردم آزاري مي‌كنند و مناطق دور دست را بمباران و موشك‌باران مي‌كنند،  از مار بدتر نيستند؟افرادي كه شبانه روز براي مردم حيله و خدعه مي‌كنند و به خاطر رسيدن به هوسهاي بي‌انتهي خود نسل انسان را به تباهي مي‌كشند، از حيوانات بدتر نيستند؟آدم‌هايي كه يك تنه صدها پرونده جرم و جنايت دارند، از درّنده‌ترين حيوانات پست‌تر نيستند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

اگر همۀ مردم رو به خورشيد  خانه بسازند چيزي به خورشيد اضافه نمي‌شود و اگر همه مردم پشت به خورشيد خانه بسازند، چيزي از خورشيد كم نمي‌شود.  خورشيد نيازي به مردم ندارد كه رو به او كنند، اين مردم هستند كه براي دريافت  نور و گرما بايد خانه‌هاي خود را رو به خورشيد بسازند. خداوند به عبادات مردم نيازي ندارد كه فرمان داده نماز بخوانند،  اين مردم هستند كه با رو كردن به او از الطاف خاص الهي برخوردار مي‌شوند و رشد مي‌كنند.  قرآن مي‌فرمايد:  اگر همۀ  مردم كافر شوند، ذرّه‌اي در خداوند اثر ندارد، زيرا او از همۀ انسان‌ها بي‌نياز است. (( اِن تكفروا انتم و مَن في الارض جميعاً  فانّ الله لغنيُّ  حميد)) سوره ابراهيم آيه 8

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

هنگامي كه حضرت آدم(ع) خلق شد خداوند بر اين فعل بود، چرا كه موجودي آفريد كه از خاك تا به افلاك رسيد و قدم به جايي نهاد كه ملائك را به آنجا راهي نبود. او خداگونه بود و علت اين برتري دانستن چيزي بود كه ملائك توان درك آن را نداشتند. با توجه به آيات قرآن آن چه آدم خاكي را رشد مي‌دهد و او را ملكوتي و برتر از ملائكه مي‌كند علم است. او بايد بداند تا دنيا و عقبايش را بسازد انسان بدون دانش همان موجود خاكي است. خداوند در او ميل و كشش يادگيري و فطرت حقيقت‌طلبي نهاده است. بنابراين مي‌خواهد بيشتر و بهتر بداند. از اين روست كه انسان براي ارتقاء كيفيت و كميت يادگيري خود در تلاش است. در اين راستا به خلق فناوري‌هاي نوين پرداخته و از انواع آن بهره‌ مي‌برد.

                                                         


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

علت غيبت

چرا مهدي(عج)‌بايد غايب باشد؟

  1. يازده امام معصوم را مظلومانه كشتند، خداوند براي تنبيه بشر و عبرت و قدرداني، و گوشمالي جامعه ستمگر، يكي را محفوظ و ذخيره نگه داشت تا قدر حجت ظاهر و امام آشكار را بهتر بدانند.
  2. ترس از كشته شدن مهدي او را مخفي ساخت.
  3. مردم را در بوته آزمايش قرار دهد.
  4. در مردم ايجاد آمادگي روحي و فكري فراهم كرد.
  5. همه طرح‌هاي اصلاحي مردم و جامعه به بن بست برسد و همه دولت‌ها به حكومت برسند و از اصلاح مردم و جامعه‌ها خسته شوند تا طرح دولت حق و حكومت عدالت‌گستر، پذيرفته شود.

دورنماي حكومت مهدي

دورنماي حكومت را چنين تصوير بايد كرد:‌

  1. گسترش دين حق و مكتب الهي و آسماني.
  2. رهبري معصوم آگاه، براي جامعه
  3. رفاه و امنيت عمومي بدون هيچ ذره از ستم و ظلم.
  4. رشد علمي و فرهنگي و استخراج همه قوا واستعدادها.
  5. سركوبي طاغوت‌ها، رهبران كفر و فساد و مكتب‌هاي فسادگستر و گمراه‌گر.
  6. برقراري مساوات و برابري و برادري و ايجاد امت واحده از توده‌ها در سراسر جهان.
  7. حاكميت قانون در جامعه جهاني بشر.

هر چند پيدايش تشيع را به غلط به بعد از پيدايش اهل سنت و فرق آن نسبت مي‌دهند، گاهي آن را به عصر آل بويه و صفويان و زماني به بعد از حادثه كربلا و يا هم زمان با پيدايش خوارج در حكومت امام علي(ع)‌و در نهايت در آغاز شوش عليه عثمان نسبت مي‌داده‌اند. ماسينيون آن را از هنگام تشكيل سقيفه پس از رحلت مي‌داند.

اين نزديكترين قول به پيدايش همزمان تشيع و تسنن است، ولي ناگفته نماند كه تشكيل سياسي و حزبي و فرقه‌اي آن هر چند بلافاصله و پس از رحلت بوده است، ولي اصطلاح شيعه و اطلاق آن به پيروان علي(ع) در طي دهها روايت از زمان پيامبر(ص)‌بوده و اين نام را پيامبر(ص) بر پيروان علي(ع) اطلاق نموده است. اصولاً  شيعه بر اساس نص بر امامت و وصايت از زمان پيامبر(ص)  و به ويژه در حجة‌الوداع و نصب علي(ع) پديد آمده است. چنان كه گذشت و اين مطلب را منابع معروفي از اهل سنت در گذشته نيز تأييد مي‌كند. بنابراين خط سير تشيع كه عمدتاً پايگاه آن ايران است، بايد از مدينه و از ميان اصحاب پيامبر و سپس مهاجران صحابه، قبايل عرب به كوفه و عراق و مهاجرت آنان به ايران دانست. مثل هجرت برخي از قبايل،  ازجمله بني‌هَمْدان، عبدالقيس، به ايران، مهاجرت يحيي پسر عبدالله پس از شهادت شهيد فخ به ايران و ديلمان، تشكيل اولين حكومت آل بويه و علويان در ديلم و گيلان، و طبرستان تشيع « آوه يا آبه» بين « قم و ساوه» و تشيع كاشان، بيهق، سبزوار، و... همه نمايانگر نفوذ گسترش تشيع از اعراب اصيل بود كه از مدينه و كوفه به ايران آمده‌اند، در عصر حاكميت مطلقه تسنن بر شهرهاي بزرگ ايران تا قرن دوم و سوم و ... هجري تشيع در ايران به تدريج رشد كرده است.

نه آن كه در صدر اسلام  كينه‌توزي وانتقام جويي ايراني از عمر، و ... ، سبب پيدايش اين مذهب شده باشد، كه هنوز هم مبلغان و علماي اهل سنت اين تهمت و دروغ را مستمسك قرار داده‌اند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

براي حضرت مهدي(ع) دو غيبت بوده است، غيب صغري،(كوتاه) و غيبت كبري(طولاني و دراز مدت) اولي تا پايان نيابت خاصه يعني حدود هفتاد سال  از سال 260 هـ آغاز امامتش تا سال 329هـ ، دومي بعد از پايان غيبت صغري آغاز شده ، از سال 329هـ تا ظهور و قيام آن حضرت ادامه خواهد داشت. غيبت صغري به وسيله نواب اربعه به اصطلاح به سفرائ  مهدي اداره مي‌شود كه عبارتند از :‌ابو عمرو عثمان بن سعيد، محمد بن عثمان بن سعيد، حسين بن روح ، علي بن محمد سمري. كه اين دوره نيز براي آماده سازي مردم و زمينه سازي غيبت كبري بود. اين وكلا در حراست و مخفي نگه‌داشتن جاي امام به قدري كوشا بودند كه به قول ابوسهل نوبختي يكي از بزرگان شيعه، «‌اگر امام زير عباي حسين بن روح بود، او را قطعه‌قطعه‌ مي‌كردند هرگز لباسش را كنار نمي‌زد و او را نشان نمي‌داد.»‌عوامل سياسي و اجتماعي و به تعبير ديگر فلسفه اين غيبت كه تنها علل واقعي و وقت ظهورش را خدا مي‌داند، متعدد است:‌

  1. آزمايش توده مردم. امام كاظم (ع) فرمود: «هنگامي كه پنجمين فرزندم غايب مي‌شودف مواظب دين خود باشيد، مبادا از دين خارج شويد. او ناچار غيبتي طولاني خواهد داشت، گروهي از عقيده خويش باز مي‌گردند. خداوند بندگان خويش را به سبب اين غيبت آزمايش مي‌كند.» پيامبر طي حديث مفصلي مي‌گويد: « مهدي از ديدگاه شيعيان و پيروانش غايب مي‌شود. جز دل‌هايي كه خداوند ايمانشان را استوار و شايسته داشته در امامت ثابت نمي‌ماندند.»
  2. به خاطر حفظ جان امام(ع)،‌ چون دشمنان زيادي در صدد نابودي مهدي امت بودند. زراره از امام صادق نقل مي‌كند كه فرمود: «‌مهدي منتظر قبل از قيام مدتها از انظار غايب مي‌ماند.» پرسيدم: «چرا»‌ فرمودي:‌« بر جان خويش بيمناك است»
  3. آزادي از بيعت طاغوتها: او قائم به سيف است و هنگام ظهور، بيعت كسي بر گردن ندارد. حسن بن فضّال از امام هشتم نقل مي‌كند كه وقتي قيام كند، بيعت كسي بر گردن او نيست.

فوايد ديگر

غيبت امام فوايد ديگري هم دارد :

  1. امام چون جان جهاد در كالبد حيات جامعۀ بشري است، همانگونه كه كالبد بي‌روح فرد مي‌پاشد، جامعه و زمين نيز همچون پيكر بي‌روح، اگر جان نداشته باشد، فرو مي‌پاشد، زمين اهلش را فرو مي‌برد. «‌لَوْ لا الحُجَّة ُ لساخت  الارض باهلها»
  2. موجودات و انسانها چون خورشيد پنهان از نور و حرارت و .. او بهره‌ مي‌برند. او خود در پاسخ اسحق بن يعقوب فرمود:‌« و اما وجه الانتفاع بي في زمن الغيبه كالشمس اذا غيبها عن الابصار السحاب».
  3. مايه اميد و فروغ روشن به آينده‌اي توأم با عدالت و نور است. جامعه و مردم همواره در تكاپو و تلاش است و از پوچي و تنبلي پرهيز دارد. تا به آيندۀ پر نور و عدالت برسد.
  4. امام هر چند در صحنه نباشد، باز باعث هدايت معنوي و رهبري نامري و حراست و نگهباني از دين خدا است. پرفسور هانري كربن، استاد دانشگاه سوربن فرانسه مي‌گويد: « مذهب تشيع تنها مذهبي است كه رابطۀ هدايت الهي را ميان خدا و خلق براي هميشه نگهداشته و به طور مستعمر و پيوسته ولايت را زنده و ثابت نگه داشته است.»

دربارۀ غيبت صغري و كبري، يعني امام داراي دو غيبت خواهد بود، روايات زيادي در كتب حديث از علي(ع) و امامان ديگر نقل شده است. امام باقر(ع)‌ فرمود: « قائم دو غيبت خواهد داشت، در يكي از آن دو خواهند گفت او مرده است.»

اعتقاد به مهدويت طرحي از طرف خدا و دين اسلام براي آيندۀ روشن بشريت در دنيا. طرح‌ رهايي جامعه از پوچي و نابودي و ظلمت و تاريكي!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

روز دوازدهم ماه ربيع‌الاول در زندگاني حضرت محمد(ص)، روز ويژه‌يي است و شگفت است كه سه رويداد بزرگ براي پيام‌آور اسلام،  درين روز پيش مي‌آيد: يكي زاد روز، ديگري هجرت، و سپس روز بدرود.

در دوازدهم ربيع‌الاول- كه از ماههاي قمري است- برابر پانصد و هفتاد و يكمين سال ميلاد مسيح- و به روايتي 570 – محمد عليه الصلاة و السلام به جهان آمد.

در دوازدهم ربيع‌الاول سيزدهم سال دعوت اسلامي، برابر با 28 ژوئيه سال 622 ميلادي، حضرت محمد به " مدينه" مهاجرت كرد و اين مهاجرت، مانند هجرت همۀ صاحبان رسالت بزرگ بود كه براي نجات قوم خود قيام مي‌كنند زيرا تاريخ نشان داده است كه بزرگترين رسالتها همواره در پي هجرتها رخ داده است و اين بارها به تحقق پيوسته و ديده شده است كه قومي كه صاحب رسالت با نابغه و حكيمي از ميانشان برخاسته، معمولاً آخرين قوم و آخرين افرادي بوده‌اند كه به عظمت رسالت و يا به مقام حكمت بزرگمرد خود پي برده‌اند، و هم از اين روست كه گفته‌اند:‌ پيام آور را در وطنش عزت و احترامي نيست.

باز از اين روست كه يكي از بهترين آثار شادروان شهيد دكتر علي شريعتي، كتابي به عنوان هجرت و تمدن است و در اين كتاب است كه شريعتي راز هجرت را مي‌گشايد و نشان مي‌دهد كه تمدن و فرهنگ بشر و گسترش آن در برابر جهان، چگونه مديون "هجرت"‌است.

... و در روز دوازدهم ربيع‌الاول دهمين سال هجرت، برابر هفتم يا هشتم ژوئن سال 632 ميلادي، حضرت محمد بدرود زندگي گفت، و بدينگونه، روز دوازدهم ربيع‌الاول، سه مرحلۀ عمده از زندگاني اين مرد آسماني را مشخص مي‌سازد كه همۀ‌ رويدادهاي بزرگ زندگي او در فاصلۀ سالهاي ميان اين سه روز مكرر از ماه ربيع‌الاول پيش آمده است.

 

مبعث و آغاز وحي

محمد در همۀ اين امور انديشه مي‌كرد. اين مسائل شايد نخستين موضوع تفكرات عميق او بود. در ماه رمضان هر سال، بر بلندترين نقطۀ كوهستان "حراء" مي‌رفت و در آنجا، دراندرون غاري، از مردم دوري مي‌گرفت و با انديشه‌هاي دور و دراز خود خلوت مي‌كرد و به نوعي عبادت و سير در زندگي دروني مي‌پرداخت. محمد همچنانكه ابراهيم عليه‌السلام از پيش پي برده بود- دريافت كه بت‌ها، معبودهاي حقيقي شايسته پرستش نيستند. او، حقيقت را در ظواهر و مظاهر طبيعت جستجو كرد. ديده به آسمان دوخت و در گردش ماه و ستارگان انديشيد. در توالي شب و روز و ماه و سال تأمل كرد و سرانجام حقيقت در ذهن او شكفت: در آستانۀ چهل سالگي بود كه يقين كرد بي‌شك در وراي مظاهر حيات و طبيعت، نيرويي  برتر از همۀ‌ نيروها وجود دارد: نيرويي چيره بر همه چيز و همه كس... محمد هر چه بيشتر درين رازها مي‌انديشيد، به خودداري از طعام و ادامۀ‌ تنهايي و گوشه‌گيري بيشتر مي‌پرداخت.

روزي از روزهاي ماه رمضان كه محمد در غار" حراء" بود،‌فرشته‌‌اي را ديد كه از آسمان به زير آمده و صحيفه‌‌اي در دست دارد و به او مي‌گويد: "إقرا" بخوان محمد پاسخ گفت:‌" ما اقرا" خواندن نمي‌توانم " فرشته بر او فشار آورد تا جايي كه محمد حس كرد دارد خفه مي‌شود. آنگاه فرشته او را رها كرد و بار ديگر براي خواندن به او اصرار ورزيد. محمد پاسخ نخستين را تكرار كرد. فرشته نيز بر فشارش افزود تا جايي كه محمد(ص) نزديك بود خفه شود. آنگاه او را رها كرد و باز گفت بخوان و باز همان پاسخ نخستين را شنيد. فرشته براي بار سوم بر محمد فشار آورد و گفت:‌ "بخوان" محمد اين بار پرسيد: چه بخوانم؟ فرشته گفت:

"اقراء‌ باسم ربك الذي خلق، خَلَقَ الانسان من علق ، إقراء و ربُكش لاكرم، الّذي علم بالقلم،‌علم الانسان ما لم يعلم.

بخوان بنام پروردگارت كه بيافريد. انسان را از خون بسته بيافريد،‌ بخوان و پروردگارت ارجمندتر است. همانكه بوسيله قلم بياموخت به انسان آنچه نمي دانست بياموخت.

محمد خواند و آنگاه فرشته ناپديد شد. وقتي به حال عادي بازگشت و آنچه را ديده و شنيده بود براي همسرش خديجه بازگفت خديجه آشفته نشد. او مي دانست كه محمد راست مي‌گويد و كسي نيست كه گرفتار وهم و خيال شود. "خديجه" از پيش اين نكته را دريافته بود كه محمد با خلق و خويي كه دارد و شخصيت غيرعادي‌اش مخالف پرستش بتهاست و از اين رو براي انجام رسالت والايي برانگيخته شده است. " خديجه" از پسر عموي خود "ورقة بن نوفل" كه اهل تورات و انجيل بود شنيده بود كه خداوند در ميان اين قوم، كسي را براي نجات مردم از گمراهي، بر خواهد گزيد.محمد پس از دادن آن خبر به خديجه، در سراسر بدن خود لرزشي حس كرد و خديجه بر او جامه‌هاي ضخيم پوشاند و لحظه‌اي نگذشت كه محمد به خواب رفت. خديجه بر او پوششي افكند و بيدرنگ به سراغ" ورقة‌ بن نوفل" رفت و ماجرا را براي او بازگفت. "ورقه" لحظه‌اي انديشيد و آنگاه گفت: "قدوس، قدوس...." از من باور كن آن ناموس اكبر كه بر موسي جلوه مي‌كرد به سراغ او نيز رفته است‌، او نبي اين امت است. به او بگو..."محمد دريافته بود كه مسئوليت بزرگي بر عهده‌اش نهاده شده است به غاز بازگشت تا ماه رمضان را در نياش به سر آورد آنگاه به كعبه رفت و آنجا "ورقه ابن نوفل"‌ را ديد و ماجرا را براي او بازگفت. ورقه گفت:‌" سوگند به كسي كه مرا آفريد، تو نبي اين امتي و به او گفت كه از دست قوم خود رنجها خواهد ديد  زيرا رسالت او را باور نخواهد كرد و آزارش خواهند داد و از مكه‌اش خواهند راند و با او به بيكار خواهند برخاست و اين همه در راه آن رسالت شريف خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

طلحه بن عبداله روزي در بازار بصره با راهبي برخورد كرد و مشاهده كرد كه او دايماً وضعيت مردم مكه را جويا مي‌شود. طلحه پيش رفته و گفت: « من يكي از مردم مكه هستم» راهب پرسيد: آيا احمد دعوت خويش را در مكه آغاز كرده است طلحه سؤال مي‌كند كدام احمد؟ راهب مي‌گويد پسر عبداله بن عبدالمطلب او در اين ماه مبعوث شده و يا مي‌شود و او خاتم پيامبران است، طلحه چون اطلاعات بيشتري از راهب مي‌خواهد راهب مي‌گويد او به زميني هجرت كند كه سنگهاي آن سياه است و نخلستانهاي فراوان دارد.

روزي رسول خداوند قبل از آنكه به مقام نبوت تشرف جويد با جامه سفركنندگان در ميدان مكه حركت مي‌كرد ناگاه دو تن بر وي وارد شده و سلام گفتند. حضرت پاسخ آنان را داد. يكي از آنان گفت عجيب است كه تا حال كس نديده‌ام كه بداند مي‌بايست جواب سلام را باز دهد و تو اول كسي هستي كه جواب سلام ما را داده‌اي آيا تو از اهل مكه‌اي؟ حضرت فرمود من در مكه متولد شده‌ام. آنگاه از حضرت پرسيد كسي در اين شهر احمد نام دارد. محمد پاسخ گفت كسي در اين شهر جز من احمد و محمد نام ندارد.

مسافر تازه وارد به محض شنيدن اين سخن از شتر خويش پياده شده و كتف مبارك آن حضرت را بگشود و مهر نبوت را بر كتف ايشان ديده و گفت شهادت مي‌دهم كه تو رسول خدايي و به زودي پرچم كفر را محو و بيدق اسلام را برافراشته خواهي كرد. مسافر گفت آيا مي‌تواني به من خوراكي بدهي. آن حضرت برفت و نان و خرما براي مسافر آورد. مسافر نان و خرما را گرفته و در جامه خود بست و خطاب به همراه خود گفت: خداوند را سپاس مي‌گويم كه زنده ماندم و پيامبري براي من غذا و توشه آورد. حضرت خطاب به مسافر گفت: اگر حاجت ديگري داري بگو. آن مرد عرض كرد كه مي خواهم در حق من دعا كني كه خداوند در ميان من و تو روشني برقرار كند. پس پيامبر او را دعا كرده و او به راه خويش رفت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

اعتقاد به ظهور مصلح جهاني، اعتقادي به ظهور مصلح جهاني، اعتقادي است قرآني و بدين جهت، همه مسلمانان،‌ اعم از شيعه و سني، معقتدند كه منجي  جهان در فرجام تاريخ، ظهور خواهد كرد. اعتقاد به ظهور مصلح گيتي جزو انديشه‌هاي اساسي مسلمانان به شمار مي‌رود.

شيعيان بنابر روايات بسياري كه از پيامبر و امامان معصوم (عليهم السلام) نقل شده است، مهدي (ع) را دوازدهمين پيشواي خود مي‌دانند. آنها معتقدند كه او از سلالۀ پاك فاطمه زهرا(عليها‌السلام) و نهمين فرزند امام حسين (ع) است. به جهت اين باور عميق است كه شيعه در راه حفظ و بزرگداشت اين اصل‌،‌تلاش‌هيا فراواني كرده است.

دانشمندان شيعه در طول تاريخ، به مرزباني اين باور پاك برخاستند و از جنبه‌هاي گوناگون علمي، روايي، تفسيري و كلامي، به تحليل آن پرداختند و كتاب‌هاي بسيار ارزشمندي نوشتند. اين تلاَش‌ها پيش از آن كه امام مهدي‌(عج) متولد شود، آغاز شد و تاكنون ادامه دارد.

فرهيختگان سني نيز از ديرباز توجه خاصي به اين مسئله داشته‌اند و در كتاب‌هاي خود فصلي را به آن اختصاص داده و روايات نبوي را همراه اسناد و مدارك آن ذكر كرده‌اند. اهل تسننّ حدود چهارصد روايت از رسول خدا(ص) درباره مهدي موعود(عج) نقل كرده‌اند. رواياتي كه شيعه و سني از پيامبر و ساير معصومين (عليهم‌السلام) نقل كرده‌اند، حدود شش هزار حديث است.

اسامي تعدادي از كتاب‌هاي علماي سني كه بخشي از مباحث خود را به مهدويت اختصاص داده‌اند، چنين است:

  1. مسند احمد 36/3
  2. مسند ابويعلي 274/2
  3. سنن ترمذي 505/4
  4. سنن ابوداود 107/4
  5. سنن ابن ماجه 1368/2
  6. حاكم نيشابوري در المستدرك علي الصحيحين 577/4
  7. ابن الصباغ مالكي در الفصول المهمه ص 273
  8. قندوزي حنفي در ينابيع الموده ص 241
  9. شبلنجي در نور الأبصار ص 18
  10. ابن الصبان مصري در اسعاف الراغبين ص 140
  11. نگري در دستور العلماء 291/3
  12. ابن خلكان در تاريخ خود 451/2

و صدها تن از نويسندگان اهل سنت به ويژگي‌هاي حضرت مهدي(عج) و چگونگي ظهور آن حضرت پرداخته‌اند.

برخي از علماي اهل تسنن كتاب‌هاي مستقلي‌ درباره حضرت مهدي(عج)‌نوشته‌اند كه به نام برخي از كتاب‌ها بسنده مي‌كنيم:

  1. الرهان؛ علامه متقي هندي
  2. تحديق النظر، محمد بن عبدالعزيز
  3. تلخيص البيان؛ ابن كمال باشا
  4. العرف الوردي؛ جلال‌الدين سيوطي
  5. العطر الوردي؛ محمد بن محمد حسيني
  6. عقد الدرر؛ يوسف بن يحيي شافعي

بدين سان، روشن شد كه باور داشت قيام مردي از سلالۀ فاطمه(ع) در آخر الزمان و نابودي ستم به دست تواناي او، تنها خاص شيعه نيست، بلكه باوري است عمومي كه همه مسلمانان به آن اعتراف دارند، حتي يك بارو و اعتقاد جهاني و عمومي است كه در ميان همۀ مذاهب و مكتب‌هاي جهان بوده و تاكنون نيز باقي است. همۀ مكتب‌هاي بشري، ظهور مصلح بزرگ در آخر‌الزمان را به پيروان خود بشارت داده‌اند؛ حتي مكتب‌هاي الحادي، رسيدن به جامعۀ بي‌طبقه كه در آن آثاري از نابرابري اجتماعي وجود نداشته باشد، را نويد داده‌اند. با اين همه، اصالت و والايي اين انديشه، آن گونه كه در اسلام، به ويژه در مذهب شيعه، شرح و تبيين شده و فلسفه آن بيان گشته، در هيچ مكتبي انجام نشده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

قرآن، منبع اصلي همه معارف و قوانين اسلامي است و در حقيقت، به منزلۀ قانون اساسي همۀ قوانين اسلامي است. همانگونه كه در قانون اساسي هر كشور، اصول و اهداف و مسؤوليت‌هاي ارگان‌ها و نهادها به صورت كلي و بدون شرح و توضيح كامل ثبت شده و شرح و تبيين آن به عهدۀ قانون‌هاي عادي است، در قرآن نيز برخي از معارف اسلامي به صورت كلي و مجملي بيان شده و تفسير و توضيح آن برعهده پيامبر اكرم(ص) نهاده شده است. در مورد مهدويت نيز چنين است.

ريشۀ اصلي اين تفكر، قرآن است كه در چند آيه، نابودي ستم را پيش‌بيني كرده و پيروزي پارسايان، صالحان و مستضعفان را نويد داده و فرجام كار را از آن پرهيزكاران دانسته و بشارت داده كه در پايان جهان، نيكوكاران حاكم خواهند شد. در تفسير اين آيات، روايات فراواني از پيامبر و ائمه(ع) نقل شده است كه بنابر آنها، حكومت امام مهدي(عج) در آخرالزمان همان حكومت مستضعفان و صالحان است كه در قرآن، بشارت به آن داده شده است.

خداوند در سيصد و شصت و پنج آيه كه در هشتاد سوره آمده است، به صورت كلي درباره مهدويت سخن گفته است. بيش از پانصد روايت از پيامبر و ائمه (عليهم‌السلام) در تفسير اين آيات نقل شده است. از باب نمونه، به چند آيه و روايت بسنده مي‌كنيم:

الف) وَ نريد أن نمنَّ علي الذين استضعفوا في الأرض و نجعلهم أئمه و نجعلهم الوارثين ما مي‌خواهيم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم. سلمان فارسي(ره) گويد: رسول خدا (ص) فرمود:‌« خداوند هيچ پيامبر و رسولي را نفرستاد، مگر آن كه براي او دوازده نقيب قرار داد. پس نام يازده امام را شمرد و فرمود: سپس فرزندش، محمد بن الحسن المهدي(عج)‌ است كه به امر پروردگار قايم مي‌كند.»

ب) و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر أن الارض يرثها عبادي الصالحون» در زبور بعد از ذكر(تورات) نوشتيم، بندگان شايسته‌ام وارث حكومت زمين خواهند شد.

در تفسير اين آيه، محمد بن عبدالله بن حسن از امام باقر(ع) نقل كرده كه آن حضرت فرمود: مراد از آيه، قائم آل محمد(ص) و يارانش مي‌باشند»

ج) أمن يُجيب المُضطر اذا دعاهُ و يكشف السوء و يجعلكم خُلفاء الارض» و يا كسي كه دعاي مضطر و گرفتار را اجابت مي‌كند هنگامي كه او را مي‌خواند، و بلا و سختي را برطرف مي‌سازد و شما را خلفاي زمين قرار مي‌دهد... .

امام باقر(ع) در تفسير اين آيه، ضمن حديث مفصلي، سخنراني امام عصر (ارواحنا له الفداء) را در موقع ظهور در مكه بيان مي‌فرمايد: «‌اولين كسي كه با او بيعت مي‌كند،‌جبرئيل است و سپس بيش از سيصد نفر با او بيعت خواهند نمود.»

2- اين پرسش اختصاص به مهدويت ندارد بلكه درباره خصوصيات و جزئيات بيشتر احكام اسلامي همانند نماز، روزه و زكات نيز مطرح است، چون در هيچ جاي قرآن از شمار ركعات نمازهاي پنج گانه يا شرايط وجوب زكات و روزه، سخن به ميان نيامده است.

منبع بامداد بشريت – محمد جواد مروجي طبسي

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

اين عقيده اختصاص به مسلمانان ندارد، بلكه تمام اديان و كتاب‌هاي الهي و برخي آيين مژده داده‌اند كه منجي جهان در فرجام تاريخ خواهد رسيد و جهان را پر از عدل  و داد خواهد ساخت.

در قرآن آمده است:« وَ لَقَدْ كَتَبنا في الزبور من بعد الذكر أن الأرض يرثُها عبادي الصالحون» در زبور بعد از ذكر نوشتيم بندگان شايسته‌ام وارث حكومت زمين خواهند شد.

مفسران قرآن در تفسير واژه «ذكر» اختلاف نظر دارند؛ برخي گفته‌اند به تمام كتاب‌هاي آسماني كه از سوي خداوند بر پيامبران نازل گشته است، ذكر گفته مي‌شود.

برخي ديگر گفته‌اند مراد از ذكر، تورات است. بنابراين، كتاب‌هاي آسماني مژده داده‌اند كه سرانجام صالحان و بندگان شايسته خداوند به فرمانروايي جهان خواهند رسيد.

استاد حكيمي مي‌نويسد: « از روزگاران كهن، داستان ظهور مصلح در آخر الزمان، اصلي اساسي بوده است. پيشينيان بشر، پيوسته آنها به يادها مي‌آورند. اكنون نيز پس از گذشت قرن‌ها، در خلال يادگاري‌هاي انسان‌هاي قديم، آثاري هست كه ما را به گفته بالا رهنمون مي‌كند.»

يكي از دانشمندان معاصر‌مي‌نويسد: « اصولاً فتوريسم، يعني اعتقاد به دوره آخر الزمان و انتظار ظهور فرج، عقيده‌اي است كه در كيش‌هاي آسماني يهوديت، زردشتي و مسيحيت در سه مذهب عمدۀ آن: كاتوليك، پروتستان و ارتدوكس و مدّعيان نبوّت عموماً، و دين مقدس اسلام خصوصاً، به مثابۀ يك اصل مسلّم قبول شده است و دربارۀ آن در مبحث تئولوژيك مذاهب آسماني، رشتۀ تئولوژي بيبليكال كاملاً شرح و بسط داده شده است.

استاد حكيمي مي‌نويسد: « در كتاب‌ها و آثار زردشت و زردشتي درباره آخر الزمان و ظهور موعود مطالب بسياري آمده، از جمله در اين كتاب‌ها، كتاب اوستا، كتاب زند، كتاب جاماسب نامه، داتستان دينيك، كتاب زرتشت نامه.

و نيز كتاب‌هاي تحريف شده يهوديت و عهد عتيق همانند : كتاب دانيال پيامبر، كتاب حجي پيامبر، كتاب صفنياي پيامبر، همچنين در كتاب‌هاي مسيحيت همانند: انجيل متي، انجيل لوقا، انجيل مرقس، انجيل برنابا و مكاشفات يوحنّا، ضمن توجه به تحريف شدن آنها از منجي موعود سخن به ميان آمده است.»

بدون ترديد، اگر اين كتاب‌ها تحريف نشده بودند، مطالب روشن‌تر و بيشتري دربارۀ مصلح جهاني در آنها ديده مي‌شد، اين در حالي است كه اگر در كتاب‌هاي آسماني گذشته، هيچ نام و نشاني از موعود نبود، باز هم مي‌گفتيم: خداوند در تمام كتاب‌ها از مهدي موعود سخن گفته است، زيرا در قرآن مجيد تصريح كرده كه در كتاب‌هاي آسماني از منجي بشر سخن گفته است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

در نيمه شعبان سال 255 در سامرا به دنيا آمد وي هم نام پيامبر و كنيه‌اش ابوالقاسم است به عللي بردن نام صريح او نهي شده است. حجت، قائم، صاحب‌الزمان، بقيه الله، خلف صالح، از القاب آن حضرت، و مشهورترين آن مهدي(عج) است.مادرش نرجس كه به نام ريحانه، سوسن، صيقل نيز ياد كرده‌اند. اكثر اين نام‌ها اسمي گل‌هاي خوشبو است. وي از زنان با فضيلت و كمال بود،‌تا آنجا كه عمه امام حسن،‌حكيمه دختر امام جواد، كه از زنان دانشمند و والامقام بود، خود را خدمتگزار وي مي‌ناميد و مستندترين گزارش ميلاد آن حضرت را نقل كرده است.. ولادت او به علت تعقيب شديد خليفه، (چون ولادت موسي) بر همگان مخفي بود. با آن كه اهل سنت اصل اعتقاد به (مهدي) را قبول دارند، ولي ولادت وي را در آينده و آخر‌الزمان مي‌دانند. با اين حال صدها دانشمند و محدث به ولادت او تصريح كرده‌اند. تولد آن حضرت به سبب مراقبت‌هاي ويژه كاملاً مخفي بوده است. آثار حمل و ولادتش شبيه ولادت حضرت موسي بود همانگونه كه جاسوسان فرعون نتوانستند حمل و ولادت او را تشخيص دهند، جاسوسان خليفه عباسي نيز نتوانستند آن را بفهمند. او سرانجام در نيمه شعبان نزديك صبح(سال 255 هـ) ولادت يافت.

امام براي او عقيقه كرد و اين كار، گاهي مستقيم توسط خودش و گاهي با ارسال پول عقيقه و گوسفند براي وكلايش بود. امام حدود سيصد گوسفند عقيقه كرده است، حسن بن ايوب بن نوح گفته است كه براي پرسش از امام بعدي حدود چهل نفر به نزد امام عسكري رفتيم. عثمان بن سعدي عمري يكي از وكلاي امام عسكري و امام زمان نيز خواست راجع به اين موضوع پرسش كند، امام فرمود: «‌مي‌خواهيد بگويم چرا به اينجا آمده‌ايد؟ آمديد تا از حجت و اما بعد از من بپرسيد.» گفتنند: « آري» در اين هنگام پسري نوراني، چون ماه پاره‌اي كه شبيه‌ترين مردم به امام حسن عسكري، بود وارد شد و با اشاره به او فرمود: « اين است امام شما پس از من، او را اطاعت كنيد و پس از من اختلاف نكنيد كه هلاك مي‌شويد و دينتان تباه مي‌گردد.»

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

روز تولد ريشه عدل و عدالت، مجراي اصل ولايت، منجي خلق و امامت، صاحب كوثر ولايت علي بن ابيطالب (ع) و روز پدر بر همگان گل‌افشان باد

  حضرت‌علي(ع)‌ در صبح روز جمعه سيزدهم رجب، ده سال قبل از بعثت در مكه و در درون كعبه متولد شد و اين از افتخارات و امتيازات بي‌نظير زندگي ايشان است كه در مقدس‌ترين مكان يعني كعبه متولد گرديدند. ابوطالب پدر بزرگوار حضرت علي(ع)‌ بود. ياري او به پيامبر(ص)‌در طول 42 سال، چه قبل از بعثت و چه بعد از آن به قدري چشمگير است كه در وسعت و عمق ايمان او، حضرت امام باقر(ع) مي‌فرمايند: « اگر ايمان ابوطالب در يك كفه ترازو و ايمان همه خلايق در كفه ديگر آن قرار گيرد، ايمان ابوطالب بر ايمان آن‌ها برتري مي‌يابد.

فاطمه بنت اسد، مادر گرامي امام علي(ع) از پيشگامان به اسلام بود، زماني كه ابوطالب از پيامبر(ص)  سرپرستي مي‌كرد، فاطمه بنت اسد چون مادري مهربان براي آن حضرت بود. پيامبر (ص) نيز هنگام دفن ايشان نهايت احترام را با آداب ويژه ابراز كردند و به امام علي(ع) فرمودند: « او اگر مادر تو بود، مادر من نيز بود.»

چند سال قبل از بعثت، خشكسالي و قحطي، سراسر حجاز را فرا گرفت. از آن پس حضرت علي(ع) در خانه پيامبر(ص) زندگي مي‌كردند و شب و روز تحت نظارت و مراقبت تربيتي دقيق پيامبر(ص)‌قرار گرفتند.

 

چند خاطره شيرين از كودكي امام علي(ع)‌

در مورد نام‌گذاري امام علي(ع) روايت شده: ابوطالب شبانه ايشان را كه در آن هنگام نوزاد بودند، از مادرش گرفته و به سينه‌اش چسبانيد و همراه مادرش فاطمه به بيرون مكه به سرزمين ابطح( مسيرسيل بين مِني و مكه) رفت، در آنجا ابوطالب با خداي خود چنين مناجات كرد: اي پروردگاري كه شب تاريك ماه روشن و روشني بخش را آفريدي، براي ما بيان فرما كه نام اين كودك را چه بگذاريم. در اين هنگام چيزي همانند ابر بر روي زمين آشكار شد. ابوطالب آن را گرفت و با حضرت علي(ع‌) به سينه‌اش چسبانيد و به خانه بازگشت. چون صبح شد آن شيء شبيه ابر را نگاه كرد، ديد لوح سبز رنگي است و روي آن نوشته شده است:‌ شما دو نفر به فرزند پاك، وارسته، برگزيده و شايسته، اختصاص يافتيد. نام او از مقام شامخ خدا سرچشمه مي‌گيرد، نام او علي است كه از صفت عالي خداوند گرفته شده است. ابوطالب نيز نام ايشان را علي گذاشت و آن لوح سبز را در گوشه راست كعبه آويزان كرد.

 

كشتي گرفتن امام علي(ع)

ابوطالب ورزش كشتي را دوست مي‌داشت. از اين رو پسران و پسر عموهاي خود را به گرد هم جمع مي‌كرد و به آن‌ها مي‌گفت: دو نفر دو نفر كشتي بگيرد. در آن وقت حضرت علي(ع) نوجوان بودند و كمتر از ده سال داشتند. ابوطالب مي ديد پسرش حضرت علي(ع) با هر كسي كشتي مي گيرد، بر او پيروز مي‌شود، و با ديدن منظره پيروزي ايشان با احساسات پرشور مي‌گفت: علي پيروز و غالب شد.

 

پيوستن امام علي(ع)‌ به پيامبر

روز ابوطالب ديد كه پسرش حضرت علي(ع) كه در آن هنگام ده سال بودند با پيامبر(ص) هم عقيده شده و با ايشان نماز مي‌خوانند، با نگاه مهرانگيزي به حضرت علي(ع) گفت:‌اين ديني را كه برگزيده‌اي چگونه و چيست؟ ايشان در پاسخ ايمان آورده‌ام به خدا و رسول خدا(ص)‌و پيامبر را در آنچه آورده تصديق نموده‌ام و همراه او براي خدا نماز مي‌خوانم و از او پيروز مي‌كنم ابوطالب نه تنها فرزندش حضرت علي(ع) را سرزنش نكرد، بلكه ايشان را تشويق كرد و به ايشان گفت:‌« آگاه باش كه محمد تو را جز به خير و سعادت دعوت نمي‌كند پس به او بپيوند و ملازم او باش.»

 

پيشگامي امام علي(ع) در اسلام

نخستين افتخار حضرت علي(ع) در اين دوران پيشگام بودن ايشان در پذيرفتن اسلام و يا به عبارت صحيح‌تر، ‌ابراز و اظهار اسلام ديرينه خويش است؛ زيرا ايشان از كوچكي يكتاپرست بودند و هرگز آلوده به بت‌پرستي نبودند تا ايمانشان به اسلام به معناي دست كشيدن از بت‌پرستي باشد (در حالي كه در مورد ساير ياران پيامبر(ص)‌چنين نبود).

 

خوابيدن حضرت علي(ع) در بستر پيامبر(ص)

يكي ديگر از افتخارات زندگي حضرت علي(ع)‌اين است كه در شب هجرت پيامبر(ص) به مدينه، در بستر ايشان خوابيدند، در آن شب قرار بود كه از هر قبيله‌اي، شجاع‌ترين آن قبيله انتخاب شود و آن‌ها شبانه خانه پيامبر(ص)‌را محاصره كرده و به بستر ايشان حمله كنند و ايشان را بكشند و اگر بني‌هاشم خون بهاي ايشان را خواستند، همه قبايل بپردازند.

بيست و پنج نفر اطراف خود پيامبر(ص)‌را محاصره نمودند. هنگامي كه وقت حمله فرا رسيد، همه با شمشير‌هاي كشيده وارد خانه پيامبر(ص)‌شدند و كنار بستر ايشان آمدند. ناگاه ديدند حضرت علي(ع)‌از بستر بلند شدند، مشركان تا چهره ايشان را ديدند، حيرت‌زده شدند و گفتند: محمد كجاست؟ امام علي(ع) در جواب آن‌ها فرمودند: مگر او را به من سپرده بوديد كه او را از من مي‌طلبيد؟

 

ازدواج با حضرت زهرا(س)

يكي از حوادث سال اول هجرت كه از بزرگ ترين افتخارات زندگي امام علي(ع) است، خواستگاري آن حضرت از حضرت زهرا(س) است كه مورد پذيرش پيامبر(ص)‌و حضرت زهرا(س)‌قرار گرفت و سپس در سال دوم هجرت،‌ اصل ازدواج انجام شد.

 

بسته‌شدن درهاي خصوصي مسجد به جز خانه علي(ع)

يكي از اموري كه در سال اول هجرت رخ داد اين بود كه پس از پايان ساختن مسجد در مدينه، در اطراف مسجد خانه‌هايي ساخته شد كه هر يك از مسلمانان در خانه‌اي زندگي مي‌كرد، از هر خانه‌اي يك در خصوصي به مسجد باز كرده بودند و صاحب آن خانه از آن در وارد مسجد مي‌شد. از طرف خداوند فرمان رسيد كه همه درهاي خصوصي بسته شود به جز در خانه پيامبر(ص) و حضرت علي(ع)‌ اين موضوع به عنوان حديث(سد الابواب) معروف گرديد.

 

عقد برادري پيامبر (ص) با امام علي(ع)‌

چند سال از آغاز هجرت گذشته بود، تمركز مسلمانان با فرهنگ‌ها و نژادهاي گوناگون در مدينه و تشكيل حكومت نو پاي اسلامي در زير پاي يك پرچم، نياز به يك پيوند محكم و منجسم و فراگير بين افراد داشت. از اين رو پيامبر(ص)‌بر اساس مأموريت از جانب خداوند، به ماجراي عقد اخوّت بين افراد داشت. از اين رو پيامبر(ص)‌بر اساس مأموريت از جانب خداوند به ماجراي عقد اخوّت بين افراد اقدام نموده، سيصد نفر از مهاجران و انصار را دو نفر، دو نفر، برادر نمودند، اين كار مهم پايان يافت،‌ناگاه حضرت علي(ع) با چشمان اشكبار به پيامبر(ص)‌عرض كردند: ياران خود را با يكديگر برادر نموديد، پس برادري من چه شد؟

در اين هنگام پيامبر(ص)‌به حضرت علي(ع)‌فرمودند: تو در دنيا و آخرت برادر من هستي و در نقل جابر انصاري آمده است: پيامبر(ص) به حضرت علي(ع) فرمودند:‌ «‌تو برادر من هستي و من برادر تو هستم هر كس منكر آن شد، بگو من بنده خدا و برادر رسول خدايم، چنين سختي را هر كس غير از تو بگويد دروغگو است.»‌

 

در جبهه‌هاي جنگ

زندگي امام علي(ع) تا وفات پيامبر(ص)‌شالم حوادث و رويدادهاي فراوان به ويژه فداكاري‌هاي بزرگ آن حضرت در جبهه‌هاي جنگ است. پيامبراسلام (ص)‌پس از هجرت به مدينه، بيست و هفت غزوه با مشركان يهوديان و شورشيان داست كه امام علي(ع) در بيست و شش غزوه از اين غزوات شركت داشتند و فقط در غزوه تبوك به علت حساسيت شرايط، كه بيم آن مي‌یافت منافقان در غياب پيامبر(ص) در مركز حكومت اسلامي دست به توطئه بزنند، به دستور پيامبر(ص)‌در مدينه ماندند. (غزوه به آن نبردهايي گفته مي‌شد كه در آن‌ها فرماندهي سپاه اسلام را خود پيامبر(ص)‌به عهده داشتند.)

 

چهره‌ علي(ع) در جنگ خندق

بزرگترين حادثه سال پنجم هجرت، ماجراي جنگ خندق بود. نيروهاي اطلاعاتي پيامبر(ص) گزارش دادند كه سپاهي حدود ده هزار نفر كه از قبيله‌هاي مختلف تشكيل شده‌اند، از مكـّه براي براندازي اسلام و مسلمين به سوي مدينه در حركت‌اند. پيامبر(ص) بي‌درنگ با بزرگان اصحابش به مشورت پرداختند. از آن ميان سلمان، پيشنهاد كندن خندق را در سراسر راه‌هاي ورودي مدينه نمود و اين پيشنهاد پذيرفته‌ شد. (خندق، گودالي عميق و طولاني استكه اطراف منطقه‌اي درست مي‌كنند تا از حمله  دشمن جلوگيري كنند.)  پسا از مدّتي كه شهر در محاصره بود و دشمن كاري از پيش از پيش نمي‌برد يكي از سربازان دشمن، توانست از خندق عبور كند و به طرف سپاه اسلام بيايد، او عَمـِر بن عَبدُوُد، قهرمان نامدار عرب بود كه او را با هزار مرد جنگي مقايسه مي‌كردند و ي با نعره‌هاي پياپي مبارز مي‌طلبيد. حضرت علي(ع) با اجازه گرفتن از پيامبر(ص)‌شتابان با ميدان رفتند! وقتي حضرت علي(ع) در برابرعمر بن عبدود قرار گرفتند، درگيري شديدي بين آن‌ها رخ داد، گرد و غباري كه از زير پاي آن‌ها برخاست، آنها را پوشانيد. جابر بن عبداله انصاري مي‌گويد: ناگاه صداي تكبير حضرت علي(ع) را شنيدم، فهميدم كه ايشان عمر را كشته‌اند. هلاكت اين قهرمان به دست امام علي(ع) سبب پيروزي اسلام گرديد. پيامبر(ص)‌ در اين باره فرمودند: ‌ارزش ضربتي كه علي در جنگ خندق بر دشمن فرود آورد از ارزش عبادت جن و انس برتر بود.

 

حديث خاصف النعل و هشدار پيامبر

در ماجراي صلح حُديبيه سُهيل بن عمر با دو سه نفر از نمايندگان مشركان، پيشنهادي كردند تا شرط ديگري بر صلح‌نامه بيفزايند و آن اين بود كه گفتند:‌گروهي پست و خائن از آيين ما جداش ده و به سوي شما آمده‌اند و به اسلام ايمان آورده‌اند بايد آنها را به ما تحويل دهيد. پيامبر(ص)‌از اين پيشنهاد بسيار خشمگين شدند و به آنها فرمودند اي گروه قريش از اين مطلب دست برداريد و يا مردي را سوي شما بفرستم كه خداوند قلبش را با ايمان آزموده است،‌تا گردن‌هاي شما را بزند. افرادي كه در آنجا بودند از پيامبر(ص)‌ پرسيدند: آن مرد كيست؟

پيامبر(ص)‌ فرمودند:‌ او هم اكنون كفش مرا وصله مي‌زند.

حضرت علي(ع) مي‌فرمايند: من در آن هنگام در گوشه‌اي نشسته بودم و كفش رسول خدا(ص)‌را وصله مي زدم. سپس پيامبر(ص)‌برخاست و فرمود: من كـّذب علياً متعمداً فليتبوّء مقعده في النار» «‌آن كس كه علي را از عمد، تكذيب كند، جايگاهش پر از آتش شود.»

 

اعلام رهبريت امام علي(ع) در غدي خم

پس از پايان مراسم حج، در ماه ذي‌الحجه سال 10 هجري پيامبر(ص) و همراهانش به سوي مدينه رهسپار شدند تا به بيابان خشك و سوزان  غدير خم رسيدند. تعداد همراهان پيامبر(ص)‌ را از 90 هزار تا 124 هزار نفر گفته‌اند.

در چنين نقطه‌اي فرشته وحي بر پيامبر(ص) نازل گرديد و آيه 67 سوره مائده را خواند: «‌يا ايها الرسول! بلغ ما أنزل إليك من ربك»‌اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو فرود آمده را به مردم برسان و اگر نرساني رسالت خدا را به اتمام نياورده‌اي و خداوند تو را از گرند مردم حفظ مي‌كند. پس از نماز ظهر به دستور پيامبر(ص) منبري از جهاز شتران درست شد. پيامبر(ص) بر بالاي آن رفتند و خطبه غرّايي خواندند تا اين كه فرمودند:‌ «‌ چه كسي از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارت و شايسته تر است. حاضران گفتند:‌«‌خدا و پيامبرش داناتر هستند.»

پيامبر(ص)‌فرمودند:‌«‌خدا مولي و رهبر من است و من موي و رهبر مؤمنانم و بر آنان از خودشان سزاوارترم، سپس دست حضرت علي(ع)‌را گرفتند و بلند كردند، به گونه‌اي كه همه حاضران ايشان را شناختند. آنگاه فرمودند: « من كنت مولاه فهذا علي مولاه»؛ هر كس من مولي و رهبر او هستم، آگاه باشيد كه اين علي مولي و رهبر اوست.

 

آخرين وصيت پيامبر(ص) به امام علي(ع)‌

بيماري پيامبر(ص)‌ شديد شد. سپس اندكي بهتر گرديدند در همين موقع، به كساني كه اطرافشان بودند، فرمودند: برادر و همدمم را بطلبيد تا به اينجا بيايد. امّ سلمه يكي از همسران نيك پيامبر(ص)‌گفت : علي را بطلبيد تا بيايد زيرا منظور پيامبر جز او كس ديگري نيست. حضرت علي(ع) را صدا كردند، ايشان آمدند. پيامبر(ص)به امام علي(ع) اشاره كردند كه نزديك بيا، بعد حضرت علي(ع)‌را در آغوش گرفتند و مدتي طولاني با ايشان حرف زدند. پس از تمام شدن صحبت پيامبر(ص)‌كساني كه آنجا بودند از حضرت علي(ع) پرسيدند: پيامبر به شما چه مي‌گفت؟‌ايشان فرمودند:‌  پيامبر هزار باب علم را به من آموخت.

 

شهادت حضرت علي(ع)‌

امام علي(ع ) طبق معمول، سحرگاه به سوي مسجد آمدند، وارد مسجد شدند وب ه محراب رفتند و مشغول نماز نافله صبح شدند، وقتي كه خواستند سر از سجده ركعت اول بردارند ابن‌ملجم از تاريكي استفاده كرده،‌ خود را كنار محراب رسانيد و آن چنان ضربه شمشيري بر فرق حضرت علي(ع) زد كه فرق آن بزرگوار تا نزديك پيشانيش شكافته شد.

در اين هنگام حضرت فرمودند:‌ «‌بسم الله و بالله و علي ملّه رسول الله فزت و رب الكعبه» به نام خدا و براي خدا و بر دين و رسول خدا به خداي كعبه سوگند كه رستگار شدم. سپس مقداري از خاك محراب را برداشتند و روي زخمشان پاشيدند و اين آيه را خواندند: «‌منها خلَقناكُم و فيها نُعيدُكمُ و شمِنها نُخرجــُكـُم تارَةً اُخري.» شما را از خاك آفريديم و در آن باز مي‌گردانيم و از آن نيز بار ديگر شما را بيرون مي‌آوريم.  به اين ترتيب امام بزرگوار غرق در خون شدند. ياران آن حضرت را به خانه بردند و ايشان در بستر شهادت قرار گرفتند.

نكته قابل توجه اين كه اميرمؤمنان علي(ع)‌ در هيچ يك از كارهاي بزرگ خود مانند فتوحات و ... جمله : «‌ فزت و رب الكعبه»‌را نگفته بوند ولي در اينجا كه نداي خشنودي خدا و عاقبت به خيري به گوش جانشان رسيد، فرموند: «‌به خداي كعبه رستگار شدم.»

ايشان از درد چيزي نگفتند و آه و فرياد نكشيدند، بلكه فرمودند:‌ به خداي كعبه رستگار شدم. درود بر آن ملـّتي كه چنين رهبري بلند مقام دارد.

« منبع بحار الانوار – علامه مجلسي ، سيره چهارده معصوم – مهدي پيشوايي، تاريخ امير‌المؤمنين (ع)  - عباس صفايي حائري »

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

امشب شبي است كه قلم از نوشتن خون مي‌چكد و چك‌چك كليدهاي كيبورد نواي غم مي دهد. امشب عجب غم‌انگيز و بي‌روح است، بي‌گمان فرشتگان بر سر اهل زمين كاه‌گل مي‌ريزند و نوحه‌سرايي مي‌كنند. امشب دل فرزندان كرَم و عترت از غصه خون است. امشب ياران زهرا در سوگ  و خروشند. امشب نواي يا زهرا از همه جا به گوش است. دل حال و هواي ديگري دارد و زبان از گفتن كلمات كم مي‌آورد. امشب چه شب يتيمي است بي‌ناله و دعاي زهرا. امشب روح ‌القُدُس بر خط خورشيد منتظر نور است. امشب نيمه حيدر در حال غروب است. امشب يتيمان اهل بيت در خانه در سوگ پرپر شدن تك خال رسول‌اند.

امشب ماه هم رنگش گرفته،‌امشب حتي ستارگان بر خود پرده‌ كشيده‌اند. امشب هيچ لبي بر خود خنده نديده. امشب به ياد تنهايي زهرا حتي زمين هم بي‌تاب شده.

امشب شب سياه و تيره‌اي است، امشب ريشه خلقت آرام در جاي خود خفته، و ديگر هيچ زمزمه‌اي از او به گوش نخواهد رسيد. امشب شب غم و غم‌ باريدن است. امشب لاله‌ي كبري در دستان حيدر پژمرده گشته است.

امشب دخت تو اي بشارت دهنده توحيد، منتظر لقاي توست پس درياب او را و بر ما با ديده مهرت بنگر و بر ما صبر را گورا كن.                        يا زهرا ادركيني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

بترس از کسی که از خدا نمی ترسد ولی نترس از کسی که از خدا می ترسد

ما همیشه فکر می کنیم چون مشکل داریم به خدا نمی رسیم، در صورتی که چون به خدا نمی رسیم همیشه مشکل  داریم

اللهم اشف کل مریض

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط منتظر  | 

زيباتر از يوسف

امام صادق(ع) فرمودند:‌ زليخا از حضرت يوسف اجازه ملاقات خواست... يوسف(ع)‌به زليخا فرمود: چه چيز باعث شد كه تو آن كار زشت را انجام دهي؟

زليخا گفت: زيبايي‌ تو. حضرت يوسف فرمودند: پس اگر تو پيامبرآخر‌الزمان را مي‌ديدي، چه مي‌كردي؟ او از من زيباتر و اخلاقش نيكوتر و بخشندگي‌ او بيشتر از من است.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

 حوادث و وقايع اين سال هم عبارت است از:

در ماه رجب جنگ تبوك پيش آمد. دراين جنگ طرف مقابل مسلمانان، روم بود. پيامبر هنگام حركت به سوي آن سرزمين، جنگ با روم را اعلام نمود.حال آن كه مردم در سختي به سر مي‌بردند و انتظار برداشت محصول خود را داشتند. هوا بسيار گرم بود، با وجود اين پيروان راستين پيامبر به جوش و خروش آمده و با همه‌ي سختيها دست و پنجه نرم كردند  و به هر ترتيبي بود، حضور و همراهي خود را با پيامبر اعلام نموده و آذوقه‌اي براي سربازان اسلام فراهم آوردند.

پيامبر(ص) با اين مردم از جان گذشته به راه افتاد و در بين راه مشكلات بي‌شماري تحمل نمود تا خود را به تبوك رساند. اما در آنجا بدون آنكه  برخوردي با دشمن روي دهد، كار به صلح انجاميد و دشمن جزيه  پرداخت و پيامبر در اين مورد نامه امان براي آنها نوشت و به مدينه مراجعت فرمود.

پيامبر(ص) در مراجعت از تبوك فرمان داد تا مسجدي را كه منافقين براي اجتماعات خود ساخته بودند، آتش بزنند و خراب كنند، و سپس آيه زير در اين باره نازل شد:

« وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا مَسْجدِاً ضِراراً وَ كُفْراً وَ‌تَفْريقاً بَيْنَ الْمؤْمِنينَ وَ‌إرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللهَ وَ رَسُولَهْ مِنْ قَبْلُ لَيَحْلِفُنَّ اِنْ اَرَدْنآَ اِلاَّ الْحُُسْني و اللهُ يَشْهَدُ اِنَّهُمْ تكاَذِبُونَ»

يعني؛ و آناني كه مسجدي ساختند به منظور زيان  رسانيدن به مسلمانان و پشتيباني از كفر و و تفرقه انداختن ميان مسلمين و كمينگاهي براي كسي كه از پيش با خدا و پيامبرش مبارزه  كرده است و با اين همه قسم‌هاي موكّد ياد مي‌كنند كه ما جز قصد خير و توسعه اسلام غرضي نداريم خدا گواهي مي‌دهد كه محققاً دروغ مي‌گويند.»

در همان سال  پيامبر دستور زكات غلات را صارد نمود و مقدار آن را تعيين نمود.

سپس سوره برائت بر پيامبر نازل شد و آن حضرت، علي(ع) را مـأمور كرد كه به مكه برود و هفت آيه اول اين سوره را براي مردم هنگامي كه  در مني اجتماع كرده‌اند، بخواند. علي(ع)  ضمن انجام اين مأموريت پيامي از جانب پيامبر بر مردم خواند كه شامل اين چهار ماده بود:

  1. كسي كه به خداوند ايمان نياورده است،  داخل بهشت نخواهد شد؛
  2. افراد مشركي كه حاضر نشده‌اند ايمان بياورند، بايد در سال آينده اقدام به عمل حج كنند؛
  3. هيچ كس  نبايد در حال برهنگي اطراف كعبه طواف  نمايد؛
  4. هر كس پيمان مدت‌داري با پيامبر خدا داشته باشد تا پايان آن مدت، پيمان به قوت خود باقي است و اگر بدون مدت باشد، تا چهار ماه در امان است. ولي پس از بازگشت اين مدت هيچ عهد و پيماني براي هيچ مشركي نخواهد بود. پس از اعلام اين پيام در آن سال، مسلمانان و مشركان طبق برنامه خود حج به جا آوردند و بعد از گذشت يك سال، بيش از صد هزار نفر اعراب به اسلام گرويدند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

ميلاد با سعادت يازدهمين اختر تابناك آسمان امامت و هدايت، امام رحمت و خير امام حسن بن علي‌العسكري(ع) بر عموم شيعيان مبارك باد

 

امام حسن عسكري(ع) فرزند امام علي النقي(ع)  و مادر  گرامي ايشان حضرت حديثه (س) است  كه ملقب به جده  و كنيه‌ي مباركشان ام الحسن بود در سودان متولد شد و 4 پسر و يك دختر به دنيا آورد.  مادر امام حسن‌العسكري(ع) ام ولدي بود به همين دليل او را حديثه مي‌گفتند برخي نام اين بانوي گرامي را سوسن و برخي سليل ذكر كرده‌اند شيخ مفيد در ارشاد، در ذكر نام مادر امام حسن‌عسكري(ع) مي‌نويسد : مادرش ام ولدي بود كه به او محدثه مي‌گفتند. او در نهايت صلاح،‌ورع و تقوا بود. به هر حال حديثه همانند ديگر زنان فاضل، اسامي مختلفي داشته است؛ زيرا در عرب،‌ تعداد اسامي، بويژه در مورد كنيزها كه از شهري به شهري و از قومي به قومي ديگر وارد مي‌شدندف مرسوم بود. هنگامي كه او را نزد امام هادي(ع)‌آوردند، و همسر ايشان گرديد، امام(ع) در شأن او چنين فرمودند:‌ سليل،‌بيرون كشيده شده از هر آفت و نقص و پليدي و ناپاكي است.  در عصر غيبت صغري،  او را به عنوان جده، (جده‌ي امام قائم(عج) مي‌خواندند . حديثه از زنان صالح روزگار و داراي فضائل نفساني بود. اين بانوي گرامي در تربيت فرزند بر حسب تعليمات امام زمان (عج) خود  با كمال مراقبت مي‌كوشيد و نشو و نماي امام يازدهم (ع) در مهد تربيت امام دهم، بر طبق آموزش و پرورش مكتب نبوت بود. اين بانوي ارجمند به منزله‌ي ملكه‌ي اسلام در مدينه مي‌زيست و زنان بزرگ عرب و مشايخ علماء درباره او جمع مي‌شدند و به وسيله‌ي او كسب فيض مي‌كردند.  وي در فن تربيت و تعليم كودك، نهايت مهارت و مراقبت را داشت و از مدينه به سامراء در مسافرت حضرت عسكري(ع) ملازم ركاب بود و در سامراء از دنيا رفت. پيكر پاكش نيز در همان جا به خاك سپرده شد. تاريخ دقيق وفات اين بانوي بزرگوار دردست نيست. اما تا سال 260، كه امام حسن عسكري(ع) به شهادت رسيد،  در قيد حيات بود. در رياحين الشريعه آمده است: امام حسن عسكري(ع) به دستور طاغوت وقت،  به شهر سامراء  تبيعد شد.  در سال 260 حضرت حديثه(ع) براي انجام عبادت حج از مدينه به مكه رفت.  هنگامي كه از مدينه بازگشت هر روز از اخبار عراق جويا مي‌شد تا اين كه اطلاع يافت فرزندش، اما حسن عسكري(ع) در سامراء از دنيا رفته است. به سامراء سفر كرد و در آنجا ديد جعفر كذاب برادر امام حسن عسكري(ع) به دروغ ادعاي ارث امام حسن عسكري(ع) را مي‌كند، به او اعتراض كرد و فرمود: وصي امام حسن‌(ع)‌من هستم. ايشان،‌ سرانجام در نزد قاضي وقت، وصي بودن خود از جانب پسرش،  امام حسن عسكري(ع) را اثبات كرد.  شيخ صدوق نقل مي‌كند:‌ امام زمان حضرت مهدي(عج) ظاهر شد و در برابر جعفر كذاب از حق جده‌اش دفاع كرد. سپس مي‌نويسد: مادر امام حسن عسكري(ع) وصيت كرده بود كه وقتي از دنيا رفتم، مرا در كنار قبر شوهرم امام هادي(ع)، و قبر فرزندم امام حسن عسكري(ع)، به خاك بسپارند. وقتي كه از دنيا رفت و خواستند  او را در آنجا دفن كنند، جعفر كذاب ممانعت مي‌كرد و مي‌گفت:‌ اين خانه‌ي من است و كسي اجازه ندارد و در اين جا دفن شود. در اين هنگام نيز حضرت ولي عصر(عج)‌ظاهر شد و به جعفر گفت:‌ اي جعفر! آيا اين خانه، خانه‌ي تو است يا خانه‌ي من است؟! به اين ترتيب امام زمان (عج)‌از حق جدّه‌اش دفاع نمود و سپس از نظرها غايب گرديد. اين بانو پس از شهادت حضرت امام حسن عسكري(ع) در سامراء ‌وفات نمود و او را در كنار قبر امام حسن عسكري(ع) دفن نمودند.            

  القاب مشهور حضرت امام حسن بن علي الهادي(ع) عبارتند از: عسكري، سراج،‌ و ابن الرضا؛ و كنيه‌ي ايشان ابو محمد مي‌باشد. حضرت امام حسن عسكري(ع) داراي صورتي گندمگون، قامتي ميانه و پيشاني گشاده بود. ايشان بسيار با نزاكت بود و براي قرآن، مفسّري بي‌نظير به شمار مي‌رفت. ولادت با سعادت آن بزرگوار، هشتم ربيع‌الثاني سال 232 هجري در مدينه رخ داد. مدت امامت حسن عسكري‌(ع) شش سال بود، كه در عصر زمامداري معتز عباسي (254-255)، مهتدي(256-255) ، و معتمد عباسي(260-256) سپري شد. آن حضرت (ع) در وقار، شخصيت و ارزشهاي اخلاقي از امتياز بالايي برخوردار بود و نشانه‌هاي امامت و آينده‌ي درخشان در چهره‌اش ديده مي‌شد. به ايشان عسكري مي‌گويند زيرا او و پدر بزرگوارش در مركز لشكرگاه (عسكر) سامراء تحت نظر طاغوتيان عصر زندگي مي‌كردند. از كارهاي مهم امام حسن‌عسكري(ع) تربيت شاگرد و حفظ  فقه تشيّع و انديشه‌ي ناب اسلام در برابر  مخالفان بود و در طول مدت عمر خود، تا آخرين حد امكان، خط فكري تشيع را از گزند حوادث حفظ نمود و با پاسخ به شبهات و سؤالات گوناگون، از حريم دانشگاه  جدّش،  امام جعفر صادق(ع)، محافظت  نمود. زندگاني امام حسن(ع)را به دو دوره مي‌توان تقسيم كرد: دوره‌ي قبل از امامت، به مدت 22 سال و دوره دوم،  دوران امامت آن بزرگوار، به مدت 6 سال،  بنا بر نقلي،  هجده هزار نفر از اكابر مسلمين در حوزه‌ي تدريس آن حضرت (ع) حضور داشتند. تفسيري كه به امام حسن‌عسكري(ع) منسوب است يكي از مهم‌ترين تفاسير قرآن به شمار مي‌رود. آن حضرت (ع) در مدت شش سال امامت خود سه سال آن را در زندان به سر برد و از اين جهت كه هميشه به عبادت و حسن معاشرت مي‌پرداخت مورد احترام وزراي عباسي بود. سرانجام، آن حضرت (ع) با نيرنگ معتمد عباسي مسموم شد و به شهادت رسيد. ايشان قبل از شهادت،  مواريث انبياء و ائمه پيش از خود را به پسرش، حضرت مهدي(عج) سپرد. امام حسن عسكري(ع) را در سامراء در كنار مزار پدرش دفن كردند. امام حسن(ع)‌اولين فرزند امام هادي (ع) است . برادر امام حسن(ع) به نام حسين فرزند دوم است او سيدي جليل‌القدر بود كه در برخي روايات، امام حسن عسكري(ع) و برادرش حسين به سبطين تعبير شده است و آن دو را به اجداد بزرگوارشان يعني امام حسن مجتبي(ع)‌و امام حسين(ع) تشبيه كرده‌اند. قبر حسين نزد قبر پدر و برادر بزرگوارش در سامراء  در همان قبه‌ي نوراني مي‌باشد.

محمد برادر ديگر امام حسن عسكري(ع) و فرزند سوم امام هادي(ع) است به طوري كه  حتي اهل سنت و اعراب باديه او را محترم مي‌شمارند. او در زمان حيات پدر، چشم از جهان فرو بست و آرامگاهش در حدود هشت فرسنگي سامراء قرار دارد و زيارتگاه  شيعيان است.

جعفر برادر سوم امام حسن عسكري(ع) و فرزند چهارم امام هادي(ع) است ،ابو عبداله جعفر بن علي، معروف به ابوالكراين، در سال 226 هجري در شهر مدينه متولد شد. او پس از شهادت برادرش،  امام عسكري(ع) دعوي امامت كرد و از اين رو به كــذّاب معروف گرديد. البته در برخي از روايات آمده است كه جعفر در پايان عمر خود از دعويش دست برداشت و توبه نمود. او داراي فرزندان بسيار بود. عمر وي را 45 سال دانسته‌اند و در سال 271 هجري درگذشت و در منزل پدرش در سامراء به خاك سپرده شد.

تنها خواهر امام حسن عسكري(ع) علّيه دختر امام هادي(ع) است كه به اعتقاد اكثر مورخان شيعه تنها دختر آن حضرت و تنها خواهر امام عسكري(ع) البته در برخي روايات نام اين خواهر گرامي را عايشه ذكر كرده‌اند.

«منبع : مادران چهارده معصوم - مولف احمد امیری پور

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

منجي كجايي؟

امروز هم يكي از آن روزهاست كه منتظرت بوديم ولي بازهم نيامدي. دل براي تو مي‌تپد و چشم براي ديدنت خيره به جاده مي‌نگرد، اما باز هم نيامدي.

امروز قلبم به شدت غمگين و پژمرده‌ است و باز هم تو اي محبوب به ديدار ما نيامدي. عالم در حسرت و آتش غيض بيگانه در سوز و گداز است و تو اي منجي براي ياري نيامدي.

امروز هم همه در اين دنيا منتظر رسيدنت دست به دعا برداشته‌اند اما چون از روي اخلاص نيست باز هم تو نيامدي.

امروز صداي بلندي از درونم‌ فرياد مي كشد  كه به كدامين گناه و به كدامين جرم ما مستحق نديدنت هستيم؟

امروز اي امامم جهان از دروغ و خيانت پرشده، و فرزند به والدين خود به ديده نيك نمي‌نگرد رحمي بكن و به ديدنمان بشتاب.

امروز نزديك است كه زمين از شدت ناراحتي هر چه را كه بر روي خود دارد ببلعد تا كمي از آتش خود را خاموش كند لطفي بكن بر حال ما بنگر كمي به كار ما.

امروز اي منجي تو را با تمام خواستنم خواهانم، من گنه‌كار را به حال خود وامگذار . من امروز خواستن تو را بيش از هر روز ديگر احساس مي‌كنم اي منجي تو را سوگند به تمام هستي بيا بيا بيا بيا...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

قصص النبي

آغاز سال‌هاي بعثت پيامبر(ص) بود،‌ مشركان با شديدترين برخوردها در برابر پيامبر(ص) صف كشيده بودند و مانع گسترش اسلام مي شدند. روزي پيامبر(ص)‌كه لباس نو بر تن داشت، كنار كعبه طبق معمول براي عبادت و دعوت آمد و مشركان كينه‌توز شكمبه‌ شتري را برداشته و به طرف آن حضرت افكندند، و همين موجب آلوده شدن لباس‌ پيامبر(ص) گرديد، حضرت با ناراحتي شديد نزد عمويش ابوطالب آمد و گفت:‌ اي عمو! ارزش و موقعيت مرا نزد خود چگونه مي‌بيني؟

ابوطالب فرمود: اي برادرزاده من مگر چه شده است؟

پيامبر(ص) ماجراي گستاخي مشركان را براي ابوطالب بازگو كرد. ابوطالب برادرش حمزه (ع) را طلبيد و شمشير به دست گرفت و به حمزه فرمود: شكمبه را بردار آن گاه همراه حمزه وابوطالب سه نفري نزد مشركان كه كنار كعبه بودند رفتند، مشركان ابوطالب را كه آثار خشم از چهر‌ه‌اش آشكار بود ديدند، ابوطالب به حمزه (ع)‌گفت:‌شكمبه را بردار و به سِبيل همه آنها به مال.

حمزه(ع) با كمال دلاوري اين دستور را اجرا كرد و سبيل همه آنها را آلوده نمود، آن گاه ابوطالب رو به پيامبر(ص)‌ كرد و گفت:‌«‌يا بن اخي هذا حسبك فينا»

اين برادرزاده! موقعيت و ارزش تو نزد ما اين است .

« منبع : داستان‌هاي اصول كافي – ج1، ص 183»

 

سال هشتم هجري

حوادث مهم سال هشتم هجري عبارتند از :‌

در سال هشتم هجري، جنگ موته پيش آمد. جعفر بن ابيطالب ، زيد بن حارثه، و عبدالله بن رواحه هنگام جنگ با روميان در سرزمين موته شهيد شدند. آنها براي پيامبر منبري ترتيب دادند تا هنگام سخنراني بر فراز آن قرار گيرد.

فتح مكه صورت گرفت و پيامبر با كمك علي(ع) بتها را كه در اطراف كعبه بودند، شكست و قريش را با آن كه دشمني و آزار بسيار از آنها ديده بود،‌( در آن هنگام كه كمال قدرت و نيرو را براي انتقام داشت) مورد عفو قرار داد. جنگ حنين پيش آمد. دشمن مسلمانان در اين جنگ قبيله‌ي هوازن بود كه  به سركردگي مالك بن عوف جنگيدند در اين نبرد پيروزي با مسلمانان بود. عده بسياري از زنان و مردان دشمن را اسير كردند و اموالشان را هم به غنيمت گرفتند.

جنگ طائف اتفاق افتاد و آن شهر پس از محاصره و نبرد، عاقبت به دست پيامبر(ص) و مسلمانان آزاد گرديد.

« منبع:‌ مروج الذهب، ج2، ص296- حبيب السير، ج1، ص389، -حبيب السير، ج1، مناقب آل ابي طالب – السير‌ة النبويه»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

امام علي(ع) از نگاه خلفا، دشمنان و دانشمندان

فخر رازي( دانشمند و مفسر اهل سنت)

هر كس در دين، علي بن ابيطالب را پيشواي خود قرار دهد همانان رستگار شده است،‌به دليل فرمايش پيامبر(ص) كه فرمود: «‌خداوندا علي هر گونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان.»

 فؤاد فاروقي ( از دانشمندان و نويسندگان اهل تسنن)

جانم به فدايت «علي» كه شجاعت و رقت در دل، زورمندي در بازو و جهاني تأثر در چشم داري... و در سوگ كسي (پيامبر) اشك مي‌ريزي كه در جهان دو تن را بيش از همه دوست داشت:‌ يكي دخترش فاطمه و ديگري همسر او. 

ابوهذيل « از دانشمندان اهل سنت و استاد ابن ابي‌الحديد»

ابي‌ابي الحديد در شرح نهج‌البلاغه مي‌نويسد، شنيدم از استادم «ابوهذيل» در وقتي كه شخصي از او پرسيد، آيا علي نزد خداوند افضل است يا ابوبكر؟ گفت:

« به خدا سوگند هر آينه مبارزه علي با عمرو  بن عبدود در روز خندق، معادله و موازنه مي‌شود با اعمال مهاجرين و انصار و تمام عبادتهاي آنها، و آن مبارزه سنگين‌تر و برتر از آنها شود. چه رسد به ابوبكر تنها.

«منبع: 25 سال سكوت علي(ع) -  چرا شيعه شدم؟- حق با علي است»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

سال هفتم هجري

وقايع مهم سال هفتم هجري عبارتند از:

در ماه محرم جنگ خيبر پيش آمد. پيامبر در اين جنگ با هزار و چهارصد سرباز و دويست اسب به سوي خيبرحركت كرد. يهوديان به قلعه‌هاي خود پناه بردند، اما با دلاوري مسلمانان، قلعه‌هايشان يكي پس از ديگري سقوط كرد و سرانجام مسلمانان پيروز شدند. بعضي از يهوديان باد ديدن شكست خود، پيشنهاد صلح دادند، پيامبر نپذيرفت. سپس پيامبر درخواست نمودند كه زمين‌هايي در اختيارشان باشد تا در آنها كشاورزي كنند و از محصول خود سهمي هم به مسلمانان بدهند. پيامبر اين تقاضا را پذيرفت و هر سال عبدالله  بن رواحه انصاري را براي جمع‌آوري محصول  نزد آنان مي‌فرستاد، وقتي كه عبدالله در جنگ موته شهيد شد، پيامبر، جبار پسر صخر را به جاي او روانه كرد. و اين برنامه تا زمان خلافت عمر ادامه داشت. ولي هنگامي كه عمر به خلافت رسيد، همه يهوديان را از حجاز بيرون راند.

در گيرودار جنگ خيبر، زينب و جعفر‌ بن ابيطالب با زن و فرزند خويش و ساير مسلمانان و همراهان،‌ از سرزمين حبشه بازگشتند. پيامبر هنگام ورود جعفر فرمود:‌نمي‌دانم به كدام يك از اين دو واقعه بيشتر شاد شوم، به پيروزي خيبر يا به ورود جعفر.

پس از فتح خيبر، دختر حارث يهودي گوسفند برياني مسموم كرد و براي پيامبر هديه آورد. پيامبر كمي از گوشت آن گوسفند در دهان گذارد و جويد و بيرون انداخت و فرمود:  اين گوسفند به من خبر مي‌دهد كه مسموم است. پيامبر از اثر اين سمّ در هنگام وفات نيز ياد فرمود.هنگامي كه اهل فدك از صلح پيامبر با اهل خيبر و قراردادي كه پيامبر با آنان در مورد كشاورزي منعقد كرده بود آگاه شدند، از پيامبر تقاضا كردند كه همه اموال خود را به او واگذار نمايند و در مقابل، خون ايشان محفوظ باشد. پيامبر آن را پذيرفت و همين كار را كرد. سرزمين فدك به ملك خالص پيامبر درآمد، زيرا مسلمانان با جنگ و خونريزي آن را نگرفته بودند.سپس پيامبر خيبر را ترك كرد و به سوي وادي القري شتافت و مردم آنجا را محاصره نمود و آن سرزمين را به تصرف خويش در آورد. اهل تيماء از دشمنان پيامبر(ص) بودند كه از شكست مردم وادي‌ القري باخبر شدند؛ لذا با پيامبر صلح كردند و حاضر شدند كه جزيه بپردازند. پيامبر در ماه محرم همان سال براي خود شهري درست كرد كه روي آن محمد رسول‌الله حك شده بود. آن گاه پيامبر در ماه ربيع‌الاول به پادشاهان و امرا نامه نوشت و نامه‌ها را با پيام‌آوران خويش به سوي آنان گسيل داشت و آنان را به اسلام دعوت نمود آن حضرت  نامه‌هاي خود را با بسم‌الله الرحمن الرحيم آغاز مي‌كرد و با مهر مخصوص خود پايان مي‌داد. در همان سال حاطب، فرستاده پيامبر از نزد حاكم مصر(مقوقس) بازگشت و ماريه قبطيه را با هداياي ديگر از طرف آن حاكم به حضور پيامبر تقديم داشت. پيامبر از اين زن صاحب پسر به نام ابراهيم شد. هنگامي كه نامه پيامبر به خسرو پرويز حاكم ايران رسيد، خسروپرويز نامه را پاره كرد و به نام «بانام» فرماندار خود در يمن نوشت كه پيامبر را به نزد او بفرستد. «بانام» دو نفر را بدين منظور به مدينه نزد پيامبر فرستاد و پيامبر به آنان فرمود: «‌شبت گذشته شيرويه  پدر خود خسروپرويز را كشته است. و همان طور هم بود و فرستادگان بانام به يمن بازگشتند و اين خبر را به بانام دادند و هر سه مسلمان شدند.پيامبر به منظور انجام عمره قضا كه مشركان در سال گذشته درحديبيه مانع انجام آن شده بودند، در ماه ذي‌القعده از مدينه خارج شد. وقتي كه به مكه رسيد، مشركان طبق قرار قبلي از مكه  بيرون رفته بودند. پيامبر با همراهان خود سه روز در مكه توقف نمودند و اعمال عمره را به جا آورند.

 شخصي به امام صادق(ع) گفت:

اهل تسنن گمان مي‌كنند كه ابوطالب كافر بوده است؟

امام(ع) فرمودند: آنها دروغ مي‌گويند چگونه او كافر بود با اينكه «در اشعاري درايمان پيامبر(ص) چنين مي‌گويد: مگر نمي دانند كه محمد(ص) را مانند موسي(ع) پيغمبر يافته‌ايم كه نامش در كتابهاي پيشينيان نوشته شده است. مردم دانسته‌اند كه ما پسرمان محمد(ص) را به دروغ نسبت ندهيم و به سخن بيهوده‌گويان اعتنا نمي‌شود. محمد(ص) روسفيد و آبرومند است كه به احترام آبروي او از ابرها طلب باران مي‌شود، او فرياد رس يتيمان و پناه بيوه‌زنان مي‌باشد.

«منبع : مولود النبي، ج1، حديث 24 ، داستان‌هاي اصول كافي ج1، ص182»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

حضرت آدم(ع)

خداوند متعال، پس از آن كه آدم و حوا را آفريد،‌ به آنها اجازه داد تا در بهشت زندگي كنند، و از تمامي نعمت‌هاي آن استفاده نمايند. به جز ميوه‌اي خاص كه آدم و حوا را از خوردن آن نهي كرد و فرمود: اگر به آن درخت نزديك شويد، از بهشت رانده خواهيد شد. ولي با وسوسه‌هاي شيطان، به درخت نزديك شده و از ميوه‌ي آن خوردند و خداوند آنها را از بهشت بيرون راند و به زمين فرستاد. آدم و حوا ازعمل خود سخت پشيمان شدند و سال‌ها به درگاه خداوند متعال گريه و زاري نمود. طلب آمرزش كردند. خداي مهربان توبه آنان را پذيرفت و از خطايشان درگذشت.

به گفته‌اي مي‌گويند: حضرت آدم(ع) سال‌هاي سال براي عذرخواهي و توبه  از خداوند گريه كرد كه جاي اشك‌هاي وي بر روي صورتش جا گذاشت و خداوند رحمان توبه او را قبول كرد.

شناسنامه حضرت آدم(ع)

ادوار نبوت: دوره اول نبوت

لقب: خليفه‌الله

كنيه : ابوالبشر

معناي اسم: آدم = آفريده شده از سطح زمين

پدر و مادر:‌ خداوند متعال آدم را از خاك آفريد و جان در او دميد

تاريخ ولادت: قبل از هبوط آدم

مدت عمر: 930 سال

محل هبوط: آن حضرت در كوه صفا و بنا به قول مشهور در كوه سرانديب فرود آمد

محل دفن: نجف‌اشرف در كشور عراق

نسب:خداي متعال بعد از خلقت آسمانها و زمين و ساير موجودات اراده فرمود، سرآمد مخلوقات يعني انسان را بيافريند و نخستين انسان و پيامبري كه سرگذشت او در قرآن ذكر شده حضرت آدم(ع) است.

تعداد فرزندان: آن حضرت فرزندان زيادي داشت.

 «منبع: قصص القرآن – تأليف صدرالدين بلاغي، مروج ا لذهب- ابوالحسن علي مسعودي، تاريخ انبياء، اقتباس و نگارش عمادالدين حسين اصفهاني، حياه‌القلوب تأليف علامه مجلسي ص114»

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

امام علي(ع) از نگاه خلفا، دشمنان، دانشمندان

وقتي محصن ضبي بر معاويه وارد شد معاويه از او پرسيد از كجا مي‌آيي؟ او گفت:‌از نزد بخيل‌ترين مردم،‌علي به ابي‌طالب، در اين حال معاويه بانگ برآورد و گفت: واي بر تو،‌چگونه علي را ابخل‌الناس مي‌گويي در حالي كه اگر يك خانه پر از طلا و يك خانه پر از نقره داشت طلاها را بيشتر از نقره‌ها به بينوايان مي‌داد.

«منبع:‌چرا شيعه شدم؟ ص227»

 از شافعي (پيشواي شافعيه در مورد امام علي(ع)‌

اگر مرتضي علي  حقيقت حال و باطن خويش را ظاهر سازد مردم را كافر سازد، كه همه به شبه خدايي نزد او به سجده افتند، از فضل و منقبت وي همين بس كه درباره او بعضي شك نموده‌اند كه آيا از خداست يا از خلق.

«چكيده انديشه‌ها ص 297»

 از سعد بن ابي‌وقاص

معاويه در يكي از سفرهاي حج خود بود كه سعد بن ابي‌وقاص بر او وارد شد و سخن از علي(ع)به ميان آمد. معاويه به علي ناسزا گفت. سعد خشمناك شد و گفت: مردي را ناسزا مي‌گويي كه از رسول‌خدا(ص) شنيدم كه مي‌فرمود: هر كه را كه من مولاي او هستم ابن عم من علي مولاي اوست و نيز شنيدم كه مي‌فرمود: يا علي، تو در نزد من آن منزلت را داري كه هارون در نزد موسي داشت جز آن كه پيغمبري پس از من نيست و مي‌فرمود: پرچم را امروز (روز خيبر) به كسي مي‌دهم كه خدا و رسولش را دوست مي‌دارد. روايتي ديگر از سعد بن ابي وقاص ابوعلي و بزاز از سعد بن‌ابي وقاص روايت كرده‌اند كه رسول خدا(ص) فرمود : « من اذي عليا فقد اذاني»

هر كس علي را بيازارد مرا آزرده است.

«منبع : كتاب خورشيد بي غروب»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

مفهوم و ابعاد حجاب در قرآن

حجاب در لغت به معناي مانع، پرده‌ و پوشش آمده است. استعمال اين كلمه، بيش‌تر به معني پرده است. اين كلمه از آن جهت مفهوم پوشش مي‌دهد كه پرده وسيله‌ي پوشش است ولي هر پوششي حجاب نيست. بلكه آن پوششي حجاب ناميده مي‌شود كه از طريق پشت پرده واقع  شدن صورت گيرد.

حجاب، به معناي پوشش اسلامي بانوان، داراي دو بُعد ايجابي و سلبي است. بُعد ايجابي آن وجوب پوشش بدن و بُعد سلبي آن، حرام بودن خودنمايي به نامحرم است؛ و اين دو بُعد بايد در كنار يكديگر باشد تا حجاب اسلامي محقق شود؛ گاهي ممكن است بُعد اول باشد. ولي بُعد دوم نباشد در اين صورت نمي‌توان گفت كه حجاب اسلامي محقق شده است.

اگر به معناي عام، هر نوع پوشش و مانع از وصول به گناه از حجاب بناميم. حجاب مي‌تواند اقسام و انواع متفاوتي داشته است. يك نوع آن حجاب ذهني، فكري و روحي است؛ مثلاً‌ اعتقاد به معارف اسلامي، مانند توحيد و نبوت از مصاديق حجاب ذهني، ‌فكري و روحي صحيح است كه مي‌تواند از لغزشها و گناه‌هاي روحي و فكري،‌مثل كفر و شرك جلوگيري نمايد.

علاوه بر اين در قرآن از انواع ديگر حجاب كه در رفتار خارجي انسان تجلي مي‌كند نام برده شده است؛ مثل حجاب و پوشش در نگاه كه مردان و زنان در مواجه  با نامحرم به آن توصيه شده‌اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

مناظره علامه اميني با عالم سني

علامه اميني صاحب كتاب گرانقدر «الغدير» در طي يكي از سفرهايش در مجلسي شركت كرد،  يكي از علماي سني مذهب حاضر در مجلس به علامه گفت: «‌شما شيعيان در مورد علي(ع) غلو و زياده‌روي مي‌كنيد، مثلاً او را با القابي مانند: «‌يد‌الله،  عين‌الله، و... » مي‌خوانيدف در حالي كه توصيف صحابه تا به اين حد، نادرست است.»

علامه بيدرنگ فرمود: « اگر عمر بن خطاب، علي (ع) را با چنين القابي خوانده باشد، چه مي‌گوييد؟»

او گفت: « قول عمر براي ما حجت است.» علامه اميني در همان مجلس، يكي از كتاب‌هاي اصل اهل سنن را طلبيد. پس چون كتاب او را به او دادند، بلافاصله  صفحه‌‌اي از آن را گشود و اين حديث را به آنان نشان داد:

«مردي به طواف كعبه اشتغال داشت، در همان حال به زن نامحرمي، نگاه نامشروع كرد، حضرت‌علي(ع) او را در آن حال ديد. پس با دست، سيلي محكمي به صورت آن مرد زد و آن گاه از او گذشت. مرد جوان در حالي كه دستش را به صورتش نهاده بود با ناراحتي شديدي به عنوان شكايت از علي(ع)‌ نزد عمر بن خطاب آمد  و ماجرا را گفت.  عمر در پاسخ گفت: « همانا چشم خدا تو را ديد و دست خدا تو را زد).

آنگاه آن مرد را با تندي از حضورش دور كرد.

عالم سني چون اين حديث را در كتب خودشان مشاهده كرد، از پاسخ علامه قانع شد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

سال ششم هجري

جنگ بني‌لحْيان  اتفاق افتاد. بدين ترتيب كه پيامبر با عده‌اي از مسلمانان به انتقام خون جمعي از صحابه كه در رجيع به دست مشركان شهيد شده بودند، به سوي گروه نامبرده حركت كردند ولي قبل از آن كه به آنجا برسند، بني‌لحيان از جاي خود كوچ كردند و به قله‌ي كوهها پناه بردند. لذا پيامبر و همراهان بدون جنگ و خونريزي به مدينه مراجعت نمودند.سپس جنگ ذي قـَرَد  واقع شد. ماجراي اين جنگ از اين قرار بود كه شخصي به نام عُيَيْنَه با دستياراني، شتران پيامبر را به غارت برده بودند. پيامبر با عده‌اي از مسلمانان،‌آنها را تعقيب كردند و بعضي از شتران را از آنها پس گرفتند و سپس به مدينه بازگشتند. مدت اين جنگ پنج شب بود و جانشين پيامبر در مدينه نيز ابن ام مكتوم بود. در همين سال پيامبر به قصد انجام عمره در ماه ذي‌القعده با هزار و ششصد نفر از مسلمانان به سوي مكه حركت كردند. وقتي به حديبيه كه در نه ميلي مكه است رسيدند،‌ مشركان از ورود آنان به مكه جلوگيري كردند. پيامبر از همراهان خويش بيعت گرفت كه تا پاي جان از جان از آن حضرت حمايت كنند كه آن به بيعت رضوان معروف است. سپس پيامبر به مشركان اعلام نمود كه قصد جنگ ندارد، بلكه براي انجام عمره آمده‌اند. ولي سودي نبخشيد. سرانجام بين پيامبر و مشركان صلحي به نام صلح حديبيه واقع شد، به اين ترتيب كه آن سال از رفتن به مكه منصرف شوند و سال آينده به مكه بيايند. همچنين در اين سال مردم از شدت خشكسالي و بي‌آبي دچار قحطي شدند. پيامبر اكرم(ص) با اصحاب به صحرا رفتند و دو ركعت نماز استسقا (طلب باران)به جا آوردند و دعا كردند. از همان لحظه تا هفت شبانه‌روز باران فراوان باريد.

 قصص النبي

بازرگانان قريش طبق معمول هر سال دو بار سفر تجارتي داشتند يكي به يمن در زمستان و ديگري به شام در تابستان، «رحلة الشتاء و الصيف» مقصد در اين سفر بصري بود كه در آن زمان از شهرهاي بزرگ شام و از مهمترين مراكز تجاري آن زمان به شمار مي‌رفت.

ابوطالب تصميم‌گرفته بود كه در سفر سالانه «بازرگانان قريش» شركت كند و مشكل برادرزاده‌ خود را كه آني او را از خود جدا نمي‌كرد چنين حل كرد كه او را در مكه بگذارد و عده‌اي را براي حفاظت او بگمارد، ولي در موقع حركت اشك در چشمان محمد(ص) حلقه زد و جدايي سرپرست خود را سخت شمرد، سيماي غمگين رسول خدا(ص)‌طوفاني از احساسات در دل ابوطالب پديد آورد به گونه‌اي كه ناچار شد تن به مشقت دهد و او را همراه خود ببرد.مسافرت پيامبر(ص) در سن دوازده سالگي از سفرهاي شيرين او به شمار مي‌رود زيرا در اين سفر(مدين و ...) عبور كرد و از مناظر زيباي طبيعي شام ديدن به عمل آورد، هنوز كاروان قريش به مقصد نرسيده بود كه در نقطه‌اي به نام بصري جرياني پيش آمد و تا حدي برنامه مسافرت ابوطالب را دگرگون كرد. در سرزمين بصري ساليان درازي راهبي مسيحي به نام «بحيرا»‌در صومعه خود مشغول عبادت بود و مورد احترام مسيحيان آن محدوده بود، كاروان‌هاي تجارتي در مسير خود در آن نقطه توقف مي‌كردند و براي تبرك به حضور او مي‌رسيدند از حُسن تصادف بحيرا با كاروان قريش رو به رو گرديد چشم او به برادرزاده‌ ابوطالب افتاد توجه او را جلب كرد. نگاه‌هاي مرموز و عميق او نشانه رازي بود كه در دل او نهفته بود دقايقي خيره‌خيره به اون گاه كرد يك مرتبه مهر خاموشي را شكست و گفت:‌اين طفل متعلق به كدام يك از شماهاست؟ گروهي از جمعيت رو به عموي او كردند و گفتند متعلق به ابوطالب است.

بحيرا گفت:‌ اين طفل آينده درخشاني دارد اين همان پيامبر موعود است كه كتابهاي آسماني از نبوت جهاني و حكومت گسترده او خبر داده‌اند،‌اين همان پيامبري است كه من نام او و نام پدر او و نام فاميل او را در كتابها خوانده‌ام و مي‌دانم از كجا طلوع مي‌كند و به چه نحو آئين او در جهان گسترش پيدا مي‌كند، ولي بر شما لازم است كه او را  از چشم يهود پنهان سازيد زيرا اگر بفهمند او را مي‌كشند.

«منبع: زندگاني حضرت محمد(ص) خاتم‌النبين ج1، فرازهايي از تاريخ پيامبراسلام(ص) ، سيره ابن هشام ج1، بحار الانوار ج 15- ادامه دارد»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

آيا حجاب تحميل است يا پوشش؟!!!

هميشه اين سئوال براي من جالب بود چون در محيط فعلي كه در آن زندگي مي‌كنيم زياد مي‌شنويم كه اسلام زنان را در قرنطينه نگه مي‌دارد و به اجبار و با زور به زنان تحميل شده است. اين را بارها از بعضي افراد شنيده‌ام كه چرا بايد اسلام زن را شكلات پيچ كند مگر زن اين قدر ضعيف است كه قادر نيست از خود دفاع كند.

اعتراف مي‌كنم كه زن موجود ظريف و حساسي است و اين ظرافت با ضعف فرق مي‌كند چون همين موجود ضعيف و به قول بعضي‌ها نحيف قادر است عقل خيلي از غول‌پيكران را به يك اشاره بربايد و به اين همين دليل  كه اسلام براي زن يك پوشش مخصوص براي حفاظت از خود و نه اسارتش انتخاب كرده است. به  احاديثي كه در پايين ذكر مي‌شود توجه كنيد تا متوجه امري شويد.

رسول‌خدا(ص)‌فرمود: « زنان در خانه به جايي كه بر كوچه و بازار اشراف داشته باشند نروند، چرا كه نگاه مردان به آنها خيره مي‌شود. به آنان سوره نور را بياموزيد چون در اين سوره از تحريم و عقوبت زنا و نيز از اجتناب نگاه به نامحرم سخن به ميان آمده است.»

 امير‌المؤمنين (ع) در وصيت نامه خود به امام حسن مجتبي(ع) فرمود:« با پوشش و حجابي كه براي همسرانت قرار مي‌دهي، چشم آنان را از هوس و حرام بازمي‌داري، چرا كه حجاب براي آنها ثبات بيشتري به ارمغان مي‌آورد. از خروج بي‌حساب و بي‌رويه زنان جلوگيري كن، زيرا مفاسدي دارد، و اگر مي‌تواني، كاري كه همسرانت غير از تو را نشناسند و با مردان رفت و آمد نداشته باشند.

اين حرف امام علي (ع) از روي خودخواهي و زور نيست بلكه در جوامع امروزي مي‌بينيم كه يك زن با داشتن همسر گاهي اوقات چنان شيفته و دلباخته‌اي مثلاً دوست همسر خود مي‌شود كه راضي به قتل همسر هم، مي‌شود. و اين به دليل احساسي بودن و عاطفي بودن زن است كه هر چيز را از ديد زيبايي و ثروت مي‌نگرد.

 امام رضا(ع) در نامه‌اي به يكي از ياران خود نوشت: « نگاه به موي زنان حرام است، چون موجب تحريك و فساد است.»

به نظر شما در جامعه‌ي اسلامي ما در مقابل هر 10 نفر شخص كه در بازار مي‌بينيد و از جنس مونث هستند چه تعداد موي پوشيده و محجبه مي بينيد ؟!!!

با طرح اين سئوال فكر مي‌كنم آن قدر دوستان عزيز انصاف داشته باشند كه خود جوابگو باشند و دليل تحريك و فساد را از زبان امام گرامي‌ما درك كنند.

به اميد روزي كه دنيايي پاك بدون هرگونه گناه و اجحاف در آينده‌اي نزديك اين بحث را فعلاًً فيصله مي‌دهم.

«منابع:‌ بحارالانوار- ج103 ، باب 61 و 62 – بحار الانوار ج104 ، باب 91»

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

تضادهاي دروني ناشي از التقاط (صوفيه)

هر مكتب التقاطي خواه ناخواه گرفتار انواعي از تضاد مي‌شود و به اصطلاح اين از قبيل قضايايي است كه قياسهاي معها (دليلش با خودي مي‌باشد) زيرا طبيعت التقاط، گرفتن اصول مختلف از سرچشمه‌هاي ناهمگون است،‌في‌المثل كسي كه بخواهد كمونيسم را كه بر اساس ماترياليسم بنا شده با اسلام كه بر اساس خداپرستي است بياميزد، و به اصطلاح نوعي كمونيسم اسلامي! به وجود آورد،‌خواه ناخواه گرفتار انواع تضادها مي‌شود، چرا كه ماترياليسم نمي‌تواند با خداپرستي قرين گردد.

اگر بخواهيم تضادهايي را كه تصوف با آن گرفتار شده بشمريم سخن به درازا مي كشد و نياز به تأليف كتاب مفصلي دارد، در اينجا تنها به چند قسمت اساسي اشاره مي‌كنيم:

اول- از كار انداختن استدلال‌هاي عقلي و كنار گذاشتن « پاي چوبين استدلاليان»‌و دوري از مدرسه و درس و بحث به اينكه  از قيل و قال مدرسه چيزي حاصل نمي‌شود و...

آنها در مخالفت با علم و استدلال و درس و بحث و دفتر و قلم، آن چنان راه افراط را پوئيده‌اند كه بعضي رسماً با خواندن و نوشتن و كتاب و همه‌ي مظاهر علم، اعلان جنگ داده‌اند. كه نمونه‌اي از سخنان عجيب سران بزرگ آنها را در اين جا مي‌آوريم:

الف- جنيد بغدادي كه از مشايخ معروف تصوف است معتقد بود كه خواندن و نوشتن سبب پراكندگي انديشه‌ي صوفي است.

ب- شيخ عطار در شرح حال بشر حافي مي‌نويسد او هفت صندوق از كتب حديث داشت همه را در زير خاك دفن نمود.

ج- شبلي مي‌گفت كسي را سراغ دارم كه وارد صوفيه نشد مگر اين كه جميع دارايي خود را انفاق كرد، و هفتاد صندوق كتاب كه خود نوشته و حفظ كرده، و به چندين روايت تصحيح نموده بود،  در اين رودخانه دجله كه مي بينيد غرق كرد. (مقصود شبلي از اين آدم خود او بود!)

د- احمد بن ابي‌الخواري كه از بزرگان طريقت است كتب خود را به دريا ريخت و گفت: « تو خوب دليل و راهنمايي بودي، ولي پرداختن به دليل و راهنما بعد از وصول به مقصد محال است»!...

اين كار و اين سخن اگر چه در كتاب تاريخ تصوف به اين ابي‌خواري نسبت داده شده ولي بعضي ديگر نظير آن را از ابوسعيد نقل كرده‌اند كه او كتابهايش را به دست خود زير خاك دفن كرد و گفت:‌ نعم الدليل...

هـ - و نيز از ابوسعيد نقل شده كه گفت: « آغاز اين برنامه برگرفتن دواتها، و پاره كردن دفترها، و فراموش كردن علم است!»

ز- و نيز از ابوسعيد ابوالخير »‌نقل شده كه گفت: چون حالت به ما روي داد ديگر از كتب و دفاتر خود راحت مي‌يافتم، از خدا خواستم كه مرا آسايش خاطري دهد! خداوند به من تفضل كرد كتابها را از خود دور ساختم! و به تلاوت قرآن مشغول شدم از فاتحه الكتاب شروع كردم مي‌خواندم تا در سوره انعام به اين آيه رسيدم« قل الله ثمّ ذرهم» اينجا كتاب را بنهادم هر چه كوشيدم كه يك آيه ديگر پيش روم راهي نيافتم و آن را (يعني قرآن را) هم به گوشه‌اي گذاردم!

يكبار ديگر آن چه را در بالا آورديم مطالعه كنيد سپس ببينيد آيا اين گونه تعليمات ممكن است از متن اسلام برخاسته باشد؟

«منبع : جلوه حق- آيت اله مكارم شيرازي»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

امام علي (ع) از نگاه خلفا، دشمنان، دانشمندان

«علي(ع) نزديكترين مردم به خدا و بهترين فرد از نظر منزلت و بالاترين كس از جهت فداكاري و مجاهدت است» (ابوبكر بن ابي‌قحافه)«منبع : خوارزمي»

« ما در زمان پيامبر(ص) به علي (ع) چنان مي‌نگريستيم كه بر ستاره نگاه مي‌كرديم.»

(عمر بن خطاب ) «منبع : امام علي(ع) جرج حرداق/ ج1»

 اعتراف معاويه در وقت شنيدن خبر شهادت علي(ع)

معاويه سئوالاتي را كه جواب آن را نمي‌دانست، مي‌نوشت و به كسي مي‌داد تا برود و از علي(ع) پرسش كند، چون خبر شهادتش به معاويه رسيد گفت: فقه و علم با مردن علي بن ابي‌طالب رخت بر بست. برادرش عتبه گفت: اين سخن را اهل شام از تو نشنوند، معاويه گفت: مرا(مرا به حال خود) بگذار.

«منبع :‌بوستان معرفت ص 659»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

مناظره حلامه حلي

در شرح «من لا يحضره الفقيه»‌ آمده است:

روزي سلطان خدابنده بر همسر خود خشمگين شد و در يك جمله او را سه طلاقه كرد ولكن خيلي زود پشيمان شد، لذا علماء اهل سنت را گرد آورد  و نظر آنها را جهت حل اين مشكل پرسيد. آنها جملگي گفتند: «‌چاره‌اي نيست جز اين كه نخست فرد ديگري با او ازدواج كند تا پس از آن محلل شما بتوانيد باز او را به زوجيت خود در آوريد.»سلطان گفت:  اين كار بر من بسيار گران است آيا در اين مسئله هيچ قول ديگري نداريد؟‌ گفتند: نه.

آن گاه يكي از وزراي سلطان كه گويا شيعه بود گفت: در شهر حله عالمي است كه چنين طلاقي را باطل مي‌داند.عالمان سني گفتند:  علامه، مذهب باطلي دارد و شيعيان افرادي بي‌خرد و كم عقل هستند سلطان گفت:‌« احضار او بي‌فايده نيست.» پس چون علامه حاضر شد قبل از حضور هنگامي كه وارد مجلس گرديد  بدون هيچ ترس و واهمه‌اي نعلين خود را به دست گرفت و داخل در جمع شد و با صداي بلند گفت: ( السلام عليكم) و آن گاه يك راست به سمت سلطان رفته و در كنار وي نشست.

علماء سني حاضر در مجلس به علامه گفتند:‌ «‌چرا سلطان را سجده نكردي و آداب و تشريفات را انجام ندادي؟»

علامه گفت: رسول‌الله(ص) از هر سلطاني برتر بوده و كسي بر او سجده نكرده بلكه فقط به او سلام مي‌دادند. از طرف ديگر به اتفاق ما و شما، سجده براي غير خدا حرام است.

از علامه پرسيدند: « چرا كفش‌هاي خود را با خود داخل مجلس آوردي؟ هيچ آدم عاقلي در محضر سلطان چنين نمي‌كند؟

علامه فرمود: « ترسيدم حنفي‌ها آن را بدزدند.» ناگهان حنفي‌ها برآشفتند و فرياد برآوردند كه : « ابوحنيفه  كجا و زمان پيامبر كجا؟ تولد ابو حنيفه صد سال پس از وفات رسول‌اكرم(ص) واقع شده است.»

علامه فرمود:‌«‌ببخشيد اشتباه كردم لابد سارق نعلين رسول‌خدا(ص) شافعي بوده است.

اين بار شافعي‌ها برآشفتند كه شافعي در روز وفات ابوحنيفه به دنيا آمده است و دويست سال پس از رحلت رسول‌خدا(ص) متولد شده است. علامه گفت:‌ « شايد كار مالك بوده است.»‌

مالكي‌ها هم مثل حنفي‌ها و شافعي‌ها اعتراض و انكار كردند.

علامه فرمود: «‌ پس قطعاً سارق احمد بن حنبل بوده است.»

حنابله هم به انكار و تكذيب او پرداختند. در اين لحظه علامه رو به سلطان كرد و فرمود:«‌ اي سلطان دانستي كه هيچ يك از رؤساي اين مذاهب چهارگونه اهل سنت در زمان حيات رسول‌الله (ص)‌ و حتي صحابه  آن حضرت حاضر نبوده‌اند پس برگزيدن ابوحنيفه  و مالك و شافعي و احمد بن حنبل به عنوان مجتهد و رئيس مذهب از بدعت‌هاي ايشان است  به طوري كه اگر يكي از علما در مجلس، افضل و اعلم از اين چهار تن باشد به او اجازه و حق اين كه برخلاف فتواي يكي از آن چهار تن فتوا بدهد را نمي‌دهد.»

در اين جا سلطان به حالت پرسش از اهل سنت سؤال كرد: « آيا درست است كه هيچ يك از رؤساي مذاهب اربعه در زمان رسول خدا(ص) و صحابه او نبودند؟»

علما عامه همگي گفتند: آري نبودند. آن گاه علامه گفت: ولي ما شيعه هستيم و پيروي مي‌كنيم از امير‌المؤمنين (ع) كه جان رسول‌خدا(ص)‌و پسر عم و وصي اوست. سلطان چون متوجه حقانيت مذهب علامه شد از او پرسيد: نظر شيعه درباره طلاق صادره از من چيست؟‌ علامه فرمود:  آيا سلطان طلاق را در سه مجلس و در محضر دو نفر عادل جاري نموده‌اند؟ سلطان گفت: نه

علامه فرمود: «‌در اين صورت طلاقي را كه سلطان جاري كرده است باطل مي‌باشد زيرا فاقد شرائط صحت است.» آنگاه سلطان به دست علامه به مذهب حقه شيعه، مشرف شد و به خطباء و حاكمان شهرها پيام فرستاد كه از اين پس با نام ائمه دوازده گانه خطبه بخوانند و به نام ائمه اطهار(س)، سكه، ضرب كنند.

«منابع : مناظرات علمي بين شيعه و سني/ ج2»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

تفسير آيه‌اي از قرآن

آيه‌ سأل سائل «سوره معارج»

هنگامي كه  رسول‌خدا(ص)‌علي (ع) را در روز غدير خم به خلافت منصوب فرمود و درباره او گفت:‌«‌من كنت مولاه فعلي مولاه» چيزي نگذشت كه اين مسأله در بلاد و شهرها منتشر شد (نعمان بن حارث فهري) خدمت پيامبر(ص) آمد و عرض كرد، تو به ما دستور دادي به يگانگي خدا و اينكه فرستاده او هستي شهادت دهيم ما هم شهادت داديم، سپس دستور به جهاد و حج و روزه و نماز و زكات دادي ما همه اينها را نيز پذيرفتيم، اما با همه اينها راضي نشدي تا اينكه اين جوان « اشاره به علي(ع) است» را به جانشيني خود منصوب كردي و  گفتي: من كنت مولاه فعلي مولاه آيا اين سخن از ناحيه خود توست و يا از سوي خدا؟!!

پيامبر(ص)‌فرمود: قسم به خدايي كه معبودي جز او نيست اين از ناحيه خداست.نعمان روي برگرداند در حالي كه مي‌گفت:‌ «‌اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجاره من السماء» ( خداوندا! اگر اين سخن حق است و از ناحيه توست، سنگي از آسمان بر من بباران!) اينجا بود كه سنگي از آسمان  بر سرش فرود آمد و او را كشت،همين جا آيه‌ي:  سأل سائل بعذاب واقع، للكافرين ليس له دافع، نازل گشت. (تقاضا كننده‌اي تقاضاي عذابي كرد كه واقع شد و هيچ كس نمي‌تواند آن را دفع كند) معارج1/2 .

مرحوم علامه اميني در «الغدير» اين مضمون را از سي نفر از علماء معروف و مفسرين اهل سنت با ذكر مدرك و عين عبارت نقل مي‌كنند. كه از جمله آنها مي‌توان به :

تفسير غريب القرآن(ابو عبيد هروي)، تفسير شفاء الصدور (ابوبكر موصلي) تفسير الكشف و البيان (ابواسحاق ثعالبي)، فرائد المسلمين (حمويني)  تفسير مراج المنير( شمس الدين شافعي)، كتاب سيره‌ي حلبي، نورالابصار(شبلنجي) اشاره كرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

قصص النبي

محبت‌هاي مادر علي(ع) به رسول خدا (ص)

روزي كه ابوطالب رسول خدا(ص) را از عبدالمطلب گرفت و به خانه آورد به همسرش فاطمه بنت اسد گفت:‌ بدان كه اين فرزند براي من از جان و مالم عزيزتر است و مراقب باش كه مبادا احدي جلوي او را از آنچه كه مي‌خواهد بگيرد. فاطمه كه اين سخن را شنيد تبسمي كرد و گفت: آيا سفارش فرزندم را به من مي‌كنيِ! به راستي كه فاطمه او را براستي دوست داشت و كمال مراقبت را از وي مي‌كرد و هر آنچه مي‌خواست براي آن حضرت فراهم مي‌نمود و از مادر به وي بيشتر مهرباني و محبت مي‌كرد، از طرفي هم رسول‌خدا(ص) او را مادر خود مي‌دانست.

نوشته‌اند چون فاطمه بنت اسد از دنيا رفت علي(ع) خبر مرگ او را به پيامبر (ص) داد.

علي(ع) فرمود: مادرم مرد!

رسول خدا(ص)‌فرمود: به خدا قسم مادر من هم بود و سپس در مراسم كفن و دفن او حاضر شد و پيراهن مخصوص خود را داد تا او را در آن پيراهن كفن كنند و سپس هنگام دفن  نزديك آمد و جنازه را به دوش گرفت و همچنان زير جنازه تا كنار قبر رفت.چون سبب آن كارها را پرسيدند آن حضرت فرمود: امروز نيكي‌هاي ابوطالب را از دست دادم فاطمه به اندازه‌اي به من علاقه‌ داشت كه بسا چيزي در خانه اندوخته داشت؛ و مرا بر خود و فرزندان ‌اش مقدم مي داشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

زندگي پيامبر (ص)پس از هجرت

سال پنجم هجري

جنگ ذات الرقاع  واقع شد. پيامبر(ص) در اين جنگ با همراهان خود نماز را به طريق نماز خوف به جا آورد و اين نخستين نمازخوفي بود كه در اسلام برگزار شد.(نماز خوف نمازي است كه مسلمانان در ميدان جنگ هنگام ترس از حمله دشمن با اسلحه‌اي كه همراه دارند، به صورت نماز قصد در حضر و سفر مي‌خوانند، كيفيت آن بستگي به فرصتي دارد كه براي اداي نماز موجود است. بنابراين اگر فرصتي دست داد تا نماز به طريق معمول و جماعت ادا شود و صف دشمن  پيشرو  نبود و مسلمانان به اندازه‌اي بودند كه مي‌توانستند  به دو دسته تقسيم شوند،  اين نماز خوانده مي‌شود. البته به اين ترتيب كه يك دسته در مقابل دشمن به جنگ پرداخته و دسته ديگر در محلي كه تيررس دشمن نباشد، با امام جماعت ركعت اول را به جا مي‌آورند و هنگامي كه با امام براي ركعت دوم به پا خاستند، ركعت دوم را منفرد و مختصر به  اتمام مي‌رسانند و جاي دسته‌اي را كه مشغول نبرد با دشمن بودند، مي‌گيرند. آن گاه كه دسته ديگر با شتاب خود را به ركعت دوم امام مي‌رسانند و ركعت اول خود را با ركعت دوم را به طور منفرد تمام مي‌كنند. ولي امام بعد از سجده دوم منتظر آنان مي‌نشيند تا سلام نماز را با ايشان بگويد و همه با هم از نماز فارغ شوند.

و در نماز مغرب دسته اول ركعت اول را با امام و دسته دوم دو ركعت ديگر را با امام به جا مي‌آورند.

همچنين در سال پنجم هجري، پيامبر(ص)‌با عده‌اي از مسلمانان به محلي به نام دومه الجندل كه تا مدينه پانزده يا سيزده شب راه بود روانه شدند تا با حاكم آنجا كه أكيدر نصراني بود و راهها را ناامن كرده بود،‌ بجنگند. اما پيش از آن كه پيامبر و همراهان به آنجا برسند، او فرار كرد و پيامبر پس از ورود به آن سرزمين كسي را نيافت و بعد ازچند روز توقف در آنجا به مدينه بازگشت.

سپس جنگ بني المصطلق واقع شد. در اين جنگ دشمن شكست خورد و كشته‌ي بسياري داد، و مسلمانان عده‌اي از مردان و زنان آنها را اسير كردند و اموالشان را نيز به غنيمت گرفتند. از جمله زنان اسير، جُوَيْرِيه دختر حارث رئيس قبيله بني‌المصطلق بود كه سهم يكي از انصار گرديد پيامبر وجهي داد و او را آزاد ساخت و با او ازدواج نمود. مسلمانان اسرايي را كه سهم آنان شده بود، به بركت جويريه كه افتخار همسري پيامبر را يافته بود آزاد نمودند. پيامبر هجده روز پس از اين جنگ از مدينه به آن شهر مراجعت نمودند.

در همين سال آيه مربوط به تيمم نازل شد.

جنگ خندق  يا احزاب  نيز در همين سال پيش آمد. زيرا چند گروه مخالف از قريش، غطفان، سليم، اسد، اشجع، قريظه، نضير، و جمعي از يهود كه در مجموع بيست و چهار هزار نفر مي‌شدند، براي جنگ با پيامبر به سوي مدينه حركت كرده بودند.

تعداد قريش و اتباع آنها چهار هزار نفر بودند كه سيصد اسب و هزار و چهارصد شتر همراه داشتند و فرمانده آنها نيز ابوسفيان بود. ولي مسلمانان در حدود سه هزار نفر بودند.

اين پيكار در ماه شوال و بنا بر نقل ديگري در ماه ذي‌القعده رخ داد. سلمان فارسي پيشنهاد كرد كه براي حفظ مدينه خندقي ايجاد كنند. پيامبر اكرم(ص) نيز آن نظريه را پسنديد، سپس خندقي حفر كردند و دور مدينه را محاصره نمودند و جنگ ميان آنان و دشمن، به طريق حمله با سر نيزه صورت گرفت. اين جنگ يك ماه و بنابر قولي پانزده روز به طول انجاميد كه دراين مدت جانشين پيامبر در مدينه ابن ام‌مكتوم بود. پيامبر اكرم(ص)  در اين جنگ پيروز شد  و احزاب با نيزه و تجهيزات بسيار، شكست خوردند.

داستان پر شگفت خندق و با رشادتها و دلاوريهاي علي(ع)  همراه است،  آن مردي كه با كشتن عمرو بن عبدود كه سردار شجاع عرب بود،  لرزه بر اندام دشمنان انداخت و پيروزي را با اسلام و مسلمانان به ارمغان آورد. تاريخ اسلام جزئيات اين واقعه را شرح مي‌دهد و فصلي جالب و خواندني بر خوانندگان نكته سنج عرضه مي‌دارد.

در همين سال جنگ با يهود، بني قُرَيْطَه  اتفاق افتاد. يهودياني كه با قريش همدست شده بودند، براي جنگ با پيامبر روانه شدند. پيامبر با مسلمانان به سوي آنها شتافتند. هنگامي كه به محل استقرار آنها رسيدند، گرداگرد يهوديان حلقه زدند و پانزده روز يا بيشتر آنجا را محاصره كردند تا آنكه يهوديان از محاصره به ستوه آمدند و شرايط را پذيرفتند كه با هر چه سعد بن معاذ درباره‌شان حكم مي‌كند،  موافقت نمايند.

سعد در آن وقت بيمار بود. زيرا در جنگ خندق تيري به او اصابت كرده بود كه باعث قطع وريد شده بود و در نتيجه خونريزي دشت. با اين حال،‌ سعد چنين حكم كرد كه مردانشان را بكشند و زنانشان راهم به اسارت در آوردند. اين حكم در مورد مردان كه هفتصد و پنجاه نفر بودند به اجرا در آمد و زنان نيز اسير شدند. پيامبر پس از اين واقعه به مدينه بازگشت و هنگامي كه به آن شهر رسيد، سعد بن معاذ درگذشت.

 «منابع: التنبيه و الاشراف ،ص216- حبيب السير، ج1، ص357»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

لطيفه

ضحاك بن مزاحم به مردي مسيحي گفت: « چرا مسلمان نمي‌شود؟ » . گفت:‌« من دوست دارم مسلمان شوم؛ ولي حُبّ  شراب نمي‌گذارد، ضحاك گفت: هيچ اشكالي ندارد تو مسلمان شو، شراب هم بخور. » مسيحي قبول كرد و مسلمان شد و به محض گفتن شهادتين،  ضحاك گفت:‌حالا كه مسلمان شده‌اي، اگر شراب بخوري، شلاقّت مي‌زنيم و اگر از دين برگردي، گردنت را مي‌زنيم. مسيحي خنديد و از مسلمانان متدّين و واقعي گرديد.

 مردي ادعاي پيامبري كرد. او را پيش مأمون بردند. مأمون پرسيد:‌ « اي پيغمبر جديد التأسيس معجزه تو چيست؟ گفت: هر چه بخواهي». مأمون، قفل بسته‌اي به او داد و گفت:‌ قفل را باز كن گفت:‌ من ادعاي پيغمبري كردم، نه ادعاي آهنگري.

 

 قضيه جالب از تخفيف عذاب ابولهب

در كتابها نوشته‌اند، پيامبر(ص) سه روز اول از مادرش آمنه شير خورد و بعضي گفته‌اند هفت روز اول شير خورد «بنا به گفته بعضي گويا مادر رسول خدا(ص) يا بيمار بوده يا شير نداشته است» سپس «ثُويبه» كنيز ابولهب به آن حضرت شير داد.

ثوبيه كنيز آزاد شده ابولهب بود، ابولهب هنگامي كه مژده ولادت محمد(ص)‌را از ثوبيه شنيد به خاطر اين مژده او را آزاد كرد.  نوشته‌اندك وقتي ابولهب عموي پيامبر(ص) از دنيا رفت برادرش عباس بعد از يك سال در خواب او را ديد و از حال او سئوال كرد؟

ابولهب گفت:‌در آتش دوزخ هستم ولي در هر شب دوشنبه«يا هر شب دو بار» از عذاب من تخفيف داده مي‌شود و از بين انگشت شست دستم آب مي‌مكم و اين تخفيف به خاطر آن است كه ثوبيه را به مژدگاني اينكه به من بشارت تولد محمد(ص) را داد آزادش كردم و هم چنين به خاطر اين كه او را هم شير مي‌داد.

مورخ معروف، ابن جوزي مي‌گويد:‌ وقتي كه براي ابولهب كه آيات قرآن در مذمت او نازل شده چنين تخفيفي داده مي‌شود، آيا كسي كه شب تولد پيامبر(ص) شادمان و خوشحال است در آتش است «محال است» بنابراين در مورد مسلمانان يكتاپرستي كه از امت پيامبر(ص)‌ است و شب و روز ولادت آن حضرت را جشن مي‌گيرند و انفاق مي‌كنند و شيريني و غذا به مردم مي‌دهند بايد پاداش‌هاي بسيار در نظر گرفت.

چنان كه ديده‌ايم در هندوستان بيش از مردم مكه به شب و روز ولادت پيامبر(ص) احترام مي‌گذارند و براي بزرگداشت آن به مستمندان كمك مي‌كنند و با برپايي جشن‌هاي متعددي خوشحال مي‌كنند.

و از موري كه تجربه شده اين كه، شادي كردن و گرامي داشتن شب و روز ولادت پيامبر(ص) موجب بيمه شدن از حوادث تلخ در آن سال مي‌گردد و مژه‌اي براي برآمدن آرزوها و وصول به اهداف است، خداوند ما و شما را براي انجام كارهاي نيك موفق بدارد و براي انجام سنت‌هاي نيك ياري كند، كه او ما را كافي بوده و او نيكو نگهباني است.

ثوبيه ك دايه پيامبر(ص)‌بود چهار ماه آن حضرت را شير داد، عمل  او تا آخرين لحظات مورد تقدير رسول خدا(ص)‌و همسر پاك او خديجه (س) بود، حتي رسول خدا(ص) در مدينه براي او لباس و هديه‌هاي ديگر مي‌فرستاد و او هم چنان از محبت‌هاي پيامبر(ص) برخوردار بود تا اينكه  بعد از فتح خيبر«در سال هفتم هجرت» از دنيا رفت. وقتي كه خبر فوت او به پيامبر(ص)‌رسيد آثار تأثر در چهره مباركش پديد آمد، از فرزند او سراغ گرفت تا در حق او نيكي كند ولي خبر يافت كه فرزند آن زن زودتر از او فوت كرده است.

«منبع سيماي پرفروغ محمد(ص) ترجمه كحل بصر ، ص 51 – ژوپيتر»

 

 قرآن ناطق در قرآن صامت

-معاويه گفت: مگر قرآن آيه ديگري ندارد كه تفسير كني.

-ابن عباس گفت: بسيار خوب آيه ديگري را گوش كن. «قل كفي بالله شهيداً بني وبينكم و من عنده علم الكتاب » مردم از من سئوال مي‌كنند آن كسي كه در نزد او علم قرآن بوده چه كسي است؟ اگر گويم علي(ع) است به راستي سخن گفته‌ام زيرا تمام مفسرين (از اهل تسنن و تشيع) نقل كرده‌انند كه چون از پيغمبر اكرم(ص) سئوال شد: آن كسي كه معلم قرآن در نزد اوست كيست؟ فرمود:‌ علي است به علاوه رسول اكرم(ص)‌سئوال شد: آن كسي كه علم قرآن در نزد اوست كيست؟

فرمود:  علي است به علاوه رسول گرامي اسلام (ص) بارها فرمودند: «أنا مدينه العلم و علي بابها، فمن اراد الحكمه فاليأتها من بابها» ( من شهر علم و علي (ع) به منزله  باب علم و حكمت است پس هر كس دانش مي‌خواهد بايد ابتدا دست به دامن علي شود.)

- ابن عباس گفت:‌اين آيه شريفه را مي‌خوانم « و اعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقوا از من تفسير اين آيه سوال را مي‌كنند بگويم مقصود از ريسماني كه مردم بايد به آن چنگ بزنند تا دچار اختلاف نشوند اهل بيت پيغمبر(ص)  و در رأس آنان علي(ع) است به راستي  سخن گفته‌ام زيرا خاصه و عامه به نحو تواتر اين حديث را از وجود مبارك نبي اكرم(ص)‌نقل كرده‌اند فرمود: «‌ اني تركت فيكم حبليني، ان تمسكتم بهما  لن تضلوا ابداً، احدهما اكبر من الاخر كتاب الله  حبل ممدود من السماء الي الارض و عترتي اهل بيتي، فانهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض».

-معاويه گفت:‌ آيات ديگري را براي مردم تفسير كن و از آيات گذشته سخني به ميان نياور.

-ابن عباس فرمود: اين آيه را گوش كن.: « هو الذي ايدك بنصره و بالمؤمنين » از من سوال مي‌كنند ما مي‌دانيم آن كسي كه پيغمبر اكرم(ص) را ياري مي‌كند نمي‌شناسيم اگر خواسته باشم قرآن را به حقيقت تفسير كرده باشم بايد بگويم:‌

مؤمني كه خداوند توسط او پيغمبر را ياري مي‌كند علي (ع)‌ است كه از طفوليت تا آخرين لحظات حيات پيغمبر(ص)‌ مثل سايه در كنار او حركت مي كرد و آن حضرت را ياري مي‌كرد و جمهور مسلمين از خاصه  وعامه گفته‌اند اين آيه در شأن علي(ع) نازل گرديده مثلاً : نقل شده كه پيامبر اكرم(ص)‌ فرمودند: « مكتوب علي العرش : لااله‌الا الله وحده لا شريك له، محمد عبدي و رسولي و ايدته به علي بن ابيطالب يعني :‌بر عرش حق نوشته شده خدايي جز الله نيست و شريكي براي او نيست و محمد رسول اوست و من رسول خدا را توسط علي بن ابيطالب ياري مي‌كنم.

-معاويه گفت :‌ مگر قرآن ايات ديگري ندارد؟ آيه ديگري را تفسير كن.

-ابن عباس اين آيه شريفه را خواند« ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريه»

 «ژوپيتر – الغدير جلد 1 ص 31 تا 36 ادامه دارد»

 

 صوفيگري

در قرن اول هجري بر اثر عواملي كه از توسعه‌ي جامعه‌ي اسلامي به وجود آمد، گرايش به «زهد» فراوان شد؛ و گروهي  از زهاد معروف اسلام در اين عصر ظاهر شدند ولي هيچ اثر از پديده‌‌ي تصوف در اين گرايش نبود. (دقت كنيد)!

و به گفته‌ي مؤلف «تاريخ تصوف» :

در آثار و كلمات زهّاد و نسّاك اين عهد،  به جز آن چه گفته شد(گرايش به زهد بر اثر ظلم و فساد دستگاه اموي)  چيز ديگري ديده نمي‌شود، نه از عشق و محبت كه در قرون بعد مدار صحبت صوفيانه است؛ اثر مي‌بينيم و نه افكار وحدث وجودي، نه از فنا و بقاء سخني هست، و نه از صحو و سكر و امثال آن از قبيل قبض و بسط و وقت وحال و وجد و جمع و تفرقه و ذوق و محو و اثبات و تجلّي و محاضره و مكاشفه  و لوائح و طوالع و تمكين و غير ذلك.

ابوالفرج بن الجوزي مي‌گويد: اسم صوفي اندكي قبل از 200 هجري پيدا شد ( و شهرت يافت).

.... جنيد بغدادي مي‌گويد: « تصّوف يعني بيرون آمدن از هر خلق و خوي بد، و داخل شدن در هر خلق خوب...»

آري اين قوم در اول چنين بودند  و بعد ابليس آنها را فريفته، هر روز تلبيس تازه‌اي براي آنها پيش آورد، و در هر قرني اين تأسيس‌ها بيشتر شد،  اصل تلبيس  ابليس اين بود كه صوفيه را از علم بازداشت، و به آنها گفت مقصود اصلي عمل است و چون چراغ علم نزد آنها خاموش شد، ظلمات جهل مسلط گشت، و دچار اشتباهات گوناگون شدند.

بعضي صوفي را مشتق از صوف مي‌دانند به خاطر پشمينه‌پوش بودن آنها در آغاز پيدايش و بعضي آنها را به طايفه‌ي «بني صوفيه» نسبت داده‌اند كه جماعتي از عرب بودند ك در زندگي روشي زاهدانه داشتند و به همين جهت صوفيه را به آنها نسبت داده‌ند.

بعضي نيز مي خواهند اين كلمه را مشتق از «صفا» بدانند در حالي كه واضح است كلمه‌ي صوفي از صفا مشتق نمي‌شود(زيرا از نظر ادبي صوفي اجوف است و صفا ناقص واوي) و اگر از صفا گرفته مي شد بايد (صفائي) گفته شود نه «صوفي»!

و نيز بعضي ميل دارند آن را منسوب به اصحاب «صُفَّه»‌بدانند كه آنها جمعي زاهد و فقير و غريب،  از مهاجران اصحاب پيامبر(ص) بودند كه چون در مدينه خانه‌اي نداشتند  روي سكوي بزرگي در كنار مسجد پيامبر(ص)  زندگي مي‌كردند. ولي اين نيز يك اشتباه بزرگ است زيرا «صُفَّه»‌از ماده «صفّ»‌( واصطلاح مضاعف است)‌در حالي كه صوفي از ماده صوف است و ربطي با هم ندارند.

بنابراين حق اين است كه از همان صوف به معني پشم گرفته شده و به خاطر پشمينه پوش بودن آنها در اوايل پيدايش است.

 

«ژوپيتر – منابع : جلوه حق – تاريخ تصوف ص 23، تلبيس ابليس ص 173 – سمعاني در كتاب انساب ادامه دارد»

 

 

آيا اسلام با قوميت و نژادي پرستي موافق بود؟

  پيغمبر اكرم(ص) در روايتي افتخار به اقوام گذشته را يك چيز گندناك مي‌خواند و مردمي را كه بدين گونه از كارها خود را مشغول مي‌كنند به «جُعَل» [سوسك] تشبيه مي‌كند. اصل روايت چنين است: « آنان كه به قوميت خود تفاخر مي‌كنند، اين كار را رها كنند و بدانند كه آن مايه‌هاي افتخار جز زغال جهنم نيستند و اگر آنان دست از اين كار نكشند، نزد خدا از جعل‌هايي كه كثافت را با بيني خود حمل مي‌كنند پست تر خواهند بود.

پيغمبر اكرم(ص) سلمان ايراين و بلال حبشي راهمان گونه با آغوش باز مي‌پذيرفت كه في‌المثل ابوذر غفاري و مقداد بن اسود كِنْدي وعمار ياسر را، و چون سلمان فارسي توانسته بود گوي سبقت را از ديگران بربايد به شرف «سلمان ُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ »‌نائل شد.

رسول اكرم(ص)‌ همواره مراقبت مي‌كرد كه در ميان مسلمين پاي تعصبات قومي- كه خواه‌ناخواه عكس‌العمل‌هايي در ديگران ايجاد مي‌كرد-  به ميان نيايد. در جنگ احد يك جواني ايراني در ميان مسلمين بود. اين جوان مسلمان ايراني پس از آنكه ضربتي به يكي از افراد دشمن وارد آورد، از روي غرور گفت: اين ضربت را از من تحويل بگير كه منم يك جوان ايراني. پيغمبر اكرم(ص) احساس كرد كه هم اكنون اين سخن تعصبات ديگران را برخواهد انگيخت، فوراً به آن جوان فرمود كه چرا نگفتي منم يك جوان انصاري؟

يعني چرا به چيزي كه به آيين و مسلكت مربوط است افتخار نكردي و پاي تفاخر قومي و نژادي را به ميان كشيدي؟

در جاي ديگر پيامبر(ص) فرمود: عربيت پدر كسي به شمار نمي‌رود و فقط زبان گويايي است. آن كه عملش نتواند او را به جايي برساند حسب و نسبش هم او را به جايي نخواهد رساند. در روضه‌ي كافي مي‌نويسد: روزي سلمان فارسي در مسجد پيغمبر نشسته بود. عده‌اي از اكابر اصحاب نيز حاضر بودند، سخن از اصل ونسب به ميان آمد هر كسي درباره‌ي اصل و نسب خود چيزي مي‌گفت و آن را بالا مي‌برد. نوبت به سلمان رسيد، به او گفتند: تو از اصل و نسب خودت بگو. اين مرد فرزانه تعليم يافته و تربيت شده‌ي اسلامي به جاي اينكه از اصل و نسب و افتخارات نژادي سخن به ميان آورد، گفت: من نامم سلمان است و فرزند يكي از بندگان خدا هستم، گمراه بودم و خداوند به وسيله محمد مرا راهنمايي كرد، فقير بودم و خداوند به وسيله محمد مرا بي‌نياز كرد، برده بودم  وخداوند به وسيله‌ي محمد مرا آزاد كرد. اين است اصل و نسب و حسب من.

در اين بين، رسول خدا(ص)‌وارد شد و سلمان گزارش جريان را به عرض آن حضرت رساند. رسول اكرم(ص)‌رو كرد به آن جماعت كه همه از قريش بودند و فرمود: اين گروه قريش، خون يعني چه؟ نژاد يعني چه؟ نسبت افتخارآميز هر كس دين اوست، مردانگي هر كس عبارت است از خلق و خوي و شخصيت و كاراكتر او،‌اصل و ريشه‌ي هر كس عبارت است از عقل و فهم و ادراك او. چه ريشه و اصل نژادي بالاتر از عقل؟  يعني به جاي افتخار به استخوان‌هاي پوسيده ‌ي گنديده، به دين و اخلاق و عقل و فهم و ادراك خود افتخار كنيد. راستي، بينديشيد سخني عالي‌تر و منطقي‌تر از اين مي‌توان ادا كرد؟!

تأكيدات رسول اكرم(ص)  درباره‌ي بي‌اساس بودن تعصبات قومي و نژادي اثر عميقي در قلوب مسلمانان بالأخص مسلمانان غير عرب گذاشت. به همين دليل،  هميشه مسلمانان (اعم از عرب و غير عرب) اسلام را از خود مي‌دانستند نه بيگانه و اجنبي، و به همين جهت مظالم و تعصبات نژادي و تبعيضات خلفاي اموي نتوانست مسلمانان غير عرب را به اسلام بدبين‌ كند؛ همه مي دانستند حساب اسلام از كارهاي خلفا جداست و اعتراض آنها بر دستگاه خلافت هميشه بر اين اساس بود كه چرا به قوانين اسلامي عمل نمي‌شود.

«ژوپيتر- سنن ابي‌داود، ج 2 ص624 – سفينه البحار، بحار الانوارج 21، ص 137 – روضه‌ كافي ج 8 روايت 203»

 

انسان‌هاي سنگواره قسمت دوم

انسان سنگواره از انسان كنوني از آن جهت تشخيص داده مي‌شود كه پيشاني مورب و سقف جمجمه‌ي كوتاهي داشته،  طاق ابروي نيرومند او بر روي چشمها فرو افتاده، استخوان‌هاي صورت برجسته و در عين حال چانه‌اش فرو رفته بود. انسان فسيل با زانوان خميده گام بر مي داشت و هنگام دويدن كاملاً به جلو متمايل مي‌شد. دست‌هاي او به پنجه شبيه بود به اين معني كه انگشت شست كمتر از آن چه در انسان‌هاي كنوني مشاهده مي‌شود مقابل انگشتان ديگر قرار داشت، با اين همه  انسان فسيل از لحاظ نحوه‌ي راه رفتن و ظرفيت كاسه‌ي سر با ميمون‌هاي عالي تفاوت بسيار داشت. حجم مغز پتيك آنتروپ، ميمون – انسان (900 سانتيمتر مكعب) نسبت به گوريل واسترالوپيتك، ميمون جنوبي، به مراتب بيشتر بود و مغز سين آنتروپ- آدم چين باز هم حجم بيشتري داشت.(1200 سانتيمتر مكعب) و مغز انسان نئاندرتال (نزديك به 1400 سانتيمتر مكعب) به ظرفيت متوسط جمجمه‌ي انسان كنوني(از 1400 تا 1500 سانتيمتر مكعب) نزديك بود.

انسان‌هاي فسيل برخلاف استرالوپيتك نه تنها اشياء (چوبدستي يا استخوان) را دستكاري مي‌كردند بلكه حتي مي‌توانستند ابزار بسازند چنان كه در ميان بقاياي انسان چين و نئاندرتالها ابزارهاي سنگي ابتدايي يافته مي‌شود. باستان‌شناسان اين ابزارها را در بسياري از نقاط، بدون بقاياي استخواني انسان فسيل، كشف مي‌كنند. دوراني كه در آن پيتك آنتروپ‌ها، سين‌آنتروپ‌ها و نئاندرتال‌ها به سر مي بردند دوران پالئوليتيك قديم- كهن سنگين ديرين مي‌باشد.

 

3- كهن سنگي ديرين

در آغاز دوران چهارم زمين‌شناسي، هنگامي كه جامعه‌ي انسان‌ها پا به عرصه‌ي وجود نهاد، شرايط اقليمي زمين ملايم‌تر و مرطوب‌تر از امروز بوده است. اروپا از جنگل‌هاي مناطق حاره پوشيده بود كه در آن ماشرودوس‌ها، پروبوسيدين‌ها ورينوسروس‌ها كه گونه‌هاي آنان امروز از ميان رفته است به سر مي‌بردند. ولي رفته‌رفته  شرايط آب و هوا سخت‌تر شد؛ يخچال‌هايي كه از شمال روي آور شده بودند، پيش مي‌آمدند و قشر ضخيمي از يخ‌سرزمين‌هاي وسيع اروپا و آمريكاي شمالي را فرا گرفت. يخچال‌هاي ديگري نيز از كوهستان‌هاي عظيم سلسله جبال البرز و هيماليا سرازير مي‌شدند. در مجاورت يخچال‌ها جنگل‌هاي زير استوايي از ميان رفت و جاي آنها را توندراها گرفت. در اين توندراها گله‌هاي ماموت پشمالود، گوزن‌ها، و اسب‌هاي وحشي پراكنده بودند. دوران كهن سنگي ديرين دقيقاً  زماني را در برمي‌گيرد كه از آغاز دوران چهارم شروع مي‌شود و تا پايان آخرين گسترش يخچال‌ها(تقريباً  چهل هزار سال قبل) طول مي‌كشد.

 

معني اسامي

آرش:‌ درخشان؛ درخشنده، پسر دوم كيقباد و برادر كيكاوس، دلاور نامي ايراني و از لشكر منوچهر پيشدادي كه بنا بر روايتي، قرار شده بود براي تعيين مرز بين ايران و توران، كمانداري تيري رها كند. هر كجا تير فرود آمد همان نقطه مرز باشد.

آرمان: آرزو، خواسته، مراد، خواهش، اميد ، هدف

آرميدخت:‌ نام يكي از شاهزادگان ايراني، دختري كه ديدارش آرزوي قلبي ديگران مي‌باشد.

آرميده:‌ساكن شده، قرار گرفته، سكون يافته

آرمينا:‌ نامي براي دختران در ارمنستان

آرمين:‌ نام پسر كيقباد، مخفّّف آرمانين يعني آرزوگونه

آرمينه:  نامي براي دختران در ارمنستان،  منسوب به آرمين

آريافرّ: دارنده فرّ و شكوه آريايي

آريامنش:  نام پسر داريوش؛ كسي كه خلق و خوي آريايي دارد؛ دارنده‌ي منش آريايي

آريا:‌ نجيب، اصيل، شريف، دوست با وفا، يكي از اقوام هند و اروپايي

آرين:‌ نامي براي مردان، آريان؛ مهمترين شعبه‌ي نژاد سفيد، سفيد پوستان آسيا و اروپا كه نژاد هند و اروپايي هم ناميده مي‌شوند.

آريه:‌ سپهدار ايراني در دوران كوروش صغير

آزاد: نجيب، شريف و اصيل ، سربلند ، وارسته

آزاده: اصيل ، نجيب، گوهري،  رها، كريم، بزرگوار

آزرم:‌ حيا ، شرم، ادب، مهر و محبت، عشق، نام دختر خسرو پرويز ساساني

آزر: نام عموي حضرت ابراهيم(ع)‌

آزموده:‌ آزمايش شده، كاركشته، با تجربه

 

چرا اسامي ائمه معصومين (ع) در قرآن كريم ذكر نشده است در حالي كه نام پيغمبر اكرم(ص) با صراحت در قرآن بيان گرديده و حتي سوره‌اي به نام ايشان ذكر شده است؟!

توجه به يك نكته مهم ضرورت دارد و آن اين است كه در شرع مقدس اسلام احكام و مسائل بسياري موجود است، كه هرگز در قرآن كريم با صراحت بيان نشده‌اند، و دليل اين امر، عدم آمادگي درك مردم عصر نزول و مصالح خفيه ديگر بوده است. پس اراده الهي بر اين قرار گرفت، كه اين دسته از احكام، تدريجاً  از طريق نبي‌گرامي و اولياي حق تفسير و تبيين شوند. اكنون با توجه به مطالب مذكور، اين نتيجه حاصل مي‌شود، كه عدم ذكر اسامي معصومين(ع)‌در قرآن، توجه به مصالح و مقتضيات زمان بوده است كه يكي از اين مصالح توجه به اين موضوع بود كه دشمنان اسلام از اين مسئله سوء استفاده مي‌كردند، و با تبليغات شيطاني، رسالت پيامبر گرامي اسلام را زير سئوال مي‌بردند و آن حضرت را متهم به حب رياست در مورد خود و ذريه و خاندانش مي‌كردند و اسباب دلسردي،‌نااميدي و پراكندگي مردم را از آيين ناب اين پيامبر برگزيده را فراهم مي نمودند.

همچنان كه مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان ذيل آيه شريفه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك..»‌به اين نكته اشاره دارد و مي‌نويسد، هر زماني كه پيامبر اكرم(ص)‌اراده مي‌كرد كه ولايت و امام علي(ع)‌را به مردم ابلاغ كند، از شيطنت دشمنان و در نتيجه برداشت نادرست مردم، و جدا شدن آنها از اسلام ، خائف بود، تا آن كه آيه  شريفه مذكور نازل شد،‌و ابلاغ اين امر مهم را بر آن حضرت واجب فرمود. و آن حضرت را از مكر و حيله دشمنان اسلام ايمن ساخت. پس رسول خدا در صحراي غدير خم در مسير بازگشت از آخرين حج خود (حجة‌الوداع)،‌ ولايت و امامت علي بن ابيطالب(ع) را به مسلمانان ابلاغ كرد.

«منبع كتاب خورشيد بي‌غروب – ژوپيتر»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

لبخند

اَشعَب بن جبار،بسيار شوخ و لطيفه‌گو بود. وقتي پير شد، او را ملامت كردند كه « تو ديگر پير شده‌اي و وقت هزل‌گويي و شوخي كردن تو گذشته است. حالا ديگر نوبت توبه و انابه است. در اين آخر عمر، مدتي هم مشغول شنيدن وعظ و حديث باش.»

گفت: «به وَالله من حديث هم شنيده‌ام، » گفتند : اگر راست مي‌گويي، حديثي نقل كن، گفت: نافع بن بَديل از رسول خدا نقل كرد كه دو خصلت پسنديده است كه در هر كس باشد، سعادت دنيا و آخرت نصيب او مي‌گردد.

اهل مجلس كه خيلي خوششان آمده بود شروع به «به‌به» و «چه‌چه» كردند و به او احسنت و آفرين گفتند سپس از او خواستند ادامه حديث را نقل كند. اشعب گفت: يكي از خصلت‌ها را نافع فراموش كرده بود و ديگري را من از ياد برده‌ام.

 مردي ادعاي خدايي كرد او را نزد خليفه بردند. هارون‌الرشيد براي اين كه او را بترساند، گفت:‌چند روز قبل، شخصي ادعاي پيغمبري كرد، او را كشتيم.

گفت: بسيار كار خوب و پسنديده‌اي كرديد؛ چون من او را نفرستاده بودم.

 علمي

از خوردن موز غافل نشويد

موز از آن دسته ميوه‌هايي است كه مصرف آن براي همه افراد از پير و جوان گرفته تا ورزشكار،‌توصيه مي‌شود. اين ميوه غني از انرژي و منبع سرشاري از پتاسيم است. خوردن روزانه يك موز، از بالا رفتن فشار خون جلوگيري مي‌كند.  موز به افرادي كه داراي فشار خون بالاي هستند كمك مي‌كند، همچنين خطر حملات قلبي را كاهش مي‌دهد. موز بهبود دهنده زخم مزمن معده و كاهش دهنده كلسترول مي‌باشد. از سوي ديگر ميزان فيبر موجود در موز بسيار قابل توجه است و اين درحالي است كه تحقيقات نشان مي‌دهد خوردن ميوه‌هاي غني از فيبر از ابتلا به بيماري‌هاي قلبي جلوگيري مي‌كند. به تازگي نيز يك نظريه جديد مطرح شده و آن اين است كه مي‌تواند با خوردن موز،  استخوان سازي كرد. به گفته  محققان، خوردن موز به جذب كلسيم در بدن كمك مي‌كند و به همين دليل سلامت استخوان‌ها را تضمين كرده و از افت كلسيم در آن جلوگيري مي‌كند. تأثير موز و تركيب ساده شير و موز، اكسيري جادويي براي مرهم نهادن بر زخم معده و ترشح بيش از حد اسيد معده است. علاوه بر اين اگر به سلامتي چشمان‌تان مي‌انديشيد از خوردن موز غافل نشويد.

  

شلغم، سازنده خون

شلغم نه تنها از نظر داشتن ويتامين و خواص معدني‌اش ارزنده است بلكه از حيث سيار ويژگي‌ها غير غذايي هم سرآمده بوده و در زمره سبزي‌هاي مهم شمرده مي‌شود. شلغم يكي از بقولات بسيار قوي و مغذي است كه به سبب دارا بودن ده درصد مواد قندي و سرشار بودن از املاح مفيدي مانند كلسيم و منيزيم جزو موادغذايي بسيار با ارزش به حساب مي‌آيد. شلغم يكي از پاك‌كننده‌ها و سازنده‌هاي خون بوده و چنان كه گفته شد املاح كلسيم و منيزيم  موجود در آن موجب جلوگيري از ابتلا به بيماري‌هاي خطرناكي مانند سرطان مي‌شود. همچنين شوره محتوي در آن باعث تصفيه خون و دفاع بدن در برابر بيماري‌هاي عفوني است. پتاسيم  موجود در شلغم، چربي را خنثي مي‌كند. بايد دانست كه لازم است از برگ شلغم خواه به صورت پخته يا خام در سوپ يا سالاد يا خوراك‌هاي ديگر استفاده شود. نه تنها در برگ شلغم مقدار زيادي كلسيم وجود دارد بلكه علاوه بر آن اين گياه حاوي مقادير زيادي آهن و مس نيز هست كه سبب ازدياد خون و به ويژه هموگلبين مي‌شود. همچنين وجود ويتامين C ، B،A در برگ و ريشه آن به خوبي نشانگر نقش مؤثر و مهم آن در حفظ تعادل عصبي است و به خصوص در تعادل تغذيه نيز مؤثر است. شلغم اثر مفيد و مؤثري در درمان بيماري‌هاي دستگاه تنفسي دارد. شلغم براي درمان سرماخوردگي و گلودرد بسيار نافع است. همچنين اين گياه حاوي نشاسته، پروتئين و سلولز است و به اين سبب نيروزا مي‌باشد و براي بيماران مبتلا به بيماري قند مفيد است و از شلغم خام مي‌توان به عنوان انسولين گياهي استفاده كرد. اين ماده خاصيت ميكرون‌كشي و ضد ويروسي دارد. سرفه‌هاي خشك را درمان مي‌كند، خلط‌ آور است،‌ در پيشگيري و درمان سرماخوردگي  بسيار مفيد است و مقاومت بدن را افزايش مي‌دهد.

 

خبرهاي ولادت را بخوانيد

صبح همان روزي كه رسول خدا(ص) متولد شد هر بتي كه در هر جاي عالم بود سرنگون شد و پادشاه عجم لرزيد و چهارده كنگره آن افتاد و درياچه ساوه كه آن را مي‌پرستيدند فرو رفت و خشك شد، « همان كه نمك شده و نزديك كاشان است» و وادي سماوه كه سالها بود كسي در آن آب نديده بود آب در آن جاري شد و آتشكده فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود خاموش شد و طاق كسري از وسط شكست و نوري در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گرديد تا به مشرق رسيد  و تخت هر پادشاهي در آن روز سرنگون شده بود و همه پادشاهان در آن روز لال و گنگ بودند و نمي‌دانستند سخن بگويند  و سحر ساحران باطل شد و قريش در ميان عرب بزرگ شد، و به آنها آل الله مي‌گفتند زيرا كه در خانه خدا بودند.

آمنه (ع) مادر آن حضرت فرمود: و الله چون پسرم بر زمين قرار گرفت دستها را بر زمين گذاشت و سر به سوي اسمان بلند كرد، پس از او نوري ساطع شد كه همه چيز را روشن كرد و ميان آن روشنائي صدايي شنيدم كه گوينده‌اي مي گفت : تو بهترين مردم را زائيدي، پس او را محمد نام گذار، و چون شب شد اين ندا از آسمان رسيد كه :

« جاء الحق و زهق الباطل اِنّ الباطل كان زهوقا»

در آن شب دنيا روشن شد و هر سنگ و كلوخ و درختي خنديد و آنچه در آسمان‌ها و زمين بود تسبيح خدا گفتند و شيطان پا به فرار گذاشت و مي‌گفت: بهترين امتها و مردم و گرامي‌ترين بندگان و بزرگترين‌ عالميان، امت محمد است.

«منبع منتهي الامال، ص17 و 18 – ژوپيتر»

  

ادامه قرآن ناطق در قرآن صامت

-ابن عباس اين آيه شريفه را خواند:« فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ند ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم انفسنا  انفسكم،‌ ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علي الكاذبين»‌ و گفت از من سئوال مي‌كنند داستان مباهله پيامبر با نصاراي نجران كه بنا شد در حق هم نفرين كنند تا خداوند دروغگو را از بين ببرد چيست؟

اگر بخواهم طبق واقع تفسير كنم بايد بگويم: پيغمبر اكرم(ص) در روز مباهله دو فرزند خود، امام حسن(ع) و امام حسين(ع)  و زهرا(س) و علي(ع) را با خود همراه كرد و از علي(ع) تعبير به نفس و جان خود كرد، اما اگر بگويم پيغمبر(ص) مردي غير از علي(ع) را جهت مباهله با خود همراه كرد قطعاً دروغ گفته‌ام و من هرگز بر خلاف واقع آيه‌اي تفسير نمي‌كنم.

- معاويه گفت: «آيه ديگري بخوان»

ابن عباس گفت:‌ « انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا و الذين يقيمون الصلوه و يؤتون الزكات وهم راكعون.» پس گفت اگر از من بپرسند: آن كسي كه بعد از خدا و رسول بر مردم ولايت دارد و داراي اين صفت بوده كه در حال ركوع نماز، زكات داده كيست؟ اگر بگويم او علي(ع) است به نحو حقيقت سخن رانده‌ام والا آيه را برخلاف حقيقيت معني كرده‌ام و از من چنين انتظاري نداشته باش

-معاويه گفت:‌ آيه ديگري را براي مردم تفسير كن، مگر قرآن فقط شامل همين آياتي بود كه در شأن علي(ع) تفسير كردي؟

-ابن عباس گفت: پس اين آيه را بشنو: انما انت منذر و لك قوم هاد» از من سؤالي مي‌شود كه تفسير اين آيه چيست؟ منذر را كه پيامبر اكرم(ص) مي‌باشد شناخته‌ايم اما هادي امت را نمي‌شناسيم اگر بگويم مقصود از هادي امت علي است به راستي سخن گفته‌ام زيرا تمام علماء خاصه و عامه اين حديث شريف را از پيغمبر اكرم (ص) نقل نموده‌اند كه فرمود: «‌أنا المنذر و علي الهادي و بك يا علي يهتدي المهتدون»‌من ترساننده امت و علي راهنماي آنان مي‌باشد و سپس فرمودند: يا علي توسط تو مردم  به راه راست هدايت خواهند شد و هرگاه  آيه شريفه را خلاف واقع تفسير كنم گنهكار خواهم بود و من طاقت عقوبت خداوند را ندارم.»

«ژوپيتر- ادامه دارد»

 

 ادامه صوفيگري

بعضي مدعي هستند كه لفظ صوفي در عصر امير‌المؤمنين علي(ع) نيز متداول بوده و بر زُهاد و عباد اطلاق مي‌شده است، و شايد تنها مدركي كه براي اين استنباط ذكر كرده‌اند روايتي است كه در كتاب«عوالي اللئالي»‌از آن حضرت نقل شده است كه فرموده است لفظ صوفي مركب از سه حرف است (ص، و، ف)

«صاد» بر سه پاي قرار دارد صدق و صبر و صفا «واو» نيز بر سه پايه است «ود » و «ورد» و «وفا» و «فا»هم بر سه پايه قرار دارد «فرد» و «فقر» و «فنا».

كسي كه اين معاني در او موجود باشد صوفي است والا كلب الكوفي الفضل من الف صوفي!

ولي چون اين كتاب معتبر نيست و نويسنده آن از بعضي جهات متهم است كه احاديث صحيح و ضعيف را به هم آميخته است. به هر حال تصوف شعبه‌هاي بسيار زيادي پيدا كرده و يا از ميان رفتن يكي از اقطاب و سرسلسله‌هاي آنها، گاه چند نفر خود را به جانشيني او معرف مي‌كنند و از يك سلسله چندين سلسله متولد مي‌شود. هم اكنون فرقه‌هاي متعددي از «صوفيه» در مصر و عراق و شام و ايران و ساير ممالك اسلامي وجود دارد كه  با يكديگر در تعارض و جنگ و پيكارند و بايد توجه داشت كه تصوف در ميان اهل سنت گسترش زيادتري دارد. بلكه مي‌توان گفت تقريباً  تمام مشايخ معروف تصوف مانند «با يزيد بسطاميها»‌، «جنيد بغداديها»، «شيخ عطارها» و... همه ازميان اهل سنت برخاسته‌اند، و حتي جالب اين كه  مشايخ فرق صوفيه‌ي موجود در شيعه نيز غالباً به مشايخ اهل سنت منتهي مي‌شود!

يكي از عوامل مهم تشعب زياد در سلسله‌هاي آنان اين است كه معيار روشني براي شناخت «قطب سلسله»، و« پير» و «مرشد» و «دليل راه» ارائه نمي‌دهند.

في المثل يكي از معيارهاي مهم آنها «مكاشفه » است و خواب و رويا را نوعي مكاشفه مي‌دانند،  بسياري از آنها براي شناخت قطب و مرشد خويش پناه به خواب و رويا مي‌برند و ميگويند بايد در عالم مكاشفه(خواب) رهبري ما به ما معرفي شود! و پيداست كه نتيجه ‌ي چنين معيار سنجشي چه خواهد بود!

ژوپيتر- كتاب جلوه‌ حق «صوفيگري در گذشته و حال»

 

 

مقياس‌هاي اسلامي

كساني كه دوست دارند بدانند كه اسلام به ايرانيان تحميل شده يا نه لطفاً از اين به بعد مطالب را خوب مطالعه كنند تا متوجه شوند مردم دين واقعي  و كامل را انتخاب كرده‌اند و هر كس با اراده و اعتقاد خود و با ديدن خوبي‌هاي دين اسلام آن را انتخاب كرده در آينده بعضي از اديان را مورد كاوش قرار مي‌دهيم تا با خواندن آنها خود به داوري بنشينيم. «ژوپيتر»

 زماني كه اسلام ظهور كرد درميان اعراب مسأله خويشاوند پرستي و تفاخر به قبيله و نژاد به شدت وجود داشت. عربها در آن زمان چندان به عربيت خود نمي‌باليدند، زيرا هنوز قوميت عرب به صورتي كه عرب خود را يك واحد در برابر ساير اقوام ببيند وجود نداشت. واحد مورد تعصب عرب واحد قبيله و ايل بود. اعراب به اقوام و عشاير خويش تفاخر مي‌كردند. اما اسلام نه تنها به اين احساسات تعصب‌آميز توجهي نكرد، بلكه با شدت با آنان مبارزه كرد. قرآن كريم در كمال صراحت فرمود:« اي مردم ف ما همه‌ي شما را از يك مرد و يك زن آفريديم و شما را گروه‌ها و قبيله‌ها قرار داديم تا به اين وسيله يكديگر را بشناسيد، گرامي‌ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست. اين آيه و بيانات و تأكيد رسول‌اكرم (ص) و طرز رفتار آن حضرت با غير اعراب و نيز قبايل مختلف عرب راه اسلام را كاملاً  مشخص كرد.

بعدها كه در اثر تسلط امويان و سياست ضد اسلامي آنها عده‌اي از اعراب عنصر عربيت را پيش كشيدند و آتش تعصبات قومي و نژادي را برافروختند، ساير اقوام مسلمان بالخصوص بعضي از ايرانيان به مبارزه با آنها برخاستند  و شعار اين دسته آيه فوق بود خود را «اهل تسويه» يعني طرفدار مساوات مي‌ناميدند و به مناسبت كلمه «شعوباً» كه در آيه مزبور آمده است خود را «شعوبي»‌مي‌خواندند. مطابق تفسير بعضي از مفسيرين و روايت امام صادق(ع) مقصود از كلمه‌ي «قبايل»‌واحدهايي نظير واحد عربي است كه به صورت قبيله  زندگي مي‌كنند، و مقصود كلمه «شعوب» واحدهاي ملي است كه به صورت يك واحد بزرگتر زندگي مي‌كنند.

بنابراين، وجه اينكه «شعوبيه» خود را به اين نام خوانده‌اند  روشن است و اين خود مي‌رساند كه نهضت شعوبي يك نهضت ضد تعصب عربي و يك نهضت طرفداري از اصول اسلامي بوده است؛ لااقل اساس اين نهضت چنين بوده است. اگر احياناً افراد معدودي كار خود را بر ضديت با اسلام كشانده باشند دليل بر ضد اسلامي بودن شعوبيان نمي‌شود.

به اعتراف همه ي مورخين پيامبر (ص)‌ در مواقع زيادي اين جمله را تذكر مي‌داد همه‌ي شما فرزندان آدم هستيد و آدم از خاك آفريده شده است، عرب نمي‌تواند بر غير عرب دعوي برتري كند مگر به پرهيزكاري.

«ژوپيتر- خدمات متقابل اسلام و ايران نويسنده شهيد مطهري – ادامه دارد»

 

پيدايش نظام طايفه‌اي قسمت سوم

2- انسان‌هاي سنگواره

بقاياي قديمي‌ترين انسان فسيل به نام پيتك انتروپPithecanthrope يا ميمون – انسان در سال‌هاي 1894-1891 در جاوه كشف شد. بعدها در همين محل نمونه‌هاي ديگري از پيتك‌انتروپ بدست آمد. در سال 1925 باستان ‌شناس چيني به نام پي اون چونگ در غاري به نام شوكوتين در نزديكي پكن 25 قطعه مختلف از استخوان‌هاي انسان فسيل را پيدا كرد كه به نام سين‌آنتروپ انسان چين ناميده شد. در مركز ويت نام،  در جنوب آفريقا  و نزديك هايدلبرگ در آلمان چند قطعه استخوان  و به طور عمده فك‌ها ودندان‌هايي از انسان‌ فسيل كشف گرديد كه به انسان چين  نزديك بود. در 1954  باستان شناسنان  فرانسوي  در نزديكي الجزاير بقاياي نمونه ي ديگري از انسان ماقبل تاريخ به دست آوردند كه آلتا نتروپ نام گرفت.

اخلاف بلافصل انسان‌هاي فسيل  نئاندرتال‌ها هستند. بقاياي اين انسان  در سال 1859 در دره‌اي به نام نئاندرتال در نزديكي  دوسلدورف به دست آورد، و به همين نام شهرت يافت.

نئاندرتالها در دنياي قديم پراكنده بودند و بقاياي آنان در جاوه، آفريقا، خاور نزديك، و در نقاط مختلف اروپا ديده مي‌شود. در سرزمين شوروي بقاياي استخوان‌هاي اين انسان به وسيله‌ي باستان‌شناسان شوروي كشف گرديده است؛ در 1924 گ. بونچ اسمولووسكي اجزاي اسكلت يك نئاندرتال را در غار كيك كوبا،‌ در كريمه  يافت. و در سال‌هاي 39- 1938 آ. اوكلادنيكوف استخوان‌هاي كودك نئاندرتالي را در غار تشيك تاش در جنوب ازبكستان به دست آورد.

«ژوپيتر- تاريخ جهان باستان ادامه دارد»

 

 

معني نام شما چيست؟

آذر هوشنگ: نام نخستين پيامبر اساطيري ايرانيان

آذين دخت: دختري كه وجودش موجب آرايش و ارج ديگران است

آذين : زيب و زيور، تزيين، آرايش

آذين فر: آرايش شده، زينت شده، داراي فر و شكوه آتش

آرا: آرايش كننده؛ آراينده و نام پادشاه ارمنستان در زمان ساسانيان

آراسته : زينت داده شده ؛ مرتب ، مزين

آرام: سكون ،ثبات؛ آسايش و وقار؛ نام پنجمين فرزند  سام بن نوح(ع)

آرامش : فراغت، راحتي، صلح، آسودگي

آرزو: اميد؛ انتظار، اشتياق، مراد، كام

آرشام : بسيار نيرومند، پر توان و با قدرت، نام پسر آريامنه و پدر ويشتاسب از خاندان هخامنشي

 

 

بگو مگوها از كجا آغاز مي‌شود؟

تاكنون از خود پرسيده‌ايد عامل پيدايش دعوا چيست؟  نود و نه درصد بگومگوها بر سر مسائل بي‌اهميت و پيش پا افتاده رخ مي‌دهد در اين جا راهي را مي‌بينيد كه نتيجه‌بخش است پيش از اينكه ايرادي بگيريد  يا اتهامي بزنيد  يا كسي را  سرزنش كنيد  يا براي دفاع از خود ضد حمله‌اي آماده كنيد  از خود بپرسيد: « آيا واقعاً ارزشش را دارد» در بيشتر مواقع مطمئيناً ارزشش را ندارد و شما مي‌توانيد از يك بگو مگوي الكي و بي‌مورد اجتناب كنيد. وقتي مي‌خواهيد تلافي چيزي را سر كسي در بياوريد از خودتان بپرسيد آيا به راستي ارزشش را دارد كه اين حرف را بزنم و آن شخص واقعاً آن قدر درك و شعور دارد كه با آن دهان به دهان شويد و مسئله آن قدر مهم و ضروري است كه باعث شود خانه‌اي پر از كشمكش و جدال داشته باشي .مطمئيناً اين حرف باعث مي‌شود خانه‌اي آرام و به دور از هر گونه بحث داشته باشيد.

به نظر شما انجام هر كاري و زدن هر حرفي بدون فكر كردن و سبك و سنگين كردن ارزش بيان را دارد؟ شايد بعضي از تصميماتي كه به صورت ناگهاني و سريع گرفته شود عواقب شوم و نادرستي را در پي داشته باشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

عزل از نبوت

شخصي ادعاي پيامبري كرد. او را نزد خليفه بردند. خليفه گفت:‌« حرف حسابت چيست؟» « من پيغمبر خدا هستم و هر سه روز يك بار، جبرئيل بر من نازل مي‌شود.» خليفه گفت: « معجزه‌اي نشان بده» . گفت: « تا جبرئيل نيايد، ‌نمي‌توانم معجره‌اي نشان بدهم.» خليفه پرسيد: «‌ جبرئيل كي مي‌آيد؟» گفت: « تازه رفته است و سه روز ديگر مي‌آيد.» خليفه احساس كرد كه در اثر ضعف و گرسنگي،‌ دچار مشكل رواني شده است دستور داد او را به مطبخ‌خانه ي ملوكانه ببرند و غذاهاي مقوي به او بدهند.

بعد از سه روز كه او را حاضر كردند، خليفه پرسيد: «‌اي پيغمبر بر حق! حالت چطور است؟» گفت: حالم خيلي بهتر از گذشته است».

خليفه پرسيد:« آيا در اين چند روز، جبرئيل بر تو نازل شده است؟»  گفت: « آري، قبلاً هر سه روز يك بار مي‌آمد و حالا هر روز سه بار مي‌آيد.» خليفه پرسيد: «‌ آيا پيغامي هم برايت آورده است؟» گفت: «آري، جبرئيل نازل شد و گفت: حقّت سلام مي‌رساند و مي‌فرمايد كه خوب جايي پيدا كرده‌اي، مبادا آنجا را ترك كني و به جاي ديگري بروي؛ و گرنه تو را از درجه‌ي پيغمبري ساقط خواهم كرد.

 

 

علمي

 فوايد سيب براي زنان باردار

پژوهشگران اسكاتلندي و هلندي مي‌گويند مصرف روزانه  يك سيب در دوران بارداري،‌ از كودكان در برابر آسم محافظت مي‌كند. به گزارش خبرگزاري يونايتد پرس از آبردين، پژوهشگران در تحقيق خود تغذيه دو هزار زن باردار را مطالعه كردند و پنج سال بعد، تأثير تغذيه دوران بارداري  مارد بر رشد و نمود مجاري تنفسي بيش از 1200 كودك از فرزندان مادران بررسي شد.

پژوهشگران دانشگاه  آبردين مي‌گويند: خطر بروز آسم و خس‌خس سينه در فرزندان مادراني كه در دوران بارداري سيب مصرف مي‌كنند، كاهش قابل توجهي نشان مي داد.

 

كاهو و رفع بي‌خوابي

كاهو به دليل دارا بودن نوع خاصي از مواد در رفع مشكلاتي همچون بي‌خوابي،‌ديابت و كم خوني حائز اهميت است.

كاهو سرشار از نمك‌هاي معدني، ويتامين، سلولز وعناصر همچون منيزيم است از اين رو مصرف اين سبزي موجب تقويت بافت عضلاني، اعصاب و مغز مي‌شود. ضمن آنكه در درمان يبوست نيز بسيار مؤثر است.

 

پرتقال بهترين عامل تصفيه خون

مصرف پرتقال بيش از هر ماده غذايي ديگري باعث تصفيه خون شده و اين ميوه براي كليه امراض مفيد است. چرا كه پرتقال مانع رسوب خون در جدار رگ‌ها شده و در درمان و پيشگيري از ابتلا به تصلب شرائين بسيار مفيد است.

 

گريپ فروت، ميوه معجزه‌گر

گريپ فروت سرشار از ويتامين C و پتاسيم بوده و باعث كاهش كلسترول خون مي‌شود. گريپ فروت از قدرت بي‌نظيري براي سوزاندن واز بين بردن چربي‌ها برخوردار است و ميوه مفيدي براي متعادل ساختن وزن بدن محسوب مي شود و مقدار زياد فيبر گياهي‌اش باعث فرو نشاندن گرسنگي مي‌شود. چنانچه مي خواهيد از وزنتان بكاهيد، روزانه پيش از هر خوراكي گريپ فروت بخوريد تا جلوي پرخوري‌تان را بگيرد، در ضمن اين ميوه ميان وعده ايده‌الي به شمار مي‌رود. گريپ فروت اشتها را تقويت و عمل هضم را آسان مي‌كند. اگر گريپ فروت را صبح ناشتا بخوريد، خواص ادرارآور آن زياد مي‌شود و سموم را از بدن خارج مي‌كند. اين ميوه خون را تصفيه مي‌كند و كليه و كبد را پاك مي‌سازد. همچنين ضد عطش و ميوه‌اي با طبيعت خنك است.

 

مذهبي  

قرآن ناطق در قرآن صامت

هنگامي كه معاويه (عليه الهاويه) به عنوان خليفه مسلمين وارد مدينه طيبه شد، دستور داد تا ابن عباس عموزده علي(ع) را حاضر كنند، آن گاه با كمال ناراحتي و خشم به او گفت:

« شنيده‌ام هنوز دم از فضائل علي مي‌زني؟ مگر نمي‌داني ذكر علي را ممنوع كرده‌ام؟ بترس از اينكه مبتلا به عقوبت سختي گردي به نحوي كه هرگز از آن رهايي نداشته باشي.»

ابن عباس فرمود: « تمام اهل مدينه شاهدند كه به غير از تفسير قرآن سخن ديگري بر زبان جاري نمي‌كنم لكن چون از پيغمبر خدا(ص) شنيدم كه فرمودند: « من فسر القرآن برأيه فاليتبوء مقعده من النار» كسي كه قرآن را برخلاف واقع تفسير كند، نشيمن گاه او در آتش خواهد بود، لذا هرگز قرآن را بر خلاف واقع تفسير نمي‌كنم.»‌

-         معاويه گفت:‌« تفسير بگو و خلاف حقيقت و دروغ هم معنا مكن، لكن حق نداري دم از فضيلت علي بزني.»

-         ابن عباس گفت:‌ بسيار خوب، لكن گاهي من اين آيه شريفه را مي‌خوانم آن گاه اين آيه شريفه را خواند:‌« و يطعمون الطعام علي حبه مسكيناً و يتيماً و اسيراً»

از من سوال مي‌كنند: خداوند در اين آيه از چه كساني ستايش مي‌كند؟ اگر بگويم آنان علي و فاطمه و فضه خادمه مي‌باشند آيه را به نحو حقيقت تفسير نموده‌ام و الا آيه را به دروغ و خلاف تفسير كرده‌ام.

-         معاويه گفت:‌«‌آيات ديگر را براي مردم تفسير كن. مگر قرآن آيه ديگري ندارد.»

-         ابن عباس گفت:‌بسيار خوب،  اينك آيه  ديگري مي‌خوانم و آن گاه اين آيه را خواند: « يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته  والله يعصمك من الناس» از من سئوال مي‌كنند؛ پيامبر مأمور به ابلاغ چه موضوعي بوده كه اگر آن را ابلاغ نمي‌كرد گويا اصلاً رسالت خود را ابلاغ نكرده؟ اگر بگويم پيامبر در غدير خم مأمور بود تا علي(ع) را به عنوان خليفه بلافصل خود معرفي نمايد آيه را درست تفسير كرده‌ام و الا برخلاف واقع سخن گفته‌ام.»

-         معاويه گفت:‌« مگر حتماً‌ بايد اين آيه را تفسير كني؟ آيه ديگري بخوان.»

-         ابن عباس گفتك « اين آيه شريفه را بشنو: « يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدي نجواكم صدقه» از من مي‌پرسند :‌آيا كسي به اين آيه شريف عمل نموده؟ اگر بگويم تنها كسي كه به اين علم نمود علي(ع) است و او براي اين كه يك بار نجوا كند، يك درهم صدقه مي‌داد، در اين صورت آيه را صحيح تفسير كرده‌ام و الا بر خداوند دروغ بسته‌ام و من هرگز جرأت آن را ندارم كه برخلاف واقع، قرآن را تفسير كنم.»

-         معاويه گفت:‌« از آيات ديگر قرآن بخوان»

-         ابن عباس گفت: «‌و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله  و الله رئوف بالعباد»

-         از من مي‌پرسند: آن كسي كه جان خود را در راه رضايت خدا بذل نمود كه بوده؟ اگر بگويم آن شخص علي(ع) بود كه در «ليلة المبيت» به جاي پيغمبر اكرم(ص) در بستر خوابيد تا اينكه آن حضرت بتواند به مدينه هجرت كند، آيه را به نحو حقيقت و واقع تفسير نموده‌ام و الا به  خداوند اسناد دروغ داده‌ام.»

-         معاويه گفت: « از آيات ديگر قرآن بخوان»

-         ابن عباس گفت:  « اين آيه شريفه را گوش كن« قل لا اسئلكم  عليه اجراً الا المودة في القربي» از من سوال مي‌كنند «ذي القربي»‌كيايند كه محبت آنان در عوض مزد رسالت پيغمبر اكرم(ص)‌ مي‌باشد؟ اگر بگويم مراد، علي(ع) و فاطمه(س) و فرزندان آنهاست درست تفسير كرده‌ام و گرنه برخلاف  تفسير كرده‌ام و من هرگز اين كار را نخواهم كرد معاويه گفت: «‌قرآن زياد آيه دارد، آيه ديگري بخوان»

-         ابن عباس خواند: « انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً» از من مي‌پرسند آناني كه خداوند هر رجس و پليدي را از آنها زايل نموده چه كساني هستند؟ اگر بگويم آنان اهل بيت پيغمبراكرم(ص) هستند به راستي سخن گفته‌ام و الا آيه را به دروغ تفسير كرده‌ام.

«‌ژوپيتر – ادامه دارد»

 

 

مذهبي

ادامه صوفي گري

1-     تصوف در گذشته و امروز

از گرايش‌هايي كه كمتر محيطي از آن بركنار مانده،  گرايش‌هاي مربوط به تصوف يا شبه آن است كه در هر جا اقليتي را به خود جذب كرده،  منتها ممكن است همه جا به اين نام نباشد.

تاريخ نشان مي‌دهد كه اين گرايش خاص، حتي قبل از اسلام در يونان و هند و كشورهاي مختلف اروپا و آسيا وجود داشته، طريقه كَلبيين در يونان قديم يك نوع روش صوفيانه بوده، و گرايش‌هاي مرتاضان هند و رهبانان مسيحي نيز آب و رنگ تصوف دارد. در قرن اول اسلام اثري از گرايش‌هاي صوفيگري در محيط اسلامي ديده نمي‌شود؛ ولي از قرن دوم كه اسلام گسترش زيادي پيدا كرد و به دنبال آن علوم وتمدن‌هاي بيگانه از طريق ترجمه به محيط‌هاي اسلامي راه يافت، مترجمين كه خود داراي گرايش‌هاي خاصي بودند در انتقال تصوف به محيط‌هاي اسلامي سهم فراواني داشتند.

اصولاً در اين قرن(قرن دومّ هجري) و آغاز قرن سوم كه « بني عباس» سخت برنشر علوم ديگران، و ترجمه‌ي آنها به زبان عربي تلاش مي‌كردند، بازار مذاهب و فرقه‌هاي گوناگون رونق گرفت و از جمله، مسكل تصوف تدريجاً  در ميان مسلمين نفوذ پيدا كرد. مي گويند اولين كسي كه بذر اين مسلك را در سرزمين اسلام پاشيد ابوهاشم كوفي بود و در بعضي از روايات آمده است : هُو الذي ابتدَعَ مَذْهباً يُقال لَهُ التّصَوّف وَ جَعَلَهُ مقرّاض لِعَقيدَتِهِ ؛ او همان كسي است كه مذهبي به نام تصوف بدعت نهاد و آن را قرار گاه عقيده‌ خود ساخت.

از شواهد اين موضوع اين است: احاديثي كه  در ذمّ صوفيه و انتقاد از روش آنان وارد شده نوعاً از امام صادق(ع) به بعد است كه مرحوم علامه‌ي مجلسي در بحار الانوار قسمت زيادي از آن را جمع‌آوري كرده است.

مورخان مي‌گويند قبل از زمان مذكور اسم و رسمي از تصوف و صوفيگري در ميان مسلمين نبود، و اگر احياناً  لفظ صوفي در بعضي از كلمات پيشينيان ديده شود دليل بر وجود اين مسلك در قرن اول نمي‌شود چون عرب اين لفظ (صوفي) را بر شخص پشمينه پوش اطلاق مي‌كنند. في المصل از حسن بصري نقل كرده‌اند كه گفت:‌« رَايتُ صَوْفِياً في الطَّوافِ و َ اعطَيتُهُ شَيئاً فَلَمْ يَاخُذَه: «‌پشمينه پوشي را در طواف ديدم و چيزي به او دادم و نگرفت.»

«ژوپيتر – ادامه دارد»

 

خواب عجيب عبدالمطلب جد پيامبر(ص)

 از ابوطالب روايت شده كه عبدالمطلب گفت:‌

شبي از شب‌ها در حجر اسماعيل خوابيده بودم، ناگاه خواب عجيب و غريبي ديدم، برخاستم در راه يكي از كاهنان مرا ديد كه مي‌لرزم چون آثار تغيير در من مشاهده كرد گفت:‌چه شده كه بزرگ عرب چنين رنگش تغيير كرده؟ آيا حادثه‌اي از حوادث روزگار روي داده است؟

گفتم: بله امشب در حجر اسماعيل خوابيده بودم در خواب ديدم كه درختي از پشت من روئيده شد چنان كه درخت بلند گرديد كه سرش به آسمان و شاخه‌هايش مشرق و مغرب را گرفته، نوري از آن درخت ساطع گرديد كه هفتاد برابر نور خورشيد بود و عرب و عجم  را ديدم كه براي آن درخت سجده مي‌كردند، پيوسته عظمت و نور آن درخت بيشتر مي‌شد اما گروهي از قريش خواستند آن درخت را قطع كنند، چون نزديك مي‌رفتند جواني كه از همه نيكوتر و پاكيزه‌تر بود آنها را مي‌گرفت و پشت‌هايشان را مي‌شكست و ديده‌هايشان را مي‌كند پس دست بلند كردم كه شاخه‌اي از شاخه‌هاي آن را بگيرم  آن جوان مرا صدا زد و گفت: تو را از ما بهره‌اي نيست، گفتم: درخت از من است و من از آن بهره‌اي ندارم؟ گفت بهره‌اش از آن گروهي است كه به آن آويخته‌اند، پس هراسان از خواب بيدار شدم.

چون كاهن اين خواب را شنيد رنگش متغير شد و گفت:‌اگر راست بگويي از صلب تو فرزندي بيرون خواهد آمد كه مالك مشرق و مغرب گردد و پيامبر مي‌شود.

پس عبدالمطلب گفت: اين ابوطالب سعي كن آن جوان كه ياري او نمود تو باشي.

ابوطالب پيوسته بعد از فوت آن حضرت آن خواب را ذكر مي‌كرد و مي‌گفت:‌و الله آن درخت ابوالقاسم امين است.

مرحوم مجلسي مي‌فرمايد: « ظاهرش آن است كه جوان تعبيرش امير‌المؤمنين است.

«ژوپيتر – منبع كمال‌الدين ص 173، امالي شيخ صدوق، جلاء العيون، ص 66 »

 

 

معني نام من چيست؟

تا به حال به معني نام خود فكر كرده‌ايد؟! چقدر دلتان خواسته كه معني نام اسم خود را بدانيد و هنگامي كه اسم شما را صدا مي زنند چه احساسي به شما دست مي‌دهد از اين به بعد مي‌خواهم معني بعضي از نام ‌ها را بگويم و تا جايي كه امكان هست دنبال نام‌هاي متفاوت باشد و ريشه و اصل نام را بيابم.

آبان داد: اين نام در زمان ساسانيان رايج بوده و به معني متولد شده در ماه آبان است

آبان دخت: به معني دختري كه در ماه آبان بدنيا آمده مي‌باشد، و همچنين در گذشته نام همسر دارا پادشاه ايراني دوره‌ي ساساني است.

آبان ياد:‌ نام مردي از اهالي شهر ري كه يزدگرد سوم را هنگام فرار پناه داد.

آبتين :  شخصيتي در شاهنامه، كه به عنوان پدر فريدون معروف است

آبجي: نامي براي زنان است به معني خواهر اين نام بيشتر در زمان قاچاريه متداول بود

آبدين : هميشه جاويدان، جاودانه

آذر فروز:  آتش افروز؛ نام پسر اسفنديار اين نام بيشتر در زمان ساساني معروف بوده است

آذر مهر: نام يكي از  آتشكدههاي  مهم ساساني است

آذر:  نامي است از نام‌هاي زنان؛ آتش؛ فرشته‌ي نگهبان آتش

آذر نوش :‌ نام آتشكده‌اي در عهد باستان

«ژوپيتر – ادامه دارد»

 

داعيه جهاني اسلام قسمت دوم

در سوره محمد(ص) مي‌فرمايد: اگر شما به قرآن پشت كنيد، گروهي ديگر جاي شما را خواهند گرفت كه مانند شما نباشند. در ذيل اين آيه، حضرت امام باقر(ع) مي‌فرمايد: منظور از قوم ديگر، موالي (ايرانيان) هستند.»

نيز امام صادق(ع) فرمود:‌ اين امر، يعني پشت كردن مردم عرب بر قرآن تحقق پيدا كرد و خداوند به جاي آنها موالي(يعني ايرانيان) را فرستاده و آنها از جان و دل اسلام را پذيرفتند.

باري، مقصود ما فعلاً اين نيست كه بگوييم  آن قوم ديگر ايرانيان بودند و يا غير ايرانيان، بلكه اين را مي‌خواهيم بگوييم كه از نظر اسلام  قوم عرب و غير عرب از نظر قبول يا رد اسلام مساوي بودند، و حتي عربها به خاطر بي‌اعتنايي‌هايي كه به اسلام مي‌كردند كراراً مورد سرزنش واقع مي‌شدند. اسلام مي‌خواهد به اعراب بفهماند كه آنها چه ايمان بياورند و چه نياورند، اين دين پيشرفت خواهد كرد زيرا اسلام ديني نيست كه تنها براي قوم مخصوصي آمده باشد.

مطلب ديگري كه خوب اس تذكر داده شود اين است كه اين امر يعني خروج يك عقيده، يك فكر، يك دين و يك مسلك از مرزهاي محدود و نفوذ در مرزها و مردم دوردست اختصاص به اسلام ندارد؛ همه‌ي اديان بزرگ جهان بلكه مسلك‌هاي بزرگ جهان، آن اندازه كه در سرزمين‌هاي ديگر مورد استقبال قرار گرفته‌اند در سرزمين اصلي كه از آنجا ظهور كرده‌اند مورد استقبال قرار نگرفته‌اند.

مثلاً حضرت مسيح(ع) در فلسطين (منطقه‌اي از مشرق زمين) به دنيا آمد و اكنون در مغرب زمين بيش از مشرق، مسيحي وجود دارد . اكثريت عظيم مردم اروپا و آمريكا مسيحي هستند؛  آنها حتي از لحاظ قاره  و منطقه  نيز با حضرت مسيح جدا هستند. برعكس،  خود مردم فلسطين يا مسلمانند يا يهودي؛  اگر مسيحي وجود داشته باشد، بسيار كم است. آيا مردم اروپا و امريكا نسبت به دين مسيح احساس بيگانگي مي‌كنند؟

من نمي‌دانم چرا خود اروپاييان كه القا كننده‌ي اين افكار تفرقه‌انداز هستند هرگز درباره‌ي خودشان اين جور فكر نمي‌كنند و فقط به ابزارهاي استعماري‌شان اين افكار را تلقين مي‌كنند  اگر اسلام براي ايراني بيگانه است، مسيحيت نيز براي اروپايي و آمريكايي بيگانه است.

علت روشن است؛ آنها احساس كرده‌اند كه در سرزمين‌هاي شرقي و اسلامي فقط اسلام است كه به صورت يك فلسفه‌ي مستقل زندگي به مردم آن جا روح استقلال و مقاومت مي‌دهد، اگر اسلام نباشد چيز ديگري كه بتواند با انديشه‌هاي استعماري سياه و سرخ مبارزه كند وجود ندارد.

بودانيز- چنان كه مي‌دانيم- در هند متولد شد، اما ميليون‌ها نفر مردم چين و سرزمين‌هاي ديگر به اين آيين وي گرويده‌اند.

زرتشت اگر چه آيينش توسعه پيدا نكرد و از حدود ايران خارج نشد ولي با اين همه، مذهب زرتشتي در بلخ بيشتر رواج يافت تا آذربايجان كه مي‌گويند مهد زرتشت بوده است.

مكه نيز مهد پيغمبر اسلام (ص) بود، در آغاز اين دين را نپذيرفت ولي مدينه كه فرسنگها از اين شهر فاصله داشت از آن استقبال كرد.

از بحث در مذاهب خارج مي‌شويم و مرامها و مسلكها را در نظر مي‌گيريم. معروفترين و نيرومندترين مسلك اصطلاحي در دنياي امروز«كمونيسم» است. كمونيسم در كجا پيدا شد و از چه مغزي تراوش كرد و چه ملتهايي آن را پذيرفتند؟

كارل ماركس و فردريك انگلس دو نفر آلماني بودند ه پايه‌ي كمونيسم امروز را  ريختند. كارل ماركس اواخر عمر خود را در انگلستان گذراند. پيش‌بيني خود ماركس اين بود كه مردم انگلستان قبل از ساير ملتها به كمونيسم خواهند گرويد، ولي ملت آلمان و ملت انگلستان زير بار اين مرام نرفتند و مردم روسيه‌ي شوروي آن را پذيرفتند. ماركس هم پيش‌بيني نمي‌كرد كه فكر او به جاي آلمان و انگلستان در كشور درو افتاده‌ي شوروي و يا چين رواج يابد.

باز از اين ناسيوناليست‌هاي دو آتشه بايد بپرسيم: چرا مردم شوروي و مردم چين احساسات ناسيوناليستي‌شان گل نمي‌كند و كمونيسم را به عذر اينكه از مرزهاي خارج كشور رسيده است و ضد احساسات ملي است طرد نمي‌كنند؟ اگر همچو سخني به آنها بگوييد به شما مي‌خندند و خواهند گفت:

 هين مگو لاحول كادم‌ زاده‌ام                                   من ز لا حول آن طرف افتاده‌ام

اين موضوع كه آيين يا مرامي از محل خودش خارج شود و در جاي ديگر اهميت و نفوذ بيشتر پيدا كند، مسأله ي تازه‌اي نيست و اسلام در همان آغاز كار اين مسأله را پيش‌بيني كرد و با طعن زدن به اعرابي كه به قرآن كافر بودند، آينده‌ي دنياي پر شكوه خود را در ميان ملل ديگر به همگان نويد داد.

«ژوپيتر- خدمات متقابل اسلام و ايران»

 

 

پيدايش نظام طايفه‌اي قسمت دوم

اين مسئله نيز كه جريان تبديل ميمون به انسان در كدام ناحيه صورت گرفته گفتگوي بسيار به ميان آورده است. برخي دانشمندان به نظريه‌ي پولي ژنيسم-polygenime اعتقاد دارند. اين نظريه تأييد مي‌كند كه جريان تبديل ميمون به انسان متوازياً در چند محل روي داده و انسان از گونه‌هاي مختلف ميمون نسب دارد. دانشمندان شوروي اين نظريه را رد مي‌كنند، به نظر آنان تبديل ميمون به انسان در قسمتي از سرزمين پهناوري كه جنوب آسيا خاور نزديك،  ماوراي قفقاز و مناطق وسيع آفريقا را در برمي‌گيرد صورت گرفته است.

دانش كنوني امكان مي‌دهد كه به اين مسئله با دقت بيشتري پاسخ داده شود.

برخي محققان، ظهور انسان را در اثر علل اتفاقي و خارجي بيان مي‌كنند. مثلاً آكادميسين پ. سوشكين از بين رفتن جنگل‌ها را به عنوان عامل تعيين كننده مي‌شناسد. به عقيده اين دانشمند تغيير شرايط محيط كه ميمون را جبراً وادار كرده است كه روي زمين زندگي كند اين نتيجه را داشته باشد كه اندام‌هاي وي را از يكديگر متمايز سازد و او را به راه رفتن درون قائم وادار كند. اين تئوري،  نظريه‌‌ي تبديل منظم و موزون ميمون به انسان را نفي مي‌كند.

شرح علمي اين پديده به وسيله انگلس در كتاب نقش كار در تبديل ميمون به انسان  آورده شده است. مؤلف خاطر نشان مي‌سازد كه در تبديل ميمون به انسان كار عامل اصلي است. او مي‌نويسد «كار،‌خود انسان را آفريده است».

ولي،‌ اين كار انسان از كجا شروع شده است؟ ميمون‌ها مي‌توانستند سنگ يا چوبدستي را در دست گيرند،  چنانكه ميمون‌هاي جنوبي قادر به اينكار بودند.  ولي هيچ ميموني نتوانسته حتي ساده‌ترين ابزار را بسازد.  با ساختن ابزار است كه كار آغاز مي شود.  فعاليت در كار و ساختن ابزارهاي اوليه، به تقسيم وظايف بين اندام‌هاي خلفي و قدامي منجر مي‌گردد. ساختن ابزار وظيفه‌‌ي خاص اعضاي قدامي مي‌شود؛ و اين امر موجب مي‌گردد كه مهارت آن افزايش يابد و به دست مبدل شود. بنابراين دست.... « نه فقط وسيله‌ي انجام كار است، بلكه محصول كار نيز هست.»

به تدريج كه دست‌هاي انسان در كار، ورزيدگي  مي‌يابد عادت به راه رفتن در وضع‌ قائم بيش از پيش تقويت مي‌شود. و اين امر،‌ به نوبه‌ي خود،  از يك طرف به تكامل دست‌ها منجر مي‌گردد و آن‌ها را در اجراي فعاليت‌هاي مربوط به كار آزاد مي‌گذارد و از طرف ديگر  تكامل حنجره و تارهاي صوتي آن را تسهيل مي‌كند.  مطالعه‌ي توده‌هاي استخوان انسان فسيل نشان مي‌دهد كه متمايز شدن اندام‌ها از يكديگر قبل از تكامل جمجمه  صورت گرفته است. اين مطلب نظريه‌ي انگلس را درباره‌ي نقش كار در پيدايش انسان به بهترين وجهي تأييد مي‌كند.

«ژوپيتر- تاريخ جهان باستان»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط ژوپیتر  | 

مطالب قدیمی‌تر